شیخ محمود شبستری

سعدالدّین محمودبن امین‌الدّین عبدالکریم‌بن یحیی شبستری از عرفا و شعراي نامي قرن هفتم و هشتم هجري است. او در سال ۶۸۷ه. در ايام سلطنت کيخاتوخان در قصبه شبستر واقع در هشت فرسخي تبريز متولد شد و در عهد سلطان محمد خدابنده و ابوسعيد بهادرخان در شهر تبريز مرجع علما و مضلا بود

شبستري پس از کسب دانش در تبريز به مسافرت در شهرهاي مختلف پرداخته و در سفر به مصر، شام، حجاز از علما و مشايخ اين سرزمين ها کسب دانش توحيد کرده است. او خود در اين باره مي گويد:

مدتي من زعمر خويش مديد                        صرف کردم به دانش توحيد
در سفرها به مصر و شام و حجاز                  کردم اي دوست روز و شب تک و تاز
سال و مه هم چو دهر ميگشتم                  ده ده و شهر شهر مي گشتم
گاهي از مه چراغ مي کردم                         گاه دور چراغ مي خوردم
علما و مشايخ اين من                                 بس که ديدم به هر نواحي من
جمع کردم بسي کلام غريب                        کردم آنگه مصنفات عجيب
هم چنين شيخ محمد در سفري به کرمان در آنجا تاهل اختيار کرده و در آن شهر اولاد و احفادي از او به وجود آمده است که جمعي از ايشان اهل قلم و کمال بوده و به خواجگان شهرت يافته اند.

شبستري پسري به نام عبدالله داشته که جواني فاضل و کامل و ماهر در علوم مختلف به خصوص رياضي بوده است. وي در سال ۹۲۶ه. از جانب سمرقند به درباز روم رفته و سلطان سليم او را تعظيم بسيار کرده است. شيخ عبدالله مثنوي به  نامه شمع و پروانه به نام سلطان سليم سروده و نيز رساله اي به زبان فارسي در قواعد معما به نام سلطان مذکور نوشته است.

شبستري سرانجام به تبريز باز گشته و در سال ۷۲۰ه. در ۳۳ سالگي وفات يافته و در شبستر وسط باغچه گلشن در جوار مزار استادش بهءاالدين يعقوبي تبريزي مدفون شده است. بعضي ها معتقدند که چون شبستري وصيت کرده که او را پاي مزار شيخ بهاءالدين دفن کنند و سال وفات بهاءالدين ۷۳۸ه. است و هم چنين چون باباابي سبشتري در مرض موت شبستري حاضر بوده و در همان ماه وفات شبستري فوت نموده و تاريخ وفات باباابي ۱۷ ربيع الاول سال ۷۴۰ه. است؛ پس سال وفات شبستري هم بايد ۷۴۰ه. باشد ضمنا با توجه به تجديد عمارت هاي مکرر مقبره شبستري احتمال آن داده شده که تاريج فوت نوشته شده بروي مزارش تغيير کرده باشد.

 از شرح حال وي تفصيلي در دست نيست، ولي از اخبار و آثار چنين نتيجه گرفته ميشود، تحصيلات و رشد فکري وي در آذربايجان بوده و سرانجام از عارفان بنام زمان خود بشمار رفته است. اوقات خود را در درس و بحث گذرانده و در سال 720 هجري در تبريز زندگي را بدرود گفته است.

شيخ محمود شبستري سراينده مثنوي معروفي است بنام "گلشن راز" که شرح هاي بسيار بر آن نوشته اند و از آن جمله شرح کمال الدين حسين اردبيلي متخلص به الهي در قرن دهم و شرح شاه داعي الي الله شيرازي بنام نسايم گلشن، و شرح محمد بن يحيي بن علي لاهيجي تأليف در سال 877 هجري و شرح مظفرالدين علي شيرازي و شرح ادريس بن حسام الدين بدليسي مورخ معروف قرن دهم ترکيه و شرح شيخ بابا نعمت الله بن محمود نخجواني و شرح حاج محمد ابراهيم بن محمد علي شريعت مدار سبزواري خراساني و نيز شرحي به عبدالرحمان جامي نسبت داده اند که مورد ترديد مي باشد. و اين منظومه را به زبانهاي انگليسي و آلماني ترجمه کرده اند و از معروفترين کتابهاي عارفان ايران است. در ماه شوال سال 717 هجري، امير حسيني هروي سؤال هائي از وي به نظم کرده و او جواب آنها را به نظم داده و اين مثنوي را ترتيب داده است. به غير از اين مثنوي؛ مثنوي ديگري يکي بنام "شاهدنامه" و ديگر بنام "سعادت نامه" سروده است. خود تصريح مي کند که شاعر نبوده و اين وسيله را براي اظهار مطالب خويش پيش گرفته است. در نثر نيز چند رساله تأليف کرده که از جمله آنها، حق اليقين و مرآت المحققين است.

شيخ محمود شبستري در حل و فصل مسائل ديني و حکمي بسيار دقيق بوده و در آن موضوع مرجعيت و شهرت بسزا داشته است. دانش دوستان از اطراف و اکناف بحضورش شتافته و حل مجهولات خود را از او درخواست ميکردند. چنانکه معروف ترين اثر خود يعني مثنوي "گلشن راز" را در چنين موردي در جواب سؤال هاي مرد بزرگي از اهل خراسان بنام امير سيد حسيني هروي مريد و خليفه شيخ بهاءالدين ملتاني که او هم خليفه شيخ شهاب الدين عمر سهروردي بود سروده است.

اين کتاب که بطور تقريب هزار بيت ميشود، عبارت از فهرست موجزي از اصطلاحات و تعبيرات تصوف با توضيحاتي سهل و صريح است. که در جواب 15 سؤال سروده و تنظيم شده است. بخش نخستين آن قبل از طرح سؤال ها با اين شعر عميق و دلنشين شروع ميشود:

بنام آنکه جان را فکرت آموخت                    چراغ دل بنور جان برافروخت

ز فضلش هر دو عالم گشت روشن                  ز فيضش خاک آدم گشت گلشن

اين منظومه را به اشاره شيخ خود بهاءالدين يعقوب تبريزي، در پاسخ هفده سؤال منظوم مير حسين حسيني سادات هروي که در آن عهد در خراسان اشتهار داشته، هر بيتي را بيتي به صورت جواب سروده و بعدها ابيات ديگر بر آن افزوده و آن را گلشن راز ناميده است. ديگر آثار شيخ محمود شبستري به شرح زير است:

حق اليقين رساله ايست مشتمل بر حقايق و دقايق عرفاني - سعادت نامه - مرآت المحققين. مرگ وي در سال 720 هجري در سي و سه سالگي به شبستر واقع در هشت فرسنگي شمال غربي تبريز اتفاق افتاده است.

اکنون نمونه اي از اشعار گلشن راز در اينجا نقل ميشود:

چو عـريـان گـردي از پـيـراهـن تـن                 شـود عـيـب و هـنر يـکـبـاره روشـن

تـنـت باشد ولـيـکـن بــي کـدورت                    کـه بـنـمايـد در او چـون آب صـــورت

دگـر بـاره به وفـق عـــالــم خـاص                شـود اخـلاق تـو اجـسـام اشـخاص

هـمـه اخـلاق تـو در عـالـم جــان                   گـهـي انـوار گـردد گـــاه نــــيـــــران

تـعـيـن مـرتـفـع گـــردد ز هستي                    نـمانـد در نـظـر بـــالا و پــــســــتي

کـنـــد هـم نـور حـق در تو تجلي                  بـبـينـي بـي جـهـت حق را تـعـالي

دو عـالـم را همه بر هم زني تو                     نـدانـم تـا چـه مـسـتـيـها کني تـــو

سـقـيـم ربـهـم چـبـود بـينـديش                   طهورا چيست صافي گشتن خويش

خوشا آندم که ما بي خويش باشيم                 غــنــي مـطـلـق و درويـش بـاشـيم

نه دين نه عقل نه تقوي نه ادراک                  فتاده مست و بيخود بر سر خـــاک

چو رويت ديدم و خوردم از آن مي                    ندانم تا چه خواهد شد پس از وي

پس از هر مستيء باشد خماري                   درين انديشه دل خون گشت بـاري

هر آن چيزي که در عالم عيان است                چو عکسي ز آفتاب آن جهان است

جهان چون زلف و خط و خال ابروست            که هر چيزي به جاي خويش نيکوست

صفات حق تعالي لطف و قهر است                 رخ زلف بـتـان را زان دو بــهر اسـت

مـپـرس از من حديث زلف پرچين                  مـجـنـبـانـيـد زنـجـيـر مــجــانــيــــن

منابع:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF_%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86_%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1

http://forum.hammihan.com/showthread.php?t=10890

http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?t=1220

http://www.mashaheer.net/archives/000092.html

http://www.farhangsara.com/ferfaniran_shabestari.htm

عطار نیشابوری

عطار نیشابوری، نام اصلی او: فریدالدین ابوحامد محمد بن‌ابوبکر ابراهیم بن‌اسحاق، است و شاعر و عارف قرن ششم و هفتم هجری قمری. زادروز: (۵۴۰ - ۶۱۸ هجری قمری) برابر با (۱۱۴۲ - ۱۲۲۰ میلادی) در نیشابور

. وي علاوه بر طي مدارج بلند عرفان، داروساز موفقي نيز بود و لقب عطار را به همين مناسبت براي خويش برگزيد. منطق الطير، اسرارنامه ، الهي نامه ، و خسرونامه از آثار بلند اوست

مصیبت نامه" شامل 40 مقاله و تعداد فراوانی حکایت شیرین و طنز است که در هفت هزار بیت سروده شده و از شاهکارهای وی به شمار می رود. در مصیبت نامه بیان مصیبتها و گرفتاری های روحانی شاعر و نیز حکایتهای فرعی و خواندنی بسیاری آمده است. در این منظومه شیخ نیشابور خواننده را به این امر توجه می دهد که فریفته ظاهر نشود و از ورای لفظ و ظواهر امر به حقیقت و معنی اشیا پی ببرد.

"اسرارنامه" تنها مثنوی عطار است که تمثیلات آن طی داستان اصلی و جامع نیامده و حاوی ۲۲ مقاله و 107 قصه کوتاه است. اسرارنامه که به مولانا جلال الدین تقدیم شد، طرحی چون حدیقه الحقیقه سنایی و مخزن الاسرار نظامی دارد.

"مختارنامه" هم که برخی آن را آخرین کتاب عطار نامیده اند در 50 باب و در معانی عرفانی خاص سروده شده است.

پدر وي ، ابراهيم بن اسحق از اهالي زروند كدكن، روستاي خوش آب و هوايي از توابع شهر نامدار نيشابور بود كه پدر اندر پدر به شغل داروسازي روزگار سپرده بودند. او فرد سرشناس و خوشنامي بود و خانواده اش با سربلندي زندگي مي نمودند.

هنوز چند ماهي به تولد عطار مانده بود كه يكي از دوستان قديمي و صميمي ابراهيم (پدر عطار) معروف به حكيم طوسي كه داروخانه اي در شهر طوس داشت به واسطه اينكه پسري نداشت و در بستر بيماري بسر مي برد، داروخانه اش را به وي فروخت و چنين شد كه ده روز پس از تولد عطار در روستاي كدكن، آنها عازم طوس گرديدند.

دوستي عميق حكيم طوسي و پدر عطار در زندگي وي باعث سود بسياري گرديد. زندگي پربار شيخ عطار مقارن با جنگهاي مهيب و دهشتناك با مغولان بود و حتي وي در كهنسالي به دست دروند مغولي به قتل رسيد. از آنجا كه نيشابور داراي محله هاي متعدد و مدرسه هاي بسيار مشهوري بود، در آن روزگار يكي از اهداف دانش دوستان ايران و بسياري از كشورهاي همسايه بود . آن مدارس در علوم روز، ادب عرب، فقه ، تفسير، تاريخ، شيمي ، رياضي ، طب و نجوم سرآمد بودند.

بزرگاني چون فردوسي و خيام نيز برخاسته از همين سرزمين اند. شيخ حمزه نيشابوري نخستين استاد عطار بود كه بعد از آموزش مقدمات به وي به پدرش توصيه نمود براي پرورش هوش و استعداد سرشار عطار وي را به مدارس علميه بفرستد.

وي در كنار علوم عربي به علوم ديني نيز مشغول گرديد و پس از گذراندن دوره هاي مختلف بتدريج به درسهاي عميق تر پرداخت و فنون ادبي سنگين، علم حكمت، كلام و نجوم را نيز آغاز نمود و اين در حالي بود كه به تناسب شغل پدري و علاقه اش علم طب و گياه شناسي را نيز نزد بزرگان آن زمان مياموخت .

مدرسه نظاميه نيشابور كه دانشگاه بزرگ زمانه به شمار مي رفت شاهد شاگردي عطار نيشابوري بود. عطار بر اثر تشويق پدر و علاقه شخصي اش، دوره هاي معمول آن زمان را بسيار كوتاهتر از همكلاسي هايش مي گذرانيد. وي برادر كوچكتري به نام صفر داشت. وقتي عمرش از پانزده گذشت بخش عمده اي از علوم زمان خود را آموخت و در ادب عرب و فهم اسفار و احاديث به مقامي درخور توجه رسيد. شانزده ساله بود كه نيشابور مورد تاخت و تاز تركان غز قرارگرفت و آنها پس از تسخير نيشابور دست نشانده سلطان سنجر را كشته و كتابخانه ها و مدرسه هاي نيشابور را به آتش كشيدند و مردم زيادي مانند استاد وي به قتل رسيدند و عطار براي اولين بار اشعار غمگين سروده و به پدرش عرضه كرد.

پدرش جهت تكميل و ادامه تحصيل و حفظ و نگهداري فرزند از جنگ، او را به همراه يكي از دوستانش به نام پركاش به هند رهسپار نمود. موهان پركاش ، تاجر هندي ، جهت سوداگري به نيشابور رفت و آمد داشت و پدر عطار با اجير نمودن چند محافظ پسر را به همراه پركاش عازم هندوستان كرد. پركاش ، تاجر كهنه كار و وفادار هندي با علاقمندي كامل به عطار، او را تا هند همراهي نمود و به محض رسيدن به ايالات و شهرهاي ايراني نشين آن ديار، در اولين فرصت عطار را به دانشمندي ايراني الاصل ، ساكن پنجاب معرفي نمود. حكيم ايراني الاصل ساكن هند كه به پيران رازي معروف بود از پارسيان هند و زرتشتي بود و همانطور كه از كنيه اش “رازي” بر مي آيد اصلش متعلق به “ري” ايران زمين بوده است.

استاد پيران رازي در اولين برخوردش به عطار گفت: “فرزندم بايد باور داشته باشي كه خداوند هيچ موجودي را عبث نيافريده است، گياهان هم كه از مخلوقات خدايند و هركدام يك خاصيت دارند. البته اين هنر و علم انسان است كه بايد بتواند خاصيت گياهان را كشف كند و اگر نتوانست نبايد تصور كند كه فلان گياه يا فلان حيوان بيهوده خلق شده است.” اين بزرگترين درس استاد به عطار بود و عطار به عظمت آن پي برد و آنرا عاشقانه پذيرفت.

زندگي عطار خيلي ساده در منزل استاد، محل كار استاد و همراهي استاد براي مراجعه به بيماران خلاصه مي شد. اين زندگي هرچند در آغاز سخت مي نمود ، اما كم كم براي وي عادي شد. پس از سه سال، عطار به حكيمي خبره و آشنا به پيچ و خم كار داروسازي تبديل شد و رسما استادش به وي گفت كه چيز جديدي براي آموختن به وي ندارد. عطار شادمان تصميم گرفت در اولين فرصت به ايران برگردد. به همين دليل به تجارتخانه پركاش رفته تا برنامه سفرش به ايران را تنظيم نمايد ، ولي همان روز در محل تجارتخانه به دختري پارسي زبان بر مي خورد و سخت شيفته اش مي گردد. او كه ديگر بازگشت به وطن را فراموش كرده بود، در جريان جستجوي محبوبش درمي يابد كه وي دختر عالمشاه رازي ، عموي پيران رازي است. عاقبت با وساطت پيران رازي از آن دختر كه “عهدجهان” نام داشت خواستگاري كرده و با وي ازدواج مي كند.

در باب دين عهد جهان،‌ همسر عطار، از آنجا كه وي دخترعموي پيران رازي بوده، بي شك از خاندان پارسيان (زرتشتيان ايراني تبار مقيم هند) است. در اين مورد اشاراتي نيز به مسلمان بودن پدرش شده كه با توجه به اينكه پدر وي از خاندان پارسيان بوده ، مسلمان بودنش بعيد بنظر مي رسد. هرچند مادر وي زرتشتي بوده ولي از آنجا كه وي با عطار كه مسلمان سني و شافعي بوده ازدواج مي نمايد ، از آنجا كه در رسوم پارسيان چنين ازدواجي بسيار بسيار نادر و غيرممكن است شايد مسلمان شدن پدر عهد جهان هم از همين مصاديق محال باشد.

به هر حال آنچه جاي تامل فراوان دارد اين است كه پارسيان هند پانصد سال پس از مهاجرت به هند در قالب كاروانهاي تجاري روانه وطن شده و چه بسا از بستگان خود در ايران پرس و جو مي كرده اند ولي متاسفانه دست غارتگر زمان در جايي اين ارتباطات را كاملا گسسته نموده تا اينكه با ظهور مانكجي و جستجوي مجدد وي براي يافتن زرتشتيان ايران، تعداد اندك آنها را با وضعي رقت بار و دربند در حاليكه به كار گل واداشته شده بودند در دورترين نقاط يزد و كرمان مي يابد.  

عطار به اتفاق همسرش بار سفر بسته و به نيشابور نزد خانواده بازمي گردد. جواني، ثروت نسبي، همسر دلخواه، علم، سخنوري، قدرت و طبع شعر در كنار عزت و احترامي كه از همگان مي ديد ،‌از او فرد خوشبختي ساخته بود. وي داراي پسري به نام حامد و يك دختر شد. پس از آن پدرش وي را به خانقاه برد ولي او آنجا را نپسنديد و به زندگي سراسر شاد خود همراه با عشق به همسر و فرزندان ادامه داد. پنج سال زندگي وي در اوج خوشبختي سپري گرديد تا اينكه همسرش عهدجهان در بهار سال 566 هجري قمري به دليل بيماري لاعلاج به سرعت رنجور گشت و از دنيا رفت.

او اشعار زيادي در غم از دست دادن همسرش سرود كه هرچند از نظر ادبي ارزشمند است، شدت تاثرش را نيز مي توان درك نمود .

چگويم زغم عهد جهان كه تا جهانست

بناي عهدجهان نيست استوار، دريغ

دلت كه گلشن تحقيق بود اي عطار

بسوخت همچو لاله ز انتظار ، دريغ

عطار پس از مرگ همسر گاهي به خانقاه مي رفت و شايد مهمترين رويدادي كه وي را به عرفان متوجه ساخت در همين دوران روي داد :

روزي عطار مطابق معمول در داروخانه نشسته بود كه درويشي به وي نزديك شده و كمكي خواست، عطار وي را راند. درويش به كنايه گفت: “تو كه حاضر نيستي پشيزي از مالت را جدا كني، چطور حاضر مي شوي جان به جان آفرين تسليم كني؟” عطار در پاسخ مي گويد: “همانطور كه تو خواهي داد.” درويش با خنده مي گويد: “براي من مردن مانند خوابيدن است، مثل پرواز پرندگان.” عطار مي گويد: “چطور؟” درويش نيم تنه اش را رو به قبله گذاشته و دراز مي كشد و مي خوابد. عطار با ناراحتي از پيشكارش مي خواهد درويش را بلند كرده و مبلغي به وي بدهد ، ولي با كمال حيرت وي را مرده مي يابند. عطار آن درويش را در قبرستان نيشابور دفن كرده و براي او مراسم ترتيب داد. پس از آن ، عطار از عالم عشق و هجران عهدجهان به دنياي ديگري كشيده شد و به افكار عميقي روي آورد.

او مجددا به خانقاه رفت و به پرس و جو پرداخت. پدرش براي چاره اشتغال فكري او ، نزد شيخ سعدالدين ابوالفضل بن الربيب رفت . عطار از شدت احترامي كه پدرش نسبت به آن شيخ به جا مي آورد متعجب شد و در آنجا بود كه عطار از شيخ پرسيد: چگونه مي توان به خدا نزديك شد؟ شيخ در پاسخ گفت : براي اين كار از اين به بعد بايد بكوشيد تا اولا هيچ واجبي را ترك نكرده و هيچ حرامي را مرتكب نشويد . ثانيا همه خلق خدا را ، چه پير و جوان، چه كودك و كامل، چه مسلمان و غيرمسلمان، چه عرب و عجم را بالاتر از خود دانسته و در خدمت آنها بكوشيد به طوريكه حتي خود را از يكنفر بالاتر ندانيد.

او در همان روز سخت با ورود به خانه و برخورد با مستخدم خود به وي سلام داد و دريافت چه كار سختي در پيش رو دارد. چطور مي شود پيرزني كه نه علم دارد نه ثروت، نه زيبايي نه جواني، نه خاندان معروف و از خود بهتر دانست. بدين ترتيب بود كه عطار اينك نخستين سرمشقهاي عرفاني خود را از شيخ و خانقاه مي گرفت و همين بذرها عاقبت منجر به شكوفايي نگرش عرفاني او به دنيا و خلق آثار بلند عرفاني بي نظيري شد كه ادبيات جهان به ياد دارد. او مراتب زهد و تقوا را نزد پير و مرشد فرا مي گرفت و در سي سالگي رسما به كسوت فقر نايل آمد و در مراسمي لقب پرافتخار فريدالدين (فريد=يگانه) به وي بخشيده شد ولي او صلاح ديد كه همچنان خود را عطار بنامد.

او سروده هايش را به خانقاه عرضه مي كرد و آن زمان بود كه سكوت هميشگي خانقاه مي شكست و زمزمه ها به همهمه و فرياد تبديل مي شد. چشمها بسته و لبها گشاده مي شد و حالي خوش فضاي نوراني خانقاه را فرامي گرفت .

بالاخره رفتار عطار و كناره گيري اش از مجالس و رفت و آمد منظمش به خانقاه بعضي از قشريون را واداشت تا اشعار وي را دستاويزي براي تبليغ بي دين شدن او بنمايند.

اينگونه بود كه او به سفر مي رفت. او ضمن سفري كه به خوارزم داشت با بزرگان عرفان و تصوف ملاقات كرد ولي هرگز آنگونه كه در تصوف مرسوم است كسي را به عنوان پير و مرشد خود نپذيرفت. جالب اينكه او در اين سفرها چون درويشي دوره گرد ظاهر مي شد و حتي براي ارتزاق به كشكول خود متوسل مي شد. چرا كه در عالم تصوف خجالتي كه فرد بايد براي درخواست لقمه اي نان از خلق ببرد را نمادي قرار داده و به اين نتيجه مي رسيدند كه شخص كه همه عمر بر سر سفره پروردگار نان مي خورد چقدر بايد سپاسگذار و شرمنده باشد. وي در اين سفرها به جمع آوري كتاب مي پرداخت و چند اثر خود را نگاشت .

با بازگشت مجددش به خانقاه نيشابور، دوباره اشعار شورانگيزش خانقاه را به وجد مي آورد.

تنها پسرش در سن 32 سالگي در حاليكه به شغل داروسازي مشغول بود شبي بر اثر حادثه اي فدا شد . اين واقعه در روحيه عطار بسيار اثرگذار بوده و اشعار تلخي در غم پسر مي سرود.

شيخ عطار با توجه به قلب غمزده اش مجموعه اي به نام مصيبت نامه بالغ بر 7500 بيت تقديم ادبيات پارسي نمود. يك سال پس از پايان مصيبت نامه پدرش فوت كرد. او قصيده معروفي از زبان پدرش در زمان مرگ سرود.

با فزوني يافتن آثار عطار و نگاشتن الهي نامه، بعضي از علماي دين، وي را رافضي خوانده و همين شد كه در مدتي كوتاه مردم به وي و خانواده اش توهين مي كردند.

به همين دليل شيخ مدتي داروخانه اش را بست و با افسردگي به حومه شهر پناه برد، در آنجا افراد انگشت شماري سراغش را مي گرفتند و چند سالي در تنهايي اشعار نغز بيشماري سرود و بهترين آنها را در كتابي به نام “مختارنامه” گنجانيد.

از اين دوستان دوران انزوا مي توان به حاجي داعي اشاره كرد كه با تشويق او ، عطار داستان خسرو و گل را به شعر درآورد و آنرا “خسرونامه” ناميد. خواجه نصيرالدين طوسي با او ملاقات نمود و از وي استفاده هاي فراوان برد.

مولانا از بزرگان ديگري است كه با عطار ملاقات داشت. پدر مولوي در سفري به حضور عطار رسيد و مولوي كه كودكي 12 ساله بود سخت مورد علاقه عطار قرار گرفت. از آنجا كه چند مثنوي از او را از حفظ خواند ، عطار نسخه اي از كتاب اسرارنامه اش را به وي هديه داد.

صد تاسف پايان عمر شيخ عطار با آفت ويرانگر حمله چنگيز در سال 617 هجري مصادف شد و دانشمند گرانمايه اي چون او قرباني غارت و وحشي گري مغولان شد. از آنجا كه داماد چنگيز به دست نيشابوريان كشته شد، از طرف چنگيز فرمان داده شد حتي سگها و گربه هاي نيشابور را زنده نگذارند و هفت شبانه روز آب در نيشابور بستند. و بر خرابه خانه مردم جو كاشتند.

دختر چنگيز پس از چند روز دستور داد فقط 40 نفر از هنرمندان مختلف را از ميان اسيران انتخاب نمايند و بقيه را گردن زنند و چنين بود كه از جمعيت چندين هزار نفري آن زمان نيشابور فقط 40 نفر در غل و زنجير رهسپار تركستان گرديدند. يكي از آن اسيران شيخ عطار بود. وي كه 77 ساله بود با مغولان عتاب مي كرد ، در نتيجه مغولي با كمند او را بر روي زمين كشيد. آن قامت رعناي عشق و عبادت بر خاك كشيده مي شد. آن پيشاني درخشاني كه سالها بر سجده عشق عبادت كرده بود به سنگ و كلوخ برمي خورد و خون از سراپايش مي ريخت . مصداق شعر خودش:

خدايا جانم آنگه خواه كاندر سجده گه باشم 

ز گريه كرده خونين روي و خاك آلوده پيشاني

بين اسيران وي خادمي بود كه از شيخ پذيرايي مي كرد. وقتي مغولان قصد كشتن وي را نمودند، او فرياد مي زد كه اگر او را ببخشيد، من هزار درهم به شما خواهم داد.

شيخ به خادمش نگاه تشكر آميزي انداخت و به مغول گفت: “ اي سرباز ترك! مرا به اين قيمت نفروش كه خريدار بيش از اين دارم. ” در اين هنگام سرباز مغولي براي توهين به نيشابوريان و شيخ به جلاد اولي مي گويد: “ اين فرد را مكش كه به خونبهايش يك توبره كاه مي دهم.” شيخ به جلاد گفت: “ بفروش كه بيش از اين نمي ارزم! ”  

گويند وي در لحظات آخر عمر به اين ابيات مشغول بوده است:

در كوي تو رسم سرفرازي اينست    مستان ترا، كمينه بازي اينست

با اينهمه رتبه، هيچ نتوانم گفت      شايد كه ترا بنده نوازي اينست ؟

 

عطار در داستان سرائي به مراتب چيره دست تر از سنائي است، در آثار عطار ميتوان يک نوع سير تکاملي دروني را به وضوح مشاهده کرد که در مورد شاعران ديگر نادر است.

تأليف ها و تصنيف هاي عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند

منابع

http://www.yataahoo.com/Literature/Attar.htm

http://www.ketabname.com/main2/news/news.php?chlang=fa&id=1384

http://www.farhangsara.com/ferfaniran_attar.htm

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%B9%D8%B7%D8%A7%D8%B1_%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C

نورالدّین عبد الرّحمن جامی

نورالدّین عبد الرّحمن جامی (۲۳ شعبان ۸۱۷ – ۱۸ محرم ۸۹۸ ه‍ ق) (۱۸ اوت ۱۴۱۴ – ۱۹ نوامبر ۱۴۹۲م) ملقب به خاتم الشعرا شاعر و عارف بزرگ ایرانی در خرجرد جام متولّد شد.

پدرش نظام‌الدّین احمد دشتی مردی فاضل از اهالی دشت اصفهان بود که به علّت ناآرام‌شدن آن منطقه به خراسان کوچ‌کرده و در قصبۀ خرجرد ولایت جام مقیم‌شده بود. جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون خانواده‌اش شهر هرات را برای اقامت خود برگزیدند، او نیز فرصت‌یافت تا در مدرسه نظامیه هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و علوم متداول زمان خود را همچون صرف و نحو، منطق،حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر به خوبی بیاموزد و از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمّد جاجرمی استفاده‌کند.

در این دوره بود که جامی با تصوّف آشنا و مجذوب آن شد بطوریکه در حلقه مریدان سعد الدین محمّد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش (۸۶۰ ه‍ ق برابر با ۱۴۵۵ م) خلیفه طریقت نقشبندیه گردید. پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه علم دوست تیموری الغ بیگ به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز نورالدّین توانست استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. او که سرودن شعر را در جوانی آغاز کرده و در آن شهرتی یافته بود، با تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیتی عظیم در میان اهل دانش و معرفت دست یافت.

جامی به افتادگی و گشاده رویی معروف بود و با اینکه زندگی‌ای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نمی‌گفت، شاهان و امرا همواره به او ارادت می‌‌ورزیدند و خود را مرید او می‌‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند.

جامی سرانجام در سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر معروف به تخت مزار است.

از قديم، تذكره‌نويسان و پژوهشگران در مورد اعتقادات مذهبي شيخ عبدالرحمن جامي اختلاف نظر داشته‌اند، در حالي كه برخي او را عالم شيعي و محب اهل بيت دانسته‌اند؛ عده‌اي نيز او را متمايل به عقايد اشاعره و فقهاي شافعي دانسته‌اند. در كتاب شواهدالنبوه جامي از خلفاي چهارگانه با ادب و احترام بسيار ياد برده و ايشان را بر اهل بيت مقدم داشته، و احاديثي كه در فضائل آنان به پيغمبر منسوبست همه را نقل كرده و به فارسي برگردانده است. با اين حال جامي در مدح ائمه شيعه از جمله علي، حسن و حسين و نيز امام سجاد اشعاري سروده است و ايشان را به صدق و عدل و شجاعت ستوده است. اما آن‌چه جامي در ذم و سرزنش ابوطالب و پسرش عقيل سروده بود، مورد مخالفت بسياري از علماي شيعه و از جمله قاضي ميرحسين شافعي و قاضي عبيد شوشتري واقع شد تا حدي كه ميرحسين يزدي او را با عبدالرحمن بن ملجم قياس كرد.

هر چند از نظر خود او، رفض اگر حبّ آل محمّد باشد، درست و کیش همه‌ی مسلمانان است و اگر منظور از آن بغض اصحاب رسول باشد، مذموم است و سپس گفته است مذهب «رفض» چون خواه و ناخواه به چنین بغضی می‌کشد، ناپسندیده است.

از جامی ده‌ها کتاب و رساله از نظم و نثر به زبان‌های فارسی و عربی به یادگار مانده است

۱- آثار منظوم: جامی اشعار خود را در دو مجموعه بزرگ گردآوری کرده است:

·                     دیوان‌های سه گانه شامل قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات

جامی دیوان خود را در اواخر عمر به تقلید از امیر خسرو دهلوی در سه قسمت زیر مدون نمود:

الف) فاتحة الشباب (دوران جوانی)

ب) واسطة العقد (اواسط زندگی)

ج) خاتمة الحیاة (اواخر حیات)

دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال ۸۸۴ تدوین و تنظیم کرده است. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقی‌است. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سروده‌است. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمی‌کند و اکثرا عاشقانه یا عارفانه است.

از جامی مقطعات و رباعیاتی نیز باقی‌است که یا محتوی مسائل عرفانی‌است و اشاره به حقایق صوفیانه دارد یا نکته لطیف عاشقانه‌ای در آن نهفته است.

·                     هفت اورنگ که خود مشتمل بر هفت کتاب در غالب مثنوی است.

مثنوی اول سلسلة الذهب به سبک حدیقةالحقیقه سنایی و در سال ۸۸۷ سروده شده‌است، در این مثنوی از شریعت، طریقت، عشق و نبوت از دیدگاه عرفانی سخن رفته است.

مثنوی دوم سلامان و ابسال که به نام سلطان یعقوب ترکمان آق قویونلوست و در سال ۸۸۵ تألیف شده‌است. حکایت سلامان و ابسان نخستین بار در شرح اشارات خواجه نصیرالدین توسی و اسرار حکمه ابن طفیل آمده بود که جامی آن را به نظم فارسی درآورد.

مثنوی سوم تحفة الاحرار نخستین مثنوی تعلیمی جامی است که به سبک و سیاق مخزن‌الاسرار نظامی سروده شده‌است. در این کتاب اشارت‌هایی به آفرینش، اسلام، نماز، زکات، حج، عزلت، تصوف، عشق و شاعری آمده‌است. در انتهای این مثنوی جامی به فرزند خود ضیاء‌الدین یوسف پندنامه‌ای نگاشته است که در آن از جوانی خود یاد کرده‌است.

مثنوی چهارم سبحة‌الابرار و آن نیز مثنوی تعلیمی‌است که در سال ۸۸۷ سروده شده‌است و در آن تعالیم اخلاقی و عرفانی در باب توبه، زهد، فقر، صبر،شکر، خوف، رجا، توکل،رضا و حب آمده ‌است.

مثنوی پنجم یوسف و زلیخا مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر گرگانی‌است که به نام و یاد پیامبر و بیان معراج و مدح سلطان حسین بایقرا آغاز می‌شود. در این کتاب جامی از سوره یوسف در قرآن و نیز از روایات تورات در سفر پیدایش بهره برده‌است. تاریخ تألیف این کتاب را سال ۸۸۸ هجری دانسته‌اند.

مثنوی ششم لیلی و مجنون مثنوی عشقی‌است که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شده‌است.

مثنوی هفتم خردنامه اسکندری که مثنوی تعلیمی در حکمت و اخلاق است و در آن از حکیمان یونان از سقراط،افلاطون،ارسطو،بقراط،فیثاغورث و اسکندر سخن‌ رفته‌است

آثار منثور که برخی از آنان عبارت‌اند از: بهارستان، رساله وحدت وجود، شرح مثنوی، نفحات الانس و منشآت.

بهارستان: این کتاب را جامی برای فرزندش ضیاء‌الدین یوسف تألیف کرده‌است، جامی در تألیف این کتاب از سعدی تقلید کرده‌است. نثر این کتاب مسجع و متکلف و آمیخته به نظم است.ان کتاب در هشت روضه نگاشته شده‌است و در هر بخش حکایاتی از اولیاء‌الله و بزرگان صوفیه، شعرا،حکما و پادشاهان آمده‌است. این کتاب در سال ۸۹۲ هجری تألیف شده‌است.

شواهدالنبوه: جامي این کتاب را در سال۸۸۵ و به درخواست اميرعليشير نوايي نگاشت. در این کتاب سیره پیامبر اسلام از ولادت یا وفات بیان شده‌است و پس از آن زندگی سلف صالح از صحابه، تابعین و تبع تابعین آمده است. این کتاب به نثر ساده فارسی نوشته شده‌است و جامی در آن از اشعار فارسی و عربی و نیز احادیث و روایات نبوی استفاده کرده‌است.

اشعة‌اللمعات: این کتاب جامی به دستور امیرعلیشیر نوایی و در سال ۸۸۶ نوشته شده‌است، این کتاب در حقیقت شرح جامی بر لمعات فخر‌الدین عراقی است؛ جامی در شرح لمعات از سخنان محیی‌الدین بن عربی و صدرالدین محمد قونوی بهره برده‌است. شرح لمعات که در آن نکات و اصطلاحات عرفا ذکر گشته‌است در بیست و هشت باب تدوین شده‌است.

نقد‌النصوص: کتاب نقد‌النصوص که به نثر عربی و فارسی ‌است و در شرح فصوص‌الحکم ابن عربی نوشته شده‌است.

لوایح: این کتاب جامی به نثر فارسی مسجع است و در هفتاد و دو باب نگاشته شده که هر باب با یک رباعی عربی یا فارسی پایان یافته‌است. جامی در سال ۸۷۰ این کتاب را به جهانشاه قره قویونلو ترکمان هدیه کرد.

لوامع: شرح جامی بر قصیده خمریه ابن فارض است که در سال ۸۷۵ نگاشته شد. این کتاب در چهارده باب نگاشته شده و موضوع آن عرفان است.

نفحات‌الأنس: این کتاب مشتمل بر شرح احوال پانصد و هشتاد و دو تن از بزرگان تصوف و نیز شرح زندگی سی و چهارتن از زنان عارف است؛ جامی در تألیف این کتاب به طبقات‌الصوفیه محمد بن حسین سلمی و نیز به تذکرة الاولیای عطار نظر داشته‌است. یکی از شاگردان جامی به نام رضی‌الدین عبدالغفور لاری بر این کتاب شرحی نگاشته که به مرآة النفحات مشهور است.

رسالات: رسالات جامی در فن معما و قافیه‌سازی از نخستین رسالات او هستند. از دیگر رسالات او رساله در ارکان حج است که به زبان فارسی و عربی نگاشته شده و در آن فرائض و مناسک حج و عمره همراه با تأویل عرفانی و فقهی آن آمده‌است. رسالات دیگر جامی برخی رسالات تفسیری و برخی شرح احادیث هستند که به طور پراکنده به زبان فارسی و عربی نگاشته شده‌اند. از مهم‌ترین رسالات جامی، صحیفه محمد پارسا بخاری‌است که در آن احوال یکی از بزرگان صوفیه در خرگرد جام به نام محمد پارسا آمده‌است.

نی‌نامه: نی‌نامه یا نائیه رساله‌ایست در معنی حقیقت نی که در شرح نخستین بیت مثنوی معنوی نوشته شده‌است. این مجموعه آمیخته به نظم و نثر فارسی‌است و در آن به سخنان بزرگان صوفیه و برخی احادیث نبوی استشهاد شده‌است.

رسایل: رسایل جامی رقعه‌هایی است که به سلاطین و بزرگان یا به ارکان دولت نوشته‌است؛ این نامه‌ها در کمال ایجاز و به نثر مسجع فارسی نوشته شده‌است

«ابر باید که به صحرا بارد// زان چه حاصل که به دریا بارد»

«ابر شو تا که چو باران ریزی// بر گل و خس همه یکسان ریزی»

«ای مغ‌بچهٔ دهر بده جام می‌ام// کآمد ز نزاع سنی و شیعه قی‌ام// گویند که جامیا چه مذهب داری؟// صدشکر که سگ‌سنی و خرشیعه نیم»

«پریرو تاب مستوری ندارد// در ار بندی سر از روزن درآرد»

«چو دهد کوس برون بانگ ز پوست// بانگ او شاهد بی‌مغزی اوست»

«داشت شاه آیینهٔ گیتی‌نمای// پرده ز اسرار همه گیتی گشای»

«در هنر کوش که زر چیزی نیست// گنج زر پیش هنر چیزی نیست»

«دل در پی این و آن نه نیكوست تو را// یك دل داری بس است یک دوست تورا»

«ز هفتاد و دو مذهب رو به سوی تو// بلی، عاشق نداند مذهبی جز ترک مذهب‌ها»

«زین نادره‌تر کجا بود هرگز حال// من تشنه و پیش من روان آب زلال»

«سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی// به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش»

«صبح‌خيزی دليل فيروزی است.»

«عمر کم، فصل ادب بسیار است// کسب آن کن که تورا ناچار است»

«گر كوه‌كن ز پای درآمد چه‌جای طعن// بالله كه كوه پست شود زير بار عشق»

«گنج بی‌رنج ندیده‌ست کسی// گل بی‌خار نچیده‌ست کسی»

«مثنوی مولوی معنوی// هست قرآنی به لفظ پهلوی//

من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب// هست پیغمبر، ولی دارد کتاب»

«مدت صحبت تو، عمر گرانمایه ماست// حیف از این عمر گرانمایه که بس کوتاهست»

«مزن هردم قدم در سنگ‌لاخی// ز شاخی هرزمان منشین به شاخی»

«نیست از مردی عروس دهر را گشتن زبون// زن كه فایق بود بر شوهر به معنی شوهر است»

«ولیکن پا به دانش نه در این راه// كه علم آمد فراوان، عمر کوتاه»

«هرچه داری تو به آن داده بساز

 

منابع

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%AD%D9%85%D9%86_%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%85%DB%8C

http://www2.irib.ir/amouzesh/koodak/etelat_omomi/Jami.htm

http://www.lifeofthought.com/e23.htm

http://www.dostan.net/view.asp?id=50102104416100001

http://www.55a.net/firas/farisi/?page=show_det&id=221&select_page=31

 

ابو منصور محمد بن احمد دقیقی

ابو منصور محمد بن احمد دقیقی (وفات حدود ۳۷۰ ه‍.ق.) شاعر بزرگ ایرانی بود. زادگاه وی بنا به روایات گوناگون، توس، بلخ، سمرقند و بخارا‌ ذکر شده است.
دقیقی در جوانی به دلیل آن چه خوی بد یا ضعف اخلاقی گفته شده کشته شد. فردوسی در این مورد این چنین می سراید دقيقی در عصر سامانیان می‌زیست.

دکتر ذبيح الله صفا می‌نويسد : « دقيقی بر آئين زرتشتی بوده و خود برين گفته دلايلی دارد که ذکر خواهيم کرد . برخی به سبب آنکه وی اسم و کنيهء مسلمانی دارد در زرتشتی بودن او ترديد کرده اند ، ليکن اين دليل قاطعی نيست ، زيرا ما کسانی را در سه چهار قرن اول داريم که اسم خود و پدر شان اسامی مسلمانی بوده ولی در زردتشتی بودن شان ترديدی نيست».
خود دقیقی در دو بیت دین خود را زرتشتی عنوان می کند:


دقیقی چار خصلت برگزیده ... به گیتی از همه نیکی و ، وشتی


لب یاقوت رنگ و ناله چنگ ... می خوش رنگ و دین زردهشتی

 

دقيقي از جمله شاعراني است که قبل از فردوسي در صدد نظم شاهنامه برآمد، اما از شاهنامه او جز هزار بيت که در وقايع عهد گشتاسب و ظهور زرتشت و بهمان وزن شاهنامه است چيزي باقي نمانده؛ و آنرا نيز فردوسي بمناسبت خوابي که ديده است بخواهش دقيقي در شاهنامه خويش نقل کرده است. ابيات دقيقي، رواني و استحکام اشعار فردوسي را ندارد و با شاهنامه استاد طوس چندان در خور مقايسه نيست.

 

چنانکه از گفته فردوسي بر مي آيد، دقيقي فرصت بپايان رسانيدن شاهنامه را نيافته است و در جواني بدست بنده اي کشته شده است.  بجز اين هزار بيت شاهنامه، دقيقي اشعار ديگري هم از نوع قصيده و غزل داشته که جز مقدار کمي از آن باقي نمانده است.

و در طي داستان گشتاسب و ظهور زرتشت هم که نظم کرده است، علاقه او بدين زرتشتي آشکار است. قطعات و غزليات مختصري که از او باقي مانده است، محکم و متين است و پيداست که با وجود جواني شاعري استاد بوده است.

 

دقيقي در سال 367 هجري قمري در جواني بدست غلامي بقتل رسيد.

 

داکتر ذبيح الله صفا  در کتاب تاريخ ادبيات ايران اين شعر را :

بر خيز و بر افروز هلا قـبلهء زردشـت

بـنـشـين وبر افـگـن شکم قـاقـم بـر پـشت

بس کس که ز زردشت بگرديد و دگر بار

نـاچـار کـنـد رو بـسوی قـبـلـه، زردشــت

 از دقيقی بلخی می داند. اما متذکر می گردد که اين دو بيت با دو بيت ديگر در ديوان سنايی چاپ آقای مدرس رضوی ص 770 به اسم سنايی آمده است . 

بهر حال  اگر از سنايی هم باشد ،چنانکه گفته شد روشنفکران گاهی نمی توانند نيات درونی خويش  راپنهان دارد و حقيقت را بيان ندارند .

 

منابع :

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C

http://www.zendagi.com/new_page_462.htm

http://www.mashal.org/home/main/shehr.php?id=00106

http://omomi.mihanblog.com/More-4588.ASPX

 

بيدل دهلوي

 

میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

زمینه فعالیت

شاعر

تولد


۱۰۵۴ ه‍. ق. (۱۶۴۴م.)

مرگ

چهارم صفر سال ۱۱۳۳ ه‍. ق. (۵ دسامبر ۱۷۲۰ م.)
دهلی

ملیت

هندی

آرامگاه

هند

 

در سال 1054 هـ.ق در ساحل جنوبي رودخانه "گنگ" در شهر عظيم آباد پتنه "ميرزا عبدالخالق" صوفي سالخورده قادري صاحب فرزند پسري شد، ميرزا به عشق مراد معنوي سلسله طريقت خود يعني "عبدالقادر گيلاني" نام فرزندش را "عبدالقادر" گذاشت. دوست و هم مسلك "ميرزا عبدالخالق"، "ميرزا ابوالقاسم ترمذي" كه صاحب همتي والا در علوم رياضي و نجوم بود براي طفل نورسيده آينده درخشاني را پيشگويي كرد و به ميمنت اين ميلاد خجسته دو ماده تاريخ "فيض قدس" و "انتخاب" را كه به حروف ابجد معادل تاريخ ولادت كودك مي‏شد، ساخت.

نسبت ميرزا به قبيله "ارلاس" مي‏رسيد، قبيله‏اي از مغول با مرداني جنگاور. اين كه كي، چرا و چگونه نياكانش به سرزمين هند مهاجرت كرده بودند، نامعلوم و در پرده‏اي از ابهام است. "عبدالقادر" هنگامي كه هنوز بيش از چهار سال و نيم نداشت پدرش را از دست داد و در سايه سرپرستي و تربيت عمويش "ميرزا قلندر" قرار گرفت، به مكتب رفت و در زماني كوتاه قرائت قرآن كريم را ختم كرد، بعد از مدتي كوتاه مادرش نيز درگذشت و او در سراي مصيبت تنها ماند. "عبدالقادر" پس از مدتي به توصيه "ميرزا قلندر" ـ كه خود از صوفيان باصفا بود ـ مكتب و مدرسه را رها كرد و مستقيماً تحت آموزش معنوي وي قرار گرفت، ميرزا قلندر معتقد بود كه اگر علم و دانش وسيله كشف حجاب براي رسيدن به حق نباشد خود تبديل به بزرگترين حجابها در راه حق مي‏گردد و جز ضلالت و گمراهي نتيجه‏اي نخواهد داشت. "عبدالقادر" در كنار وي با مباني تصوف آشنايي لازم را پيدا كرد و همچنين در اين راه از امداد و دستگيري "مولينا كمال" دوست و مراد معنوي پدر بهره‏ها برد. از همان روزها عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق مي‏سرود و چون بر حفظ و اخفاي راز عشقش به حق مصر بود "رمزي" تخلص مي‏كرد تا اين كه بنابر قول يكي از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدي از مصراع "بيدل از بي‏نشان چه گويد باز" به وجد آمد و تخلص خود را از "رمزي" به "بيدل" تغيير داد. بيدل در محضر شاهان اقليم فقر: "شاه ملوك" "شاه يكه آزاد" و "شاه فاضل" روح عطشانش را از حقايق وجود سيراب مي‏كرد و از مطالعه و تتبع در منابع عرفان اسلامي و شعر غني فارسي توشه‏ها برمي‏گرفت. وي در كتاب "چهار عنصر" از كرامات شگفت انگيزي كه خود از بزرگان فقر و عزلت مشاهده كرده بود سخن مي‏گويد. "بيدل" هنگامي كه سيزده سال بيشتر نداشت به مدت سه ماه با سپاه "شجاع" يكي از فرزندان شاه جهان در ترهت (سرزميني در شمال پتنه) به سر برد و از نزديك شاهد درگيري‏هاي خونين فرزندان شاه جهان بود، پس از آن كه نزاعهاي خونين داخلي فروكش كرد و اورنگ زيب فرزند ديگر "شاه جهان" صاحب قدرت اول سياسي در هند شد، بيدل همراه با ماماي خوش ذوق و مطلعش "ميرزا ظريف" در سال 1017 به شهر "كتك" مركز اوريسه رفت. ديدار شگفت "شاه قاسم هواللهي" و بيدل در اين سال از مهمترين وقايع زندگي‏اش به شمار مي‏رود. بيدل سه سال در اوريسه از فيوضات معنوي شاه قاسم بهره برد.

بيدل چهره‏اي خوشآيند و جثه‏اي نيرومند داشت، فن كشتي را نيك مي‏دانست و ورزشهاي طاقت فرسا از معمولي‏ترين فعاليتهاي جسمي او بود. در سال 1075 هـ.ق به دهلي رفت، هنگام اقامت در دهلي دايم الصوم بود و آن چنان كه خود در چهار عنصر نقل كرده است. به سبب تزكيه درون و تحمل انواع رياضت‏ها و مواظبت بر عبادات درهاي اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود و مشاهدات روحاني به وي دست مي‏داد، در سال 1076 با "شاه كابلي" كه از مجذوبين حق بود آشنا شد، ديدار با شاه كابلي تأثيري عميق بر او گذاشت. و در همين سال در فراق اولين مربي معنوي‏اش ميرزا قلندر به ماتم نشست، وي در سال 1078 هـ.ق سرايش مثنوي "محيط اعظم" را به پايان رساند، اين مثنوي درياي عظيمي است لبريز از تأملات و حقايق عرفاني.

دو سال بعد مثنوي "طلسم حيرت" را سرود و به نواب عاقل خان راضي كه از حاميان او بود هديه كرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده "اعظم شاه" پسر اورنگ زيب بازگرداند. اما پس از مدت كوتاهي، چون او از تقاضاي مديحه كردند، از خدمت سپاهي استعفا كرد. بيدل در سال 1096 هـ.ق به دهلي رفت و با حمايت و كمك نواب شكرا... خان داماد عاقل خان راضي مقدمات يك زندگي توأم با آرامش و عزلت را در دهلي فراهم كرد، زندگي شاعر بزرگ در اين سالها به تأمل و تفكر و سرايش شعر گذشت و منزل او ميعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فكر و ذكر بود، در همين سالها بود كه بيدل به تكميل مثنوي "عرفان" پرداخت و اين مثنوي عظيم عرفاني را در سال 1124 هـ .ق به پايان رساند، با وجود تشنج و درگيري‏هاي سياسي در بين سران سياسي هند و شورش‏هاي منطقه‏اي و آشفتگي اوضاع، عارف شاعر تا آخرين روز زندگي خود از تفكرات ناب عرفاني و آفرينش‏هاي خلاقه هنري باز نماند. بيدل آخرين آينه تابان شعر عارفانه فارسي بود كه نور وجودش در تاريخ چهارم صفر 1133 هـ.ق به خاموشي گراييد.

از بيدل غير از ديوان غزليات آثار ارزشمند ديگري در دست است كه مهمترين آنها عبارتند از:

مثنوي عرفان

مثنوي محيط اعظم

مثنوي طور معرفت

مثنوي طلسم حيرت

رباعيات

چهار عنصر (زندگينامه خود نوشت شاعر)

رقعات

نكات

زبان بيدل براي كساني كه براي اولين بار با شعر وي آشنايي به هم مي‏زنند اگر شگفت انگيز جلوه نكند تا حد زيادي گنگ و نامفهوم مي‏نمايد، اين امر مبتني بر چند علت است:

الف: شعر بيدل ميراث دار حوزه وسيعي از ادب و فرهنگ فارسي است كه بيش از هزار سال پشتوانه و قدمت دارد. ادب و فرهنگي كه در هر دوره با تلاش شاعران و نويسندگان آن دوره، نسبت به دوره پيشين فني‏تر و عميق‏تر و متنوع‏تر شده است و تا به دست بيدل و همگنانش برسد تا حد بسيار زيادي چه در عرصه زبان و شعر و ادب و چه در حوزه انديشه و عرفان و تفكر گرانبار شده است. از طرفي چون در حوزه شعر سنتي همواره اندوخته پيشينيان همچون گوهري گرانبها مد نظر آيندگان بود و خلاقيت و آفرينش در بستر سنت اتفاق مي‏افتد و نوآوري شكستن سنت‏ها نبود بلكه آراستن و افزودن به سنت‏ها بود (در عين توجه به اصول سنتي)، در شعر بيدل بار ادبي و معنايي كلمات و دايره تداعي معاني موتيوها به سرحد كمال خود رسيده است و همچنين موارد جديدي نيز به آن افزوده شده و زبان نيز در عين ايجاز و اجمال است. به گونه‏اي كه خواننده شعر او براي آن كه فهم درستي از شعر وي داشته باشد لازم است به اندازه كافي از سنت شعر فارسي مطلع و به اصول اساسي عرفاني اسلامي آگاه باشد.

ب: بيدل شاعري است با تخيل خلاق، كشف روابط باريك در بين موضوعات گوناگون و طرح مسائل پيچيده عرفاني به شاعرانه‏ترين زبان، و همچنين نوآوري شاعر در مسائل زباني و سبكي، دقتي ويژه و ذهني ورزيده را از مخاطب براي فهم دقيق و درك لذت از شعر وي طلب مي‏كند.

ج: شعر بيدل همچون جنگلي بزرگ و ناشناخته است كه در اولين قدم به بيننده آن حس حيرت و شگفتي دست مي‏دهد و چون پا به داخل آن مي‏گذارد دچار غربت و اندوه و ترس مي‏شود و در واقع مدتي طول مي‏كشد تا با شاخ و برگ و انواع درختان و پرندگان و راههايي كه در آن است آشنا شود اما چون مختصر انس و الفتي با آن پيدا مي‏كند، به شور و اشتياق در صدد كشف ناشناخته‏هايش برمي‏آيد، با شعر بيدل بايد انس پيدا كرد تا...

بيدل شاعري با حكمت و تفكر قدسي است، وي از تبار شاعران عارفي چون حكيم سنايي، عطار نيشابوري، مولانا و حافظ و ... است، شاعراني كه شعرشان گرانبار از انديشه و معناست در افق اين بزرگان، شعر زبان راز و نياز است و شاعري شأني خاص و ويژه دارد، همه آنان به زبان شعر نيك آشنايند و در اين زبان سرآمد روزگاران به شمار مي‏روند و همچنين در عرصه معني و حكمت الهي نهنگاني يگانه‏اند، در دستكار اينان صورت و معناي شعر چنان درهم سرشته مي‏شود كه تشخيص يكي از ديگري سخت و ناممكن به نظر مي‏رسد به گونه‏اي كه مي‏توان گفت انديشه آنان عين شعر و شعرشان عين انديشه آنان مي‏گردد، غزليات شمسي مولانا و غزليات بيدل و حافظ آيا سخني غير از شعر ناب است و باز هم آيا آثار همه اينان، غير از بيت الغزل معرفت و عرفان است؟ بي‏هيچ اغراقي فهم تبيين و توضيح انديشه‏هاي ژرف و باريك بينانه عرفاني بيدل به زبان تفصيل عمر گروهي از زبده‏ترين آگاهان را به سر خواهد آورد و اين نيست مگر جوشش فيض ازلي از جان و دل و زبان اين شاعر بزرگ و شاعران عارف ديگري كه حاصل عمر كوتاه و اندكشان، جهاني راز و معناست، ... بيدل غير از غزلياتش كه هر يك آينه‏اي مجسم از شعر نابند، در مثنوي‏هاي "محيط اعظم"، "عرفان"، "طلسم حيرت" و "طور معرفت" به تبيين انديشه‏هاي عرفاني خود پرداخته است در ميان اين مثنوي‏ها دو مثنوي "محيط اعظم" و "عرفان" از قدر و شأن ويژه‏اي برخوردارند، مثنوي محيط اعظم را شاعر در روزگار جواني خود سروده است بررسي سبك شناختي و معنا شناختي اين اثر نشان مي‏دهد كه شاعر بزرگ در عهد شباب نه تنها به زباني نوآئين و غني از ظرفيتهاي بياني شاعرانه دست يافته، بلكه شاعري صاحب انديشه با تفكري متعالي است. مثنوي "عرفان" كه به مرور در طي سي سال از عمر شاعر سروده شده است در برگيرنده يك دوره كامل از جهان شناسي، انسان شناسي و خداشناسي عرفاني بيدل است، اين مثنوي از آثار ارجمند شعر عرفاني زبان فارس است كه در آن نور حكمت الهي با زبان شيفته شاعرانه يكي شده است و بي‏هيچ تعصبي مي‏توان آن را به لحاظ عمق و ژرفاي انديشه و زبان پرداخته و نوآئينش هم وزن و همسنگ آثاري چون مثنوي معنوي و حديقه الحقيقه سنايي به حساب آورد.

در يك نگاه گذرا به مثنوي عرفان و محيط اعظم مي‏توان به مشابهت و مقارنت بسيار آرا و افكار بيدل با انديشه‏هاي ابن عربي (عارف مغرب) پي برد، با اين همه و به يقين بيدل خود صاحب تفكري خاص است كه مشي فكري او را از بزرگان ديگري همچون ابن عربي جدا مي‏كند توضيح دقيق اين نكته مستلزم صرف وقت و دقت نظر در آرا و افكار ابن عربي و بيدل است.

انديشه بيدل، انديشه وحدت و يكانگي است، در منظر او عالم عالم جلوه حق است و انسان آينه‏اي كه حيران به تماشا چشم گشوده است، به تماشاي تجلي حق در عالم وجود، بيدل حق را تنها حقيقت هستي مي‏داند، در نگاه خود نيز همه موجودات قائم به حق مي‏باشند و بدون فيض وجوديي كه حق به آنها مي‏بخشد محكوم به فنا و نيستي‏اند و همه موجودات و اشياء را همچون خيال و وهم تصور مي‏كند كه تنها صورتي از وجود دارند و حقيقت آنها حضرت حق مي‏باشند كه از چشم غافلان هميشه اين نكته پوشيده مي‏ماند.

. بیدل بروز پنج شنبه چهارم صفر سال ۱۱۳۳ هـ. ق. در دهلی زندگی را بدرود گفت و در صحن خانه اش، جاییکه خودش تعیین کرده بود، دفن گردید

در نگاه شاعر ذره تا خورشيد چشم به سوي حق دارند و تمام هستي، پرشكوه و پاك به عشقي ازلي در جستجوي حق است:

ذره تا خورشيد امكان، جمله، حيرت زاده ‏اند

جز به ديدار تو چشم هيچ كس نگشاده‏اند

نمونه هايي ازشعر بيدل:

بيدل به سجود و بندگي تو ام باش

تا بار نفس به دوش داري خم باش

زين عجز که در طينت تو گل کرده است

الله نمي توان شدن آدم باش

*****************

چنين کشته حسرت کيستم من

که چون اتش از سوختن زيستم من

نه شادم نه محزون نه لفظم نه مضمون

نه چرخم نه گردون چه معنيستم من

اگر فانيم چيست اين شور هستي

وگر باقيم ارچه فانيستم من

بناز اي تخيل ببال اي توهم

که هستي گمان دارم و نيستم من

در اين غمکده کس مميراد يارب

به مرگي که بي دوستان زيستم من

بخنديد اي قدر دانان فرصت

که يک خنده بر خويش نگريستم من

 

منابع

http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=285&P

http://logarithm-infinite.blogspot.com/2007/11/blog-post_10.html

 

کسایی مروزی

ابوالحسن مجدالدین کسایی مروزی شاعر ایرانی در پایان سده چهارم هجری است. . وی به سال  341 ه ق به دنیا آمد متاسفانه از اشعار او بسیار اندک امروز در دست است، ولی از آنچه که از او بجای مانده، و همچنین از اشارات به اشعار او در آثار دیگران آمده، پیداست که او از استادان مسلم شعر و زبان پارسی بوده. ناصرخسرو در بسیاری از قصیده‌هایش سعی در مقایسهٔ خود با کسائی داشته و پیداست که دیوان کسائی را که آن زمان در دست بوده، بدقت مطالعه کرده بوده. او ابتدا مدح شاهان می کرد اما از این کار پشیمان گشته و پس از آن به سرایش اشعار مذهبی مشغول شد .  کسایی با بیان مناقب خاندان پیامبر کرم ( ص ) و سرودن مراثی برای شهدای کربلا ،  همدردی مردم ایران با آن خاندان بازگفته است. قصیده او کهن ترین سوگنامه ماجرای کربلاست

قصيده مسمط او کهن ترين سوگنامه ي ماجراي کربلاست، هرچند ديوان کامل او اکنون در دست نيست اما ازهمين مقدار بازمانده، اعتقاد کامل او به مذهب شيعه نمودار مي‌گردد. ديوان اشعار او تا قرن ششم وجود داشته و عبد الجليل رازي در کتاب النقص به آن اشاره کرده است. سيد ادين عوفي هم تصريح کرده که ديوان کسايي همه در زهد ووعظ و مناقب اهل بيت نبوت است سبک کسايي از نظر انديشه و بيان همان است که درشعر شاعران شيعي بعد از او چون قوامي رازي وحسن متکلم کاشي وحمزه ء کوچک نمودار شده از اين رووي را مي‌توان پيش‌کسوت همه شعراي شيعه مذهب زبان فارسي دانست.

مدحت كن و بستاي كسي را كه پيغمبر
بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كيست بدين حال و كه بوده است و كه باشد
جز شير خداوند جهان حيدر كرار
اين دين هدي را به مثل دايره‌اي دان
پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار
علم همه عالم به علي داد پيمبر
چون ابر بهاري كه دهد سيل به گلزار
طلوع روز(خورشيد):
روز آمد و علامت مصقول بركشيد
وزآسمان شمامه كافور بر دميد
گويي كه دوست؛ قرطه شعر كبود خويش
تا جايگاه ناف به عمداً فرو دريد
خورشيد با سهيل عروسي كند همي
كز بامداد, كلّه معقول بركشيد
و آن عكس آفتاب نگه كن علم علم
گويي به لاجورد, مي سرخ برچكيد
يا بر بنفشه زار, گل نار, سايه كرد
يا برگ لاله‌زار همي برفتد به خويد
يا آتش شعاع ز مشرق فروختند
يا پرنيان لعل, كسي باز گستريد

 

سوگ نامه کربلا
باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا      آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا
آمد نسیم سنبل با مشک و با قرنفل           آورد نامه ی گل باد صبا به صهبا
کهسار چون زمرد نقطه زده ز بسد     کز نعت او مشعبد حیران شده ست و شیدا
آب کبود بوده چون آینه زدوده        صندل شده است سوده کرده به می مطرا
رنگ نبید و هامون پیروزه [گشت] و گلگون  نخل [و] خدنگ و زیتون چون قبه های خضرا
دشت است یا ستبرق باغ است یا خورنق   یک با دگر مطابق چون شعر سعد و اسما
ابر آمد از بیابان چون طیلسان رهبان            برق از میانش تابان چون بسدین چلیپا
آهو همی گراد گردن همی فرازد     گه سوی کوه تازد گه سوی راغ و صحرا
آمد کلنگ فرخ همرنگ چرغ دوزخ   همچون سپاه خلخ صف بر کشیده سرما
بر شاخ سرو بلبل با صد هزار غلغل   دراج باز بر گل چون عروه پیش عفرا
قمری به یاسمن بر ، ساری به نسترن بر   نارو به نارون بر برداشتند غوغا
باغ از حریر حله بر گل زده مظله         مانند سبز کله بر تکیه گاه دارا
گلزار با تأسف خندید بی تکلف           چون پیش تخت یوسف رخساره زلیخا
گل باز کرده دیده باران برو چکیده    چون خوی فرو دویده بر عارض چو دیبا
گلشن چو روی لیلی یا چون بهشت مولی  چون طلعت تجلی بر کوه طور سینا
سرخ و سیه شقایق هم ضد و هم موافق     چون مؤمن و موافق پنهان و آشکارا
سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین    شاخ و ستاک نسرین چون برج ثور و جوزا
وان ارغوان به کشی با صد هزار خوشی       بیجاده بدخشی بر تاخته به مینا
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله     کرده بدو حواله غواص در دریا
شاه اسپرغم رسته چون جعد بر شکسته     وز جای برگسسته کرده نشاط بالا
وان نرگس مصور چون لؤلؤ منور   زر اندرو مدور چون ماه بر ثریا
عالم بهشت گشته عنبر سرشت گشته    کاشانه زشت گشته صحرا چو روی حورا
ای سبزه خجسته از دست برف جسته    آراسته نشسته چون صورت مهنا
دانم که پرنگاری سیراب و آبداری     چون نقش نوبهاری آزاده طبع و برنا
گر تخت خسروانی ور نقش چینیانی    ور جوی مولیانی پیرایه بخارا
هم ننگرم سوی تو هم نگذرم سوی تو    دل ناورم سوی تو اینک چک تبرا
کاین مشکبوی عالم وین نوبهار خرم    بر ما چنان شد از غم چون گور تنگ و تنها
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله      ما و خروش و ناله کنجی گرفته مأوا
دست از جهان بشویم عز و شرف نجویم   مدح و غزل نگویم مقتل کنم تقاضا
میراث مصطفی را فرزند مرتضی را    مقتول کربلا را تازه کنم تولا
آن نازش محمد پیغمبر موبد            آن سید ممجد شمع و چراغ دنیا
آن میر سر بریده در خاک خوابنیده   از آب ناچشیده گشته اسیر غوغا
تنها و دل شکسته بر خویشتن گرسته  از خان و مان گسسته وز اهل بیت آبا
مجروح خیره گشته ایام تیره گشته   بدخواه چیره گشته بی رحم و بی محابا
بیشرم شمر کافر ملعون سنام ابتر     لشکر زده برو بر چون حاجیان بطحا
تیغ جفا کشیده بوق ستم دمیده          بی آب کرده دیده تا زه شود معادا
آن کور بسته مطرد بی طوع گشته مرتد    بر عترت محمد چون ترک غز و یغما
صفین و بدر و خندق حجت گرفته با حق  خیل یزید احمق یک یک به خون کوشا
پاکیزه آل یاسین گمراه و زار و مسکین    وآن کینه های پیشین آن روز گشته پیدا
آن پنجماهه کودک باری چه کرد ویحک    کز پای تا به تارک مجروح شد مفاجا
بیچاره شهربانو مصقول کرده زانو       بیجاده گشته لؤلؤ بر درد ناشکیبا
آن زینب غریوان اندر میان دیوان      آل زیاد و مروان نظاره گشته عمدا
مؤمن چنین تمنی هرگز کند؟ نگو، نی     چونین نکرد مانی، نه هیچ گبر و ترسا
آن بی وفا و غافل غره شده به باطل       ابلیس وار و جاهل کرده به کفر مبدا
رفت و گذاشت گیهان دید آن بزرگ برهان   وین رازهای پنهان پیدا کنند فردا
تخم جهان بی بر این است و زین فزون تر   کهتر عدوی مهتر نادان عدوی دانا
بر مقتل ای کسایی برهان همی نمایی     گر هم بر این بپایی بی خار گشت خرما
مؤمن درم پذیرد تا شمع دین بمیرد      ترسا به زر بگیرد سم خر مسیحا
تا زنده ای چنین کن دلهای ما حزین کن   پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا

 

منابع:

http://www.aviny.com/News/84/03/19/01.aspx

http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C

http://old.tebyan.net/Teb.aspx?nId=27867

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=481&P=8

http://www.tebyan.net/Literature_Art/SpecialEdition/2007/3/29/40009.html

نیما یوشیج

نام اصلی نیما یوشیج، علی اسفندیاری است. او در آبان 1276 شمسی در " یوش" در استان مازندران به دنیا آمد.پدرش ابراهیم‌خان اعظام‌السلطنه متعلق به خانواده‌ای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گله‌داری مشغول بود.[ پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسب‌سواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی در دل طبیعت زندگی کرد نیما نخستین شاعر نوپرداز در ایران نبود، پیش از او نیز افراد دیگر، چون ابوالقاسم لاهوتی، تقی رفعت و ... بیرون از قالب های رسمی اشعاری سروده و منتشر کرده بودند. ولی نیما کسی بود که با دقت زیاد و صرف وقت بسیار (حدود 38 سال) توانست قالبهای کهن را در هم بریزد و راهی نو پیش پای شعر فارسی باز کند. کودکی نیما (به قول خویش) در بین شبانان و آرامش کوهستان گذشت. مقدمات درسی را در مکتب خانه ی ده آموخت و سپس به تهران آمد. در تهران او به مدرسه ی کاتولیک "سن لوئی" که دروسش به زبان فرانسه تدریش می شد رفت و آشنایی او به زبان فرانسه، سرآغاز دگرگونی در وی شد.

نیما خود می نویسد:"تمام خیالات من برای شناسایی چیزهای خوبی بود که می خواستم فقط با آن شناسایی بر همسران خود تفوق یابم... در پانزده سالگی می رفتم مورخ شوم، گاهی نقاش می شدم و ... خوشبختانه هر نوع قوه خلاقه در من وجود داشت، ولی مراقبت و تشویق یک معلم خوش رفتار، که "نظام وفا" شاعر به نام امروز باشد، مرا به خط شعر گفتن انداخت. نظام وفا غزل سرایی بود که نیما "افسانه" را به او تقدیم کرد. نیما همزمان با تحصیل در مدرسه ی سن لویی به آموزش زبان عربی پرداختپس از پایان تحصیلات در مدرسه سن‌لویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد. بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به ميرزا كوچك جنگلي بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیرجهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد. درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. فرزند پسراو به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی می‌کند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد

. در سال 1298 شمسی در سن 22 سالگی به استخدام دولت درآمد، ولی کار اداری را دوست نداشت. در سال 1300 شمسی نخستین کتاب شعرش را یک مثنوی بود به نام "قصه ی رنگ پریده خون سرد"، با سرمایه ی شخصی در 30 صفحه منتشر کرد. تاریخ سرایش این شعر 1299 شمسی و امضای سراینده ی آن "نیما نوری" بود.

علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا می‌کرد. در نخستین سال‌های صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است

 در پاییز 1301 شمسی نیما شعر "ای شب" را می سراید."ای شب"، انحرافی جدی و بنیادی از شعر سنتی نبود ولی شور و سوزی که در شعر بود نام شاعر را بر سر زبان ها انداخت، به ویژه آنکه در نشریه ی ادبی معتبر "نوبهار" نیز چاپ شده بود که نشریه ی ادبای شناخته شده آن زمان بود. در دی ماه همین سال نیما شعر "افسانه" را می سراید و آن را در چند شماره ی پیاپی در مجله ی "قرن بیستم"، (به مدیریت میرزاده ی عشقی) به چاپ می رساند. "قرن بیستم" تندروترین و بی پرواترین نشریه ی ادبی- سیاسی آن سال ها بود و اثر افسانه در جامعه چنان بود که نیما به عنوان شاعر "افسانه" شناخته می شود. ولی افسانه با همه ی نوآوری ها و ارزش و اعتبارش، چهره ی انقلابی نیما را مشخص نمی کند. انقلاب نیما با دو شعر "ققنوس" (بهمن 1316 ش) و "غراب" (مهر 1317 ش) آغاز می شود و او این دو شعر را در مجله "موسیقی" که یک مجله دولتی بود منتشر کرد. نکته ی قابل توجه این است که در فاصله ی افسانه تا ققنوس (1300 تا 1316) نیما فقط اشعاری در قالب سنتی می سرود. نیما یوشیج علاقه ای به انتشار اشعارش، به ویژه در مجلات نداشت. او جز همین چند شعر که در فاصله ای حدود بیست سال در" قرن بیستم" و مجله ی "موسیقی" چاپ کرد، تا پایان عمرش دو سه شعر دیگر منتشر کرد. نیما یوشیج از سال های بیست به بعد، هر روز منزوی تر شد و پس از کودتای 1332 اعتمادش را از همه، جز یکی دو تن که در نامه ها از آنها یاد کرده است، از دست داد ولی بهترین اشعارش را نیز در همین سال ها سروده است. در مطالعه شعر نیما آنچه توجه را بیشتر جلب می کند، نگاه تازه او به طبیعت و جهان است. توجه او به درختان، گیاهان، حیوانات و حتی حشرات یادآور نوعی دقت نظر است که در دیگران کمتر دیده می شود. اما مهم ترین ویژگی شعر نیما که سرآغازی برای حرکت دیگران نیز شد، کوتاه و بلند کردن مصراع های شعر است. نیما "وزن" را برای شعر ضروری می دانست ولی معتقد بود یکسان بودن طول مصراع ها در یک شعر مهم نیست.

در شعر کهن علاوه بر رعایت وزن طول مصراع ها نیز با هم برابر است در واقع نیما از وزن و قافیه که مربوط به شعر کهن است، سود می برد ولی با بلند و کوتاه کردن مصراع ها، جان تازه ای به شعر می بخشد. نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانه‌اش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجتالزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است

اشعار

·                     قصه رنگ پریده

·                     منظومه نیما

·                     خانواده سرباز

·                     ای شب

·                     افسانه

·                     مانلی

·                     افسانه و رباعیات

·                     ماخ اولا

·                     شعر من

·                     شهر شب و شهر صبح

·                     ناقوس قلم انداز

·                     فریاد های دیگر و عنکبوت رنگ

·                     آب در خوابگه مورچگان

·                     مانلی و خانه سریویلی

·                     مرقد آقا (داستان)

·                     کندوهای شکسته (داستان)

·                     آهو و پرنده‌ها (شعر و قصه برای کودکان)

توکایی در قفس (شعر و قصه برای کودکان

آثار تحقیقی، نامه‌ها و یادداشت‌ها

·                     دونامه

·                     ارزش احساسات

·                     تعریف و تبصره و یاددااشت های دیگر

·                     دنیا خانه من است

·                     نامه های نیما به همسرش - عالیه جهانگیر

·                     حرف های همسایه

·                     کشتی توفان

مجموعه کامل اشعار(تدوین توسط سیروس طاهباز

نمونه هایی از اشعار نیما:

جلال آل احمد مي‌گويد هر شب شعرهايي در اين كنگره خوانده مي‌شود و شبي كه نوبت شعر خواندن نيما رسيد به ناگاه همگان با قطع برق مواجه شدند، روي ميز خطابه شمعي نهاده شد و نيما شروع به خواندن شعر « آي آدمها » نمود كه با حال و هواي موجود در سالن بسيار مناسب بود.

ای آدمها!
ای آدمها که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید
!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید
از خیال دست یا بیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان، قربان
***
آی آدمها! که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره، جامه تان برتن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان، بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدمها!
او ز راه مرگ، این کهنه جهان را باز می پاید
میزند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل آدرام، در کار تماشایید!
***
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش
می رود نعره زنان؛ وین بانگ باز از دور می آید:
"
آی آدمها!"
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
"
آی آدمها!"...

می تراود مهتاب
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند
*** *** *** *** *** ***
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
منابع:

http://025.blogsky.com/

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d9%86%db%8c%d9%85%d8%a7+%db%8c%d9%88%d8%b4%db%8c%d8%ac&SSOReturnPage=Check&Rand=0

http://www.dibache.com/text.asp?id=1513&cat=43

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7_%DB%8C%D9%88%D8%B4%DB%8C%D8%AC

http://www.lifeofthought.com/f102.htm

http://linkto.ir/myadmin/?p=98

http://www.mashaheer.net/archives/000045.html

http://www.nimaushij.blogfa.com/

http://www.phalls.com/vbulletin/showthread.php?t=37489

http://www2.irib.ir/occasions/nima/nima.htm

 

فروغ فرخزاد

فروغ فرخزاد

زمینه فعالیت

شاعر

تولد

۱۵ دی ۱۳۱۳
۱۹۳۵
تهران

مرگ

۲۴ بهمن ۱۳۴۵
۱۹۶۷
تهران

نام دیگر

فروغ‌الزمان فرخ‌زاد عراقی (اراکی)

ملیت

ایرانی

همسر یا شریک زندگی

پرویز شاپور از هم جدا شدند

فرزندان

کامیار شاپور

والدین

محمد فرخ‌زاد

مدفن

گورستان ظهیرالدوله

کارهای برجسته

تولدی دیگر
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

فروغ در ظهر ۱۴ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.فروغ فرخ زاد شاعر و فیلم ساز معاصر در پانزدهم دی ماه 1313 در یک خانواده متوسط با هفت بچه به دنیا آمد. او در تنهایی خود با اشعار حافظ و سعدی خلوت می کرد و با شوق تمام به اشعاری که پدر می خواند ، گوش می داد و همین نقطه آغاز شاعری فروغ بود پس از گذراندن دوره های آموزشی دبستانی و دبیرستانی برای آموزش نقاشی به هنرستان نقاشی رفت.فروغ شعر سرودن را از نوجوانی آغاز کرد. در نقاشی استعداد خاصی داشت. فروغ در سن 17 سالگی با پرویز شاپور که 15 سال از او بزرگ ‌تر بود، ازدواج کرد و به اهواز رفت. در 29 خرداد 1331 تنها فرزندش کامیار متولد شد و پس از آن روزهای سختی را گذراند و بسیار زود در حالی که فقط 5 سال زندگی مشترک داشت، از شوهرش جدا شد. فرخ زاد در سال 1331 نخستین مجموعه شعر خود را به نام " اسیر " و در سال 1335 دومین مجموعه را با نام " دیوار " منتشر کرد. سومین مجموعه اشعار را با نام " عصیان " در بیست و چهار سالگی در سال 1337 به دست چاپ سپرد. فروغ بعدها این سه آثار خود را ارزش و احساسات سطحی یک دختر جوان دانست.در سال 1337 سینما توجه فروغ را جلب می کند و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می دهد.  چهار سال بعد یعنی در سال 1341 فیلم "خانه سیاه است " را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. در سال 1342 در نمایشنامه " شش شخصیت در جستجوی نویسنده " بازی چشمگیری از خود نشان می دهد. در زمستان همان سال خبر می رسد که فیلم " خانه سیاه است " برنده جایزه اول فستیوال اوبر هاوزن شد و باز در همان سال مجموعه شعر " تولدی دیگر " را با تیتراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.

در سال 1343 به آلمان و ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین فستیوال سینمای مولف در پزارو شرکت می کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می شوند.

در سال 1352 آخرین مجموعه اش را با نام " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " منتشر ساخت .روز 24 بهمن 1345 آخرین برگ از دفتر زندگی این شاعر برجسته ورق خورد. فروغ در این روز بر اثر تصادف رانندگی در جاده دروس- قلهک جان باخت. خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود می ترسم قبل از آنچه فکر می کنم بمیرم و کارهایم نا تمام بماند و این درد بزرگیست. جسم بی جان فروغ را روز چهارشنبه 26 بهمن ماه با مراسم تشیعی با شکوه توسط نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیر الدوله به خاک سپردند.


پایان پیام

دفترهای  شعر

1.     اسیر              امیر کبیر   1331 

2.     دیوار    جاویدان       1336

3.     عصیان      امیر کبیر   1337

4.      تولدی دیگر          مروارید   1342

5.     برگزیده  اشعار              جیبی   1343 

6.     ایمان  بیاوریم به آغاز   فصل  سرد          مروارید    1352

7.     گزینه اشعار           مروارید   1364

ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لبهای من
تشنه یی سیراب شد  ‚ سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد ‚ در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام
 من باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ‚ من ترا بیگانه ام
 آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
 چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...

·                     «من خواب دیده‌ام که کسی می آید// من خواب یک ستاره قرمز دیده‌ام...//

 من خواب آن ستاره‌ی قرمز را // وقتی که خواب نبودم دیده‌ام...//

و اسمش آن‌چنان‌که مادر// در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند//

 یاقاضی‌القضات است// یا‌حاجت‌الحاجات است...// و می‌تواند حتی هزار را//

 بی‌ان‌که کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد...//

کسی از آسمان توپ‌خانه در شب آتش‌بازی می‌آید// و سفره را می‌اندازد//

و نان را تقسیم می‌کند// و پپسی را تقسیم می‌کند//

 و باغ ملی را تقسیم می‌کند// و شربت سیاه‌سرفه را تقسیم می‌کند...//

و سهم مارا هم می‌دهد// من خواب دیده‌ام...»

o                                            کسی که مثل هیچ‌کس نیست

·                     «پرواز را به خاطر بسپار// پرنده مردنی است»

پرنده مردنی است

منابع

·                     پایگاه رسمی فروغ فرخزاد که ظاهراً توسط وارثین وی مدیریت می‌گردد.

·                     پایگاه فروغ فرخزاد

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA_%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF

http://www.iranmehr.com/directory/moreinfo/1562.html

http://fa.wikiquote.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA_%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF

http://www.hayat.ir/?lang=fa&page=showbody_news&row_id=54032

http://www.avayeazad.com/poet/foroogh.htm

http://www.avayeazad.com/foroogh_farokhzad/asir/9.htm

http://www.mashal.org/home/main/shehr.php?id=00084
http://www.exijen.com/sher/Forum.asp?nof=1

فروغ فرخزاداز ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

طاهره قره العین

-----  لطفا اين وبلاگ را به هيچ گروهي نسبت ندهيد با تشكر-----

درباره طاهره قره العین سخنان دو پهلوی بسیاری گفته شده و او را عارف و شاعر نامی و در سطح عرفای زنی چون رابعه و شاعره هایی چون پروین، فروغ و غیره قرار داده و با افزودن حواشی در حاله ای از ابهام که بر قداست ساختگی او می افزاید قرار داده اند

زرین تاج قزوینی (فاطمه یا ام‌السلمه) مشهور به طاهره قُرةالعَین (زادهٔ ۱۲۲۸ قمری برابر با ۱۸۲۳ میلادی در قزوین - درگذشتهٔ ۱۲۶۸ قمری برابر با ۱۸۵۰ میلادی).او را زنی خوش سیما و با قریحه و البته مجتهده دانسته‌اند.زرین تاج را شیخیه «قرة العین» و بابیه «طاهره» لقب دادند. وی فرزند حاج صالح قزوینی و همسرملا محمدبرغائی بود. در سال ۱۲۳۳ هجری قمری در قزوین به دنیا آمد. فقه و اصول و کلام و ادبیات عرب را نزد پدر آموخت. آثار شیخ احسائی و سید رشتی را مطالعه کرد و با سید رشتی مکاتبه و ارتباط برقرار کرد و سید در رسائل خود او را قره العین نامید.

مطالعه آثار و عقاید شیخیه زندگانی او را دگرگون ساخت. دو پسر و یک دختر خود را به شوهر(پسرعموی خود) سپرد و به قصد دیدن سید رشتی به کربلا رفت. وقتی به آنجا رسید که سید در گذشته بود. قره العین در آن زمان ۲۹ سال داشت. در خانه سید اقامت گزید و از پس پرده به تدریس و افاده طلاب پرداخت.

جمعی به خانه سید رشتی ریختند که قره العین در آنجا منزل داشت. ناچار به بغداد رفت و در آنجا نیز بدستور والی بغداد توقیف و بعد به فرمان سلطان عثمانی، در اوائل سال ۱۲۶۳ هجری قمری به اهرماهان به ایران اعزام شد. وارد قزوین شد. پس از کشته شدن عمو و پدرشوهرش بدست پیروان سید باب به تهران آمد و به دشت «بدشت» در هفت کیلومتری شاهرود رفت و در انجمنی که درآنجا برپا شده بود شرکت کرد. حضور بی حجاب او که نقاب زنانه را از پیشانی برداشته بود در آن انجمن غوغائی برپا کرد. از آنجا به قزوین بازگشت. بعد از کشته شدن باب او زا از قزوین به تهران آوردند و در باغ محمودخان، کلانتر تهران، در یک بالاخانه بی پله زندانی کردند. در آن جا زندانی بود تا وقتی که به ناصرالدین شاه تیراندازی شد. دراین زمان ۳۶ سال بیشتر نداشت. به امر شاه که دراین ترور جان بدر برده بود و وزیرش «میرزاآقاخانه نوری” او را در باغ ایلخانی»(محل کنونی بانک ملی ایران) کشتند.

مفتی بغداد در ترجمه حال او می‌گوید:«من دراین زن فضل و کمالی دیدم که در بسیاری از مردان ندیده‌ام. او دارای عقل و استحانت و حیا و صیانت بسیاربود.»

او در شعر سخت متأثر از متقدمان، از جمله مولانا جلاالدین و جامی است.

طبری می‌نویسد: درفقه، اصول، کلام، ادبیات عرب دستی قوی داشت و درکربلا هنگام اقامت در اندرون خانه حاج کاظم رشتی ازپس پرده تدریس می‌کرد و به سبب شعر و نثر استادانه خویش درسراسرایران معروف است. وی پس ازدعوی باب به او پیوست و جز۱۸ تن پیروان اولیه او یا حروف حی است

در  ره  عشقت  ای  صنم ،  شيفته ی   بلا  منم 

چند  مغايرت  کنی ؟  با  غمت  آشنا  منم

پرده به روی بسته ای، زلف به هم  شکسته ای 

 از همه خلق رسته ای، از همگان جدا منم

شير تويی ، شکر تويی، شاخه تويی، ثمر تويی 

شمس تويی، قمر تويی، ذره منم ، هبا منم

نخل تويی ، رطب تويی ، لعبت نوش لب  تويی 

خواجه ی  با ادب تويی،  بنده ی بيحيا منم

کعبه تويی ، صنم تويی، دير تويی، حرم تويی، 

دلبر  محترم   تويی  ،   عاشق  بينوا  منم

شاهد   شوخ  دلربا   گفت   به   سوی  من   بيا  

 رسته  ز  کبر و از ريا ، مظهر کبريا منم

طاهره  خاک  پای  تو  ،  مست  می  لقای   تو  

 منتظر  عطای   تو ،   معترف  خطا  منم

------------------  ----------------------- 

گر بتو  افتدم  نظر  چهره  به چهره  رو به رو 

شرح  دهم   غم  ترا   نکته به نکته مو به  مو

از  پی  ديدن  رخت  همچو  صبا   فتاده ام 

 کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه، کو به کو

دور دهان  تنگ  تو ، عارض عنبرين  خطت

غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، بو به بو

می رود  از فراق  تو  خون دل از دو ديده ام 

دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو

مهر  ترا  دل  حزين    بافته  بر  قماش  جان 

 رشته به رشته ، نخ به نخ ،  تار به تار،  پو به  پو

در دل خويش"طاهره"گشت و نجست جز ترا

صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده ، تو به تو

منابع

برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mojtaba_167»

·                                 دیوان اشعار طاهره قرَه العین، متن کامل، به کوشش دکتر سام واثقی و دکتر سهیلا واثقی

·                                 ازصبا تا نیما، یحیی آریانپور

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%87

از سایت:www.farsi.se

http://shaeri-sher.blogfa.com/8609.aspx

http://www.ettehadjonoub.com/News/?id=53

http://shahoo121.blogfa.com/post-118.aspx

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%AD%D8%AB_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1:Mojtaba_167

 

 

محمد اقبال لاهوري

मुहम्मद इक़बाल

محمد اقبال لاهوري متولد 22 فوريه 1873 ميلادی (به رواياتي 1875، 1894  ميلادی) مصادف با سوم اسفند در شهر سيالكوت از ايالت پنجاب هند و متوفي به اول ارديبهشت 1317 هـ.ش (20 صفر 1357، 21 آوريل 1938 ميلادی)،

تبار اقبال کشميرى الاصل و برهمن بودند اما حدود دويست و پنجاه سال پيش از تولد او، جدش مسلمان شده و به نام «لولى حاجى» از عرفا و اوتاد بنام عصر خود گرديد. اقبال آموزش اوليه خود را در مدارس اسلامى گذراند و از ابوعبدالله غلامحسن و سيد مير حسن تعليمات دينى و تربيتى گرفت. شعر و ادبيات فارسى را نيز از سيد مير حسن و ميرزا خان داغ دهلوى آموخت تحصيلات خود را ابتدا، به رسم معمول زمان، با آموختن قرآن كريم در مكتب خانه شروع كرد. پس از اتمام دورة مكتب خانه وارد كالج آسيايي اسكاچ شد و تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در آنجا گذرانيد. در همين ايام سرودن شعر را آغاز كرد. بعد از پايان اين دوره، در رشتة فلسفه در دانشگاه لاهور ثبت ‏نام كرد و از محضر سر تامس آرنولد بهره برد.  دورة فوق‏ ليسانس اين رشته را با احراز رتبة اول در دانشگاه پنجاب به پايان رساند، موفق به دريافت يك قطعه مدال علمي گرديد، و در رشته ‏هاي تاريخ، فلسفه، و علوم به استادي برگزيده شد. در همين حال، فراگيري زبان فارسي و عربي را نيز وجهة همت خويش قرار داد. اقبال، كه در عرصة شعر و ادب در شبه قاره از نوادر به شمار مي‏رود، سروده‏هاي خود را در خدمت بيداري و آگاهي توده‏ها و دميدن روح آزادي در ملل اسلامي و بيدار ساختن آنان از خواب گران قرار داد. نالة يتيم اولين اثر وي بود كه آن را در سال 1899 ميلادی در جلسة ساليانه انجمن حمايت ‏الاسلام در لاهور خواند. سال بعد در همين انجمن منظومة ديگري را با عنوان خطاب يتيم به هلال عيد فطر قرائت كرد كه باعث شهرت وي شد. علاوه بر اين در 1901  ميلادی نخستين كتاب خود را در زمينة اقتصاد به زبان اردو تاليف كرد. سپس به توصية سر تامس آرنولد براي ادامة تحصيلات عازم اروپا شد، و سه سال در آنجا به مطالعه و تحصيل پرداخت. در دانشگاه كمبريج در رشتة فلسفه پذيرفته شد و در آنجا با پروفسور مك تيگارت، ازطرفداران سرشناس هگل ‏، پروفسور ادوارد براون و پروفسور رينولد نيكلسون، از مسترشقان به نام، آشنا شد.

 

پس از اخذ درجة فلسفة اخلاق از كمبريج وارد دانشگاه مونيخ در آلمان شد و رسالة دكتراي خود را با عنوان “سير فلسفه در ايران“ تدوين نمود، و مدتي نيز به جاي پروفسور آرنولد در دانشگاه لندن به تدريس زبان و ادبيات عرب پرداخت. اقبال از ميان متفكران غرب به آثار لاك، كانت، هگل، گوته، تولستوي، و از شرقيان به اشعار مولوي دلبستگي خاصي داشت. در ايام تحصيل در اروپا تحولات عمده ‏أي در وي پديدار شد؛ قبل از هر چيز، علاقه مندي بيش از حدش به زبان و ادبيات فارسي بود به گونه ‏أي كه بعدها زبان فارسي را براي بيان آراء و افكار خود برگزيد.  ديوان شعر وي به طور عمده به اين زبان تدوين گشته است. پس از آن، اقبال به تدريج از يك شاعر وطني به شاعري اسلامي ـ جهاني تحول يافت، تا جايي كه به اعتقاد بسياري از متفكران وي يكي از نخستين مناديان اتحاد بين کشورهای اسلامي به شمار مي‏رود. درخصوص آگاهي از روند تحولات فكري وي مطالعة كتاب بانگ درآ مفيد تواند بود. در اوت 1908  ميلادی به وطن بازگشت و رياست بخش فلسفة دانشكدة دولتي لاهور را عهده ‏دار شد و در عين حال به امر وكالت نيز مي‏پرداخت.

 

وي با توجه به آشنايي عميقي كه از مفاسد جوامع غربي پيدا كرده بود به انتقاد شديد از شرقيان فرنگ رفته‏أي مي‏پرداخت كه خود را در برابر غرب باخته، دچار از خودبيگانگي گشته، “خويشتن خويش“ را فراموش كرده، دچار “بي‏خودي“ شده، شيفته و مجذوب جلوه‏هاي ظاهر تمدن غرب گرديده‏اند، بي انكه در تبعات و عوارض آن انديشه نمايند.  اقبال در سالهاي نخست بازگشت به هند، اسرار خودي و رموز بي‏خودي را منتشر كرد. اين منظومه‏ها را به دست رينولد نيكلسون، استاد فلسفة وي، رسيد. نيكلسون كه از قبل استعداد وي را مي‏شناخت با دقت به بررسي و مطالعة آنها پرداخت و سپس به ترجمة اين منظومه به زبان انگليسي اقدام نمود. بدين ترتيب اقبال پيش از آنكه درهندوستان شناخته شود، در انگلستان به شهرت و اعتبار رسيد. 

دربارة شخصيت و عظمت انديشه ‏هاي اقبال سخن بسيار مي‏توان گفت كه نه در حوصلة اين گفتار و نه در توان اين قلم مي‏گنجد؛ تنها به بيتي از محمود شبستري به عنوان صدق مدعا كفايت مي‏شود:

معاني هرگز اندر حرف نايد            كه بحربيكران در ظرف نايد          

اقبال در 1926  ميلادی به عضويت مجلس قانونگذاري پنجاب انتخاب شد. منازعات و كشمكشهاي متعدد ميان مسلمانان و هندوها و عشق به آزادي وي را به شركت در فعاليتهاي سياسي علاقمند كرد تا اينكه در 1930  ميلادی، در جلسه ساليانة حزب مسلم ليگ در احمدآباد، پيشنهاد تشكيل دولت پاكستان را مطرح نمود. در كتاب پيام مشرق شعري است كه نحوة نگرش و برخورد اقبال را با مسائل اجتماعي و نفي مرزبنديهاي صوري و استعماري رنگ، نژاد، قوميت و… را نشان مي‏دهد:

نه افغاني و نه ترك و تتاريم                 چمن زاديم و از يك شاخساريم

تميز رنگ و بو بر ما حرام است                    كه ما پروردة يك نوبهاريم

عشق و علاقة وافر اقبال به سرزمين، تمدن و فرهنگ اسلامي ايران در تمامي آثار و سروده‏هاي وي هويداست، عشقي نشات گرفته از مايه ‏هاي ايمان ديني؛ تا بدانجا كه تهران را ام‏القراي دوم جهان اسلام مي‏دانست.

 

علي‏محمد نقوي. نويسنده و متفكر معاصر شبه قاره، در كتاب ايدئولوژي انقلابي اقبال، اقبال را معمار تجديد بناي تفكر اسلامي و طراح نهضت ضد غربزدگي و منادي شعار بازگشت به قرآن و بازگشت به خويش در جهان اسلام مي‏داند. وي مي‏گويد: هدف اقبال با تكيه بر مذهب و به طور اخص اسلام، تبديل آن از صورت يك عقيدة شخصي، انگيزة روحي، و نظام اخلاقي كه تنها در قالب رابطة دروني فرد با خدا مطرح مي‏گردد، به يك “ايدئولوژي“ است كه تمامي ابعاد وجودي انسان، اجتماع، و حيات مادي و معنوي را در بر دارد. كنت كريگ متفكر و نويسندة معاصر غربي بر آن است كه انديشه اقبال تلاشي است براي بيان و تفسير حقايق اصيل اسلامي در قالب تعبيرات و مقولات معاصر با در نظر گرفتن مسائل و دانش كنوني بشر. استاد مطهري در كتاب نهضتهاي اسلامي در صد سالة اخير اقبال را از پيشگامان و قهرمان اصلاح ‏طلبي در جهان اسلام مي‏داند كه انديشه‏هاي اصلاحي وي ازمرزهاي كشورش هم گذشته است. او عقيده دارد كه اقبال فرهنگ غرب را به درستي مي‏شناخت و با انديشه ‏هاي فلسفي و اجتماعي غرب آشنايي عميق داشت تا آنجا كه در خود غرب به عنوان يك متفكر و فيلسوف به شمار آمده است. براساس همين آشنايي با غرب بود كه اقبال غرب را فاقد يك ايدئولوژي جامع انساني مي‏دانست و معتقد بود كه تنها مسلمانان از چنين ايدئولوژي جامع و فراگيري برخوردارند. اقبال مي‏‏گويد:

مثاليگري ]ايده‏آليسم[ اروپا هرگز به صورت عامل زنده‏أي درحيات آن درنيامده است و نتيجة آن پيدايش “من“ سرگرداني است كه در ميان دمكراسيهاي ناسازگار با يكديگر به جستجوي خود مي‏پردازد كه كارمنحصر آن بهره ‏كشي از تهيدستان به سود توانگران است… اروپاي امروز بزرگترين مانع درراه پيشرفت اخلاق بشريت است. از سوي ديگر مسلمانان صاحب انديشه ‏ها و آرمانهاي نهايي مطلق مبتني بر “وحي“ مي‏باشند كه چون از اعماق زندگي بيان مي‏شود، به ظاهري بودن آن رنگ باطني مي‏دهند.

 

از ويژگيهاي بارز انديشة اقبال جستجو براي يافتن راه‏حلي است كه مسلمانان بدون عدول از اصول اسلام بتوانند مشكلات سياسي، اقتصادي، و اجتماعي زمان خود را حل كنند. از اين رو، اقبال دربارة مسائلي چون “اجتهاد“، “اجماع“ و “شوري“ زياد مي‏انديشد. اقبال “اجتهاد“ را موتور حركت اسلام مي‏داند.

اقبال برخلاف بسياري از پرورش‏يافتگان فرهنگ غرب معنويت‏گرا است و از ابعاد روحي، عرفاني و اشراقي نيرومندي برخوردار است. وي صرفاً مرد انديشه نبود؛ اهل مبارزه و عمل نيز بود و عملاً با استعمار درگيري و مبارزه داشت. اقبال فلسفه‏أي دارد كه آن را “فلسفه خودي“ مي‏نامد. به اعتقاد وي شرق اسلامي هويت واقعي خود را از دست داده و بايد آن را بازيابد؛ همانگونه كه فرد دچار تزلزل يا گم كردن شخصيت و خودباختگي در برابر ديگران مي‏شود، جامعه نيز دچار تزلزل شخصيت و از دست دادن هويت مي‏گردد، ايمان به خود و احترام به ذات و كرامت خويش را ازدست مي‏دهد و يكسره سقوط مي‏كند. به اعتقاد وي جامعه اسلامي در عصر حاضر در مواجهه با تمدن و فرهنگ غربي دچار گمگشتگي، تزلزل شخصيت و بي‏هويتي شده است. “خود“ حقيقي اين جامعه و “خويشتن“ اصيل آن، اسلام و فرهنگ اسلامي است. لذا نخستين اقدام ضروري مصلحان بازگرداندن ايمان و اعتقاد اين جامعه به “خود“ حقيقي او يعني به فرهنگ و معنويت اسلامي است و اين يعني “فلسفة خودي“ (مطهري. صص 50-54). يادش گرامي باد.

اقبال در يك نگاه:

محل تحصيل: مونيخ و کمبريج.

استادان: ميک تيگارت، مولانا سيد ميرحسين رضوى سيالکوتى.

تحصيلات: دکتراى فلسفه، حقوق و ادبيات.

مهارتها: تسلط بر زبانهاى عربى، فارسى، سنسگريت، انگليسى و اردو، فلسفه و معارف اسلامى.

مشاغل و مناصب: استاد دانشگاه، وکالت دادگسترى، رييس دانشکده علوم شرقى و شعبه فلسفه در دانشگاه پنجاب.

آثار قلمي:

"ناله يتيم" نخستين اثر اقبال بود و وي آن را در جلسه ساليانه انجمن حمايت‌الاسلام در لاهور خواند. آثار اقبال به طور کلي عبارتند از:

علم‌الاقتصاد: نخستين کتاب درباره اقتصاد به زبان اردو، چاپ لاهور.

توسعه حکمت در ايران (سير فلسفه در ايران)

تاريخ هند

اسرار خودي

رموز بيخودي

پيام مشرق

بانگ درا

زبور عجم

جاويدنامه

احياي فکر ديني در اسلام

مثنوي مسافر

بال جبرئيل

ضرب کليم

ارمغان حجاز

يادداشت‌هاي پراکنده

اقبال‌، آثار ديگري‌ هم‌ دارد كه‌ از شهرت‌ كمتري‌ برخوردارند. بيشتر اين‌ آثار پس‌ از مرگ‌ او تدوين‌ و منتشر شده‌ است‌. همچون‌ مجموعة‌ سخنراني‌ها و نامه‌ها و مقالات‌ با عناويني‌ چون‌ گفتار اقبال‌ ، مكاتيب‌ اقبال‌ ، مقالات‌ اقبال‌ و....
علامه‌ اقبال‌ لاهوري‌ در سال‌ 1938 ميلادي‌ دار فاني‌ را وداع‌ گفت‌ و در مسجد پادشاهي‌ لاهور به‌ خاك‌ سپرده‌ شد

دوبيتی‌ها

سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش می‌گفت مرغ نغمه‌خوانی
برآور هرچه اندر سينه داری
سرودی، نغمه‌ای، آهی، فغانی

سحر می‌گفت بلبل باغبان را
در اين گِل جز نهال غم نگيرد
به پيری می‌رسد خار بيابان
ولی گُل چون جوان گردد بميرد

چه می‌پرسی ميان سينه دل چيست؟
خرد چون سوز پيدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود ليکن
چو يک دم از تپش افتاد گِل شد

کنشت و مسجد و بت‌خانه و دير
جز اين مشت گلی پيدا نکردی!
ز بند غير نتوان جز به دل رَست
تو ای غافل! دلی پيدا نکردی

مريم و زهرا (س)

مريم از يک نسبت عيسی عزيز
از سه نسبت حضرت زهرا عزيز

نور چشم رحمة‌للعالمين
آن امام اولين و آخرين

آن که جان در پيکر گيتی دميد
روزگار تازه آيين آفريد

بانوی آن تاج‌دار هل اتی
مرتضی، مشکل‌گشا، شير خدا

پادشاه و کلبه‌ای ايوان او
يک حسام
٤ و يک زره سامان او

مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان-سالار عشق

آن يکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعيت خيرالامم

تا نشيند آتش پيکار و کين
پشت پا زد بر سر تاج و نگين

وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان

در نوای زندگی، سوز از حسين
اهل حق، حرّيت‌آموز از حسين

مزرع تسليم را حاصل بتول
مادران را اسوه‌ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آن‌گونه سوخت
با يهودی چادر خود را فروخت

...آن ادب پرورده‌ی صبر و رضا
آسياگردان و لب قرآن‌سرا

اشک او برچيد جبريل از زمين
هم‌چو شبنم ريخت بر عرش برين ...

منابع ومراجع:

- مؤسسه‌ی مطالعات تاريخ معاصر ايران
- اسرار خودی و رموز بی‌خودی، سروده‌ی اقبال لاهوری
- رباعيات اقبال لاهوری

http://www.cs.uwaterloo.ca/~hzarrabi/aftab/5/page5:3

http://www.iricap.com/bookcontent.asp?id=244

http://old.tebyan.net/Teb.aspx?nId=24755

http://www.farhangsara.com/feqbal.htm

http://www2.irib.ir/occasions/eghbal%20lahoori/eghbal%20lahoori.HTM

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84_%D9%84%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C

 

سنایی

حکيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنايی غزنوی شاعر پر آوازه در سال ٤٧٣ هجری قمری در غزنين ديده به جهان گشود. حکيم سنايی از همان بدو جوانی به دليل قريحه ی بالا و استادی خود در سرودن اشعار مدحيه به دربار غزنويان راه يافت و به مدح پادشاهان آن سلسله پرداخت. سنائی تحصيلات خود را در غزنين به پايان رساند و به علوم و فنون زمان خود دست يافت. وی پس از آن به شهرهای مهم و مراکز علمی جهان آن روز چون بلخ، هرات، نيشاپور و سرخس سفر نمود و به زيارت خانه ی کعبه نيز مشرف گرديد. سنايی در سنين ميانی عمرش عازم خراسان شد و در حلقه ی درويشان آن ديار درآمد. وی در اين دوره است که به سلک عرفان در آمد و طريقه ی آنان را روش خود می ساخت. سنايی پس از اين دست از مدح پادشاهان برداشت. از آثار او غير از ديوان اشعارش که بيش از سيزده هزار بيت را شامل می شود می توان به حديقةالحقيقه، که آن را الهی نامه يا فخری نامه نيز ناميده اند، اشاره کرد.

مثنوی طريق التحقيق، مثنوی سير العباد الی المعاد، کارنامه، عشق نامه و عقل نامه ديگر آثار اويند. بسياری از استادان ادبيات پارسی « حديقة الحقيقه » او را دايرةالمعارف منظوم تصوف و عرفان می شمارند. شعر عرفانی در دوره ی سنائی در ادبيات پارسی باب شد و بسياری از اصطلاحات عرفانی - مثل می، خرابات، میخانه و... ـ را او به صورت استعاره وارد ادبيات کرد. سنائی در سال ٥٤٥ هجری قمری چشم از جهان فروبست. مزار او در شهر غزنين واقع است. اهالی غزنه بنا به سنتی ديرين روزهای سه شنبه به زيارت آرامگاه اين عارف بزرگ میروند                                                                   .

 

ما هيچ کسان پادشاييم
خورشيد تويی و ذره ماييم
بی روی تو روی کی نماييم؟
تا کی به نقاب و پرده؟ يک ره
از کوی برآی تا برآييم
چون تو صنم و چو ما شمن١ نيست
شهری و گلی تويی و ماييم
آخر نه ز گلبن تو خاريم؟
آخر نه ز باغ تو گياييم؟
------
-------------------------------------------------

ابوالمجد مجدود بن آدم موسوم به سنائي غزنوي پس از سفر به خراسان و ملاقات با مشايخ تصوف تغييري اساسي در روحيات و اخلاقيات او ايجاد شد و در نهايت به زهد و انزوا و تأمل در حقايق عرفاني روي آورد. از اين زمان شخصيت حقيقي اين شاعر بزرگ آشكار گشت و به سرودن قصائد معروف خود در زهد و عرفان و وعظ و ايجاد منظومه هاي مشهور پرداخت. سنائي در طريقت و سير و سلوک مريد شيخ ابو يوسف يعقوب همداني بود و مولانا جلال الدين رومي با وجود كمال فضل ،خود را از متابعان و پيروان او دانسته است. وي يكي از بزرگ ترين شاعران ادب پارسی دری و معروف ترين شاعر صوفي و بنيانگذار اين فن بشمارمي رود كه در سک شعر پارسي و ايجاد تنوع و تجدد در آن نقش بسزائي ايفا نموده است.

سنائي پس از بازگشت از سفر مكه مدتي در بلخ بسر برد واز آنجا به سرخس و مرو و نيشابور رفت. وي در هر مكان مدتي به سير و سلوک و عرفان پرداخت و سرانجام در غزنين در سال 545 هـ.ق درگذشت. سنائي در دوره اول فعاليت هاي ادبي خويش شاعري مداح بود، روش شاعران غزنوي خاصه عنصري و فرخي را تقليد مي كرد. در دوره دوم كه دوره تغيير حال و تكامل معنوي او بود به معارف و حقايق عرفاني و حكمي و انديشه هاي ديني، زهد كه با بياني شيوا و استوار ادا ميشد پرداخت و در نوع خود اولين شاعر پارسی دری پس از اسلام بشمار مي رود كه حقايق عرفاني و معاني تصوف را در قالب شعر به كار برد.

سنائي براي اثبات مقاصد خود و اصطلاحات وافر و علمي از علوم مختلف زمان كه در همه آنها صاحب اطلاع بوده استفاده كرده است و لذا بسياري از ابيات او دشوار و محتاج شرح و تفسيراست. اين روش كه سنائي در پيش گرفت مبدأ تحول بزرگي در شعر پارسي دری شد و يكي از علل انصراف شعر از امور ساده و توضيحات عادي و توجه شعرا به مسائل مشكل و سرودن قصائد طولاني در زهد، خطابه، حكمت، عرفان و اخلاق از اين زمان آغاز شد. از شعراي معاصري وي مسعود سعد سلمان، عثمان مختاري، سيد حسن غزنوي، معزي انوري و سوزني را مي توان نام برد.

آثار : مهمترين آثار سنايي غزنوي عبارت است از: حديقه الحقيقه و شريعه الطريقه، سير العباد الي المعاد، ديوان قصايد و غزليات، عقل نامه، طريق التحقيق، تحريمه القلم، مكاتيب سنائي، كارنامه بلخ، عشق نامه، سنائي آبا

چند رباعی

با دل گفتم: چگونه‌ای داد جواب:
من بر سر آتش و تو سر بر سر آب
ناخورده ز وصل دوست يک جام شراب
افتاده چنين که بينيم مست و خراب


آنم که مرا نه دل نه جان و نه تن است
بر من ز من از صفات هستی بدن است
تا ظن نبری که هستی من ز من است
آن سايه ز من نيست که از پيرهن است


ای ديده‌ی روشن سنايی ز غمت
تاريک شد اين دو روشنايی ز غمت
با اين همه يک ساعت و يک لحظه مباد
اين جان و دل مرا جدايی ز غمت

تا هشياری به طعم مستی نرسی
تا تن ندهی به جان پرستی نرسی
تا در ره عشق دوست چون آتش و آب
از خود نشوی نيست، به هستی نرسی




--------------------------------------------------------------------------------
منابع

 

http://www.sbportal.ir/eventlistview-afa-i-1384-10-22.html

http://www.kotiposti.net/msaleha/nai_5/sh1/sh1_p_9.html
http://www.khyalgallery.com/MuseumCultural.aspx?ID=1

http://www.maghsad.com/dreamland/viewtopic.php?p=148&sid=9fd0ae143b5c37bbdd3aa448f080ece4

http://www.orvah.com/farsi/adab/text/sanaie.htm

شاه نعمت الله ولی

                                          زندگي و شرح احوال شاه نعمت الله ولي

سيد نور الدين نعمت الله بن عبدالله بن محمد معروف به شاه نعمت الله ولي موسس فرقه نعمت اللهيه از سادات حسيني بوده نسبش با نوزده واسطه به پيامبر عظيم الشان (ص)مي رسيد.و از جانب مادر به كردهاي شبانكاره منسوب بود .پدرش مير عبدالله از علما ودانشمندان شهر حلب به شمار ميرفت .سيد نعمت الله ولي در دوشنبه چهاردهم ربيع الاول سال 731 هجري قمري در شهر حلب متولد شد.

بسياري از تذكره نويسان به غلط تولد او را در شهر كوهبنان كرمان در 22 رجب 730 يا 731 ه ق مي دانند .پدر وي در اوان كودكي شاه ولي از شهر حلب به ناحيه  كچ مكران مهاجرت ميكند وسيد نعمت الله كودكي و جواني خود را در ايران ميگذارند .وي در دوران جواني به فراگيري علوم متداول زمان پرداخت .در مكتب استاداني همچون شيخ زكن الدين شيرازي و شيخ شمس الدين مكي و قاضي عضدالدين ايجي علم كلام و بلاغت و فقه را اموخت .

سپس سالها به رياضت وتصفيه و تزكيه باطن مشغول گرديد و به سير آفاق و انفس پرداخت در سن 24 سالگي در مكه معظمه از دست شيخ عبدالله يافعي خرقه پوشيد و از جمله مريدان او گرديد .شاه نعمت الله پس از آن دست به مسافرتهاي گوناگوني  ميزند از طريق مصر به شام وآذربايجان به ماوراءالنهر ميرود و پس از مدتي اقامت در سمرقند عاقبت در كرمان رحل اقامت مي افكند و در ماهان خانقاه و باغ و حمام مي سازد و پنج سال باقيمانده عمر خود را در ماهان مي گذراند و سر انجام در روز پنج شنبه بيست و دوم رجب سال 834 ه ق پس از عمري مجاهده و ارشاد و تعليم در سن 104 سالگي دار فاني را وداع گفت  .اورا در همان باغ خود در ماهان به خاك مي سپارند.

بعدها به دستور سلطان احمد شاه دكني پادشاه دكن بنايي با شكوه وبقعه ايي بر آرامگاه او بنا ميكنند كه تا امروز يكي از بزرگترين مراكز تعليم و تربيت و زيارتگاه عارفان و صوفيان دريا دل است .

 

                        

 

                                             افكار و آثار شاه نعمت الله ولي  

قرن هشتم ونهم سيطره افكار وآراء محي الدين ابن عربي در تصوف و عرفان است .تقريبا تمامي فرقه هاي مختلف تصوف نظير نقش بنديه  نور بخشيه و مولويه مروج آراء ابن عربي هستند .شاه نعمت الله نيز از اين قائده مستثني نيست و از جمله شارحان مهم نظريه هاي ابن عربي بشمار ميرود .شاه ولي به محي الدين ابن عربي به ديده تكريم و احترام مينگريست وكتاب فصوص الحكم او را از حفظ بود و حتي يكي از مفصلترين رساله هاي خود را به شرح ابيات فصوص الحكم اختصاص داده است.

به طور كلي ميتوان گفت آثار شاه نعمت الله ولي اعم از منظوم و منثور آيينه تمام نماي آراء ابن عربي نظير   وحدت وجود  و انسان كامل  و مسئله قطب و ولايت  و علم اسرار حروف و نقطه است.آثار شاه نعمت الله به دو دسته منظوم و منثور تقسيم ميشوند :

                                                               آثار منظوم

مهمترين اثر منظوم شاه ولي ديوان اشعار اوست كه شامل قصايد  غزليات قطعات  مثنوي ها و رباعيات است كه بالغ بر دوازده هزار بيت ميباشد.بعضي از اشعار و ابيات اين ديوان منسوب به اوست . همه انها از نوع اشعار عرفاني و حاوي اشارات و توضيحات درباره عقايد و افكار متصوفه مي باشد .

                                                               آثار منثور

تمامي عمر اين عارف گرانقدر در تعليم و ارشاد مريدان خود گذشت .به همين جهت وي يكي از فعالترين عارفان از نظر نوشتن رسالات تعليمي است.تعداد رسالات منثور او را تا پانصد ذر كرده اند و البته تا كنون انتساب 114 رساله به او مسلم شده است . نثر اين رساله ها اغلب مشكل و پيچيده است و اكثرا از ويژگيهاي نثر قرن هشتم و نهم برخوردار است .

 

                                                                             منبع ديوان شاه نعمت الله ولي

                                                                                   به كوشش محمد علي

                                                                                         مدير وبلاگ

                                                                       مهر ماه 1386   

شاه نعمت الله ولي که نام وي نورالدين بوده درحلب زاده شده و دوران کودکي و نوجواني را در کرمان گذرانده است. شاه نعمت الله علاوه بر مقام والایش در عرفان، در شعر و ادب هم پايگاهي برجسته داشته و ديواني از قصيده و غزل و مثنوي و رباعي دارد. مرگ اين عارف بزرگ در سال 834 هجري قمری اتفاق افتاده و مزار وي در شهر ماهان يکي از باصفاترين بقعه هاي ايران به حساب می آید؛ و طی قرن ها همواره مورد توجه و ارادت صوفیه و عرفا و شاعران بوده و هست.

سخن من نمکین است و برت می آرم.

                                                          می برم زیره به کرمان؛ به نمکسار نمک

دراویش نعمت اللهی که پیروان این عارف شهیر هستند در خانقاه این بقعه معتکف بوده اند و به انجام مراسم می پرداخته اند. بناي اصلي آستانه ماهان متعلق به نيمه اول قرن نهم هجري قمري (840 هجري قمري) است که بعدا ساختمان هايي به بناي اوليه اضافه شده است. اين الحاقات بيشتر متعلق به دوران شاه عباس اول صفوي و محمد شاه و ناصرالدين شاه قاجار مي باشد؛ که به عرفا و بزرگان شیعه ابراز ازادت می کرده اند.

قديمي ترين قسمت آستانه، گنبدي است که بر مزار شاه قرار دارد، اين گنبد در سال 840 هجري قمري به هزينه و دستور احمد شاه بهمني دکني که از ارادتمندان شاه نعمت الله بود، ساخته شده است. آستانه شاهکاري است از هنر معماري شش قرن اخير با تلفيقي از فضاي معماري مقبول و باغسازي بسيار فرح انگيز و صفايي عارفانه. بارگاه شاه نعمت الله از ورودي شمالي شامل صحن اتابکي، صحن وکيل الملکي، رواق شاه عباسي، چله خانه، صحن ميرداماد (حسينيه) و سردر محمد شاهي مي باشد.

گنبد زيرين مزار شاه نعمت، داراي کاربندي بسيار زيباست و گنبد روئين با کاشيکاري فيروزه اي مزين شده و بر گريو گنبد عبارت "يا مقلب القلوب و الابصار و سبحان الله و الحمدالله و لااله الا الله و الله اکبر" با خط بنايي از کاشي به چشم مي خورد. سه طرف مرقد را رواق وکيل الملکي احاطه نموده و در طرف جنوب گنبد رواق شاه عباسي قرار دارد. درهاي زيباي مقبره ساخته "عليشاه نجار" مي باشد. بر بدنه شمالي سردر ورودي به حرم، داخل رواق شاه عباسي، سنگ زيبايي مزين به نام دوازده امام (ع) نصب است که شخصي به نام قطب الدين، نذر شاه نموده است. در زاويه جنوب شرقي حرم، دري خاتم کاري است که به چله خانه باز مي شده و اکنون چله خانه جزو رواق شده است.

چله خانه احتمالا قبل از عصر صفويه ساخته شده که در زمان احداث رواق آن را حفظ نموده اند. تزئينات داخل آن بنا به تنوع رنگها مربوط به دوران بعد از تيموريان است. چله خان نيز مانند گنبد از قديمي ترين آثار ساختماني مجموعه است. در شرقي، رواق شرقي، به صحن دلگشايي باز مي شود که سي و دو متر عرض و چهل و چهار متر ارتفاع دارد. باني اين صحن، محمد اسماعيل خان وکيل الملک مي باشد.

از ملحقات آستانه کاروانسرائي است از دوره قاجاريه که کنار ضلع غربي آستانه قرار گرفته است. اين کاروانسرا که ورودي آن در جهت شمال واقع شده از شاه نشين و صحن و حجره هائي در اطراف تشکيل مي شده است. اين کاروانسرا به مرور به صورت نيمه مخروبه در آمده و عملا استفاده اي از آن نمي شد تا اينکه برنامه تعميرات و احياي کامل کاروانسرا انجام گرديد. قبر "امير نظام گروسي" در جنوب ايوان وکيل الملکي قرار دارد.

در این آستانه موزه اي نیز ایجاد شده است که در آن اشياي نفيسي به خصوص اشیایی مربوط به عرفا و متصوفه مانند کشکول و تبرزین و شمعدان و... وجود دارد. دراين موزه دو صفحه از قرآني باقي مانده که به خط کوفي است و سبک نگارش آن، تاريخ کتاب را مطمئنا از هشتصد سال پيشتر مي برد.

منابع:
anobanini
kermanmiras (dot) org

دیوان اشعار، شاه نعمت الله ولی

 

http://www.anobanini.ir/travel/fa/kerman/1385/09/post_6.php

 

http://shahnematollah.blogfa.com/post-1.aspx

 

وحشی بافقی

زندگینامه

كمال‌ الدين‌ بافقي‌ متخلص‌ به‌ وحشي‌ از شعراي‌ مشهور دوره‌ ‌صفويه است‌. وي‌ درسال‌ 930 هجري‌ قمري‌ در بافق‌ بدنيا آمد و تحصيلات‌ مقدماتي‌ خود را در زادگاهش‌ سپري‌ نمود. وحشي‌ در جواني‌ به‌ يزد رفت‌ واز دانشمندان‌ و سخنگويان‌ آن‌ شهر كسب‌ فيض‌ كرد و پس‌ از چند سال‌ به‌ كاشان‌ عزيمت‌ نمود و شغل‌ مكتب‌ داري‌ را برگزيد. وي‌پس‌ از روزگاري‌ اقامت‌ در كاشان‌ و سفر به‌ بندر هرمز و هندوستان‌، در اواسط عمر به‌ يزد بازگشت‌ و تا پايان‌ عمر در اين‌ شهر زندگي‌ كرد. وحشي‌ بافقي‌ در سال‌ 997 هجري‌ قمري‌در سن‌ شصت‌ و يك‌ سالگي‌ درگذشت‌ . اين‌ شاعر بزرگ‌ روزگار خود را با اندوه‌ و سختي‌ و تنگدستي‌ و تنهائي‌ گذراند و دراشعار زيبا و دلكش‌ او سوز و گداز اين‌ سالهاي‌ تنهايي‌ كاملا مشخص‌ است‌ . وي‌ غزل‌ سراي‌ بزرگي‌ بود و در غزليات‌ خود از عشقهاي‌ نافرجام‌ ،زندگي‌ سخت‌ و مصائب‌ و مشكلات‌ خود ياد كرده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌ وحشي‌ رباعيات‌ ، ترجيع‌ بند، تركيب‌ بند و مثنوي‌هاي‌ زيبايي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌ كه‌ تبحر و تسلط او را بر شعر و ادبيات‌ فارسي‌ نشان‌ مي‌دهد. از شاهكارهاي‌ هنري‌ وحشي‌ بافقي‌ مي‌ توان‌ به‌ مثنوي‌ فرهاد و شيرين‌ اشاره‌ كرد كه‌ ناتمام‌ ماند و بعد ها وصال‌ شيرازي‌ از شعراي‌ بزرگ‌ ‌قاجاريه آن‌ را تكميل‌ كرد. وي‌ تركيب‌بندهاي‌ زيبايي‌ نيز در سوگواري‌ امام‌ حسين‌(ع‌) و بزرگان‌ سروده‌ است‌.

دوره اول زندگی وحشی در زادگاهش سپری شد. وحشی در این مدت به جز برادرش در خدمت شرف الدین علی بافقی نیز به کسب دانش و ادب مشغول بود.

وحشی بعد از فراگیری مقدمات علوم ادبی، از بافق به یزد و از آنچه به کاشان رفت و مدتی را در آن شهر به مکتب داری مشغول بود. بعد از مدتی، به یزد برگشت و در همانجا ساکن شد و به شعر و مدح پادشاهان ان شهر مشغول بود تا اینکه در سال 991 هجری در گذشت.

خانواده وحشی از نظر ثروت، جزو خانواده های متوسط بافق بود. برادر بزرگترش، مرادی بافقی هم یکی از شاعران آن عهد بود که تاثیر زیادی در تربیت و آشنایی وحشی با محفل های ادبی داشت، اما پیش از آنکه وحشی در شعر به شهرت برسد در گذشت.

وحشی در اشعار خود چند بار نام برادرش را آورده است.

وحشی شاعری بلند همت، حساس، وارسته و گوشه گیر بود با وجود اینکه شاعران هم عصر او برای برخورداری از نعمتهای دربار گورکانی هند، امیران و بزرگان این دولت، به هند مهاجرت می گردند؛ وحشی نه تنها از ایران بیرون نرفت بلکه حتی از بافق تنها مدتی به کاشان رفت و پس از آن تمام عمرش را در یزد اقامت کرد.
او شاعری را تنها برای بیان اندیشه ها و احساسات خود به کار می گرفت و نه برای کسب مال و زراندوزی.

دوره کمالش در شاعری را در یزد گذراند و برای به دست آوردن روزی خود، تنها رجال و بزرگان یزد و کرمان را مدح کرد. در دیوانش یک قصیده در مدح شاه تهماسب و ماده تاریخی درباره وفاتش دیده می شود اما حامی واقعی او میرمران، حاکم یزد بود.


سیری در اشعار

کلیات وحشی بافقی بیشتر از نه هزار بیت است که شامل قصیده، ترکیب بند ، ترجیع بند، غزل، قطعه، رباعی و مثنوی می شود. ترکیب بند ها و ترجیع بندهایش به خصوص مربع و مسدس آنها، همگی از جمله نظمهای دل انگیز دوره صفوی است.

ساقی نامه ی طولانی او که به شکل ترجیع بند سروده، در نوع خود کم نظیر است که بعد از وحشی توسط شاعران دیگر با همان وزن و همان مضمون بارها مورد تقلید و جوابگویی قرار گرفت. به همین اندازه مسدس ترکیبها و مربع ترکیبهای او در شعر غنایی ارزشمند است و در نهایت زیبایی چنان ساخته شده که کمتر کسی است که تمام یا قسمتی از آن را به خاطر نسپرده باشند. اگر چه وحشی مبتکر این نوع ترکیب بند نیست، اما در این شیوه بر تمام شعرای شعرهای غنایی برتری دارد، به طوری که کسی در مقام استقبال و جوابگویی به آنها برنیامده است.

غزلهای او سرآمد اشعارش است و از نظر ارزش و مقام، جزو رتبه های اول شعر غنایی فارسی است. در اکثر آنها، احساسات و عواطف شدید و درد و تألم درونی شاعر با زبانی ساده و روان و دلپذیر با نیرومندی هر چه تمامتر بیان شده است.

مثنویهای وحشی بیشتر به استقبال و در مقام جوابگویی به نظامی سروده شده است. دو مثنوی او به نامهای ناظر و منظور و فرهاد و شیرین به استقبال خسرو و شیرین نظامی است. مثنوی اول او در 1569 بیت و در سال 996 هجری به پایان رسید.

مثنوی دوم او بی شک یکی از شاهکارهای ادبیات در دراماتیک فارسی است که در همان زمان حیات شاعر شهرت بسیار یافت؛ اما وحشی نتوانست بیش از 1070 بیت از آن را بسراید و کار ناتمام او را شاعر معروف قرن سیزدهم هجری، وصال شیرازی با افزودن 1251 بیت به پایان رساند و بعد از وصال، شاعر دیگری به نام صابر، 304 بیت دیگر بر این منظومه افزوده دیگر است.

وحشی همچنین مثنوی معروف دیگری به نام خلد برین دارد که باز هم به پیروی از نظامی و بر وزن مخزن الاسرار است. همچنین از وحشی، مثنویهای کوتاه دیگری در مدح و هجو و مانند آنها باقی مانده که ارزش مثنویهای دیگر او را ندارد.


ویژگی سخن

وحشی بافقی بی شک یکی از شاعران بارز و نام آور عهد صفوی است که اهمیت او در سبک خاص بیان اوست. مضمونها و ظرایف شاعرانه و بیان احساسات و عواطف و نازک خیالهای او آنچنان با زبانی ساده و روان بیان شده که گاه آنها را با زبان محاوره بیان می کند و گاهی چنان است که گویی حرفهای روزمره اش را می زند و همین به شاعری او ارزش و اعتبار فراوان می دهد. او سعی می کند از استفاده بیش از حد اختیارات شاعری دوری کند و در عوض کوشش خود را برای بیان اندیشه ها و تفکرات عالی خود که بیشتر به همراه احساسات و عواطف گرم است به کار می گیرد. او زبانی ساده و پر از صداقت را بر می گزیند و همین دلیلی است که در عهد خود به عنوان تواناترین شاعر مکتب وقوع محسوب می شود.

در اشعار وحشی، واژه های مشکل و ترکیب های عربی بسیار کم دیده می شود؛ اما به جای آن از واژه ها و ترکیب های رایج زمان خود بسیار استفاده کرده است. وحشی همچنین به صنایع و آرایه های لفظی نیز توجه نمی کرد؛ جز آنکه برای استواری کلامش ضروری بوده باشد. گر چه وحشی در مثنویهایش بیشتر از نظامی و در غزل از غزلسرایان نام آور گذشته استقبال می گرد اما خود نیز طبعی مبتکر داشت چنانکه اکثر غزلهای او بعدها توسط شاعران دیگر مورد استقبال واقع شد.

پرفسور ريپكا ايران شناس و مورخ معروف چكسلواكي در تاريخ ادبيات ايران مي گويد : ترجيع بند وحشي يك شاهكار واقعي بشمار مي آيد . وحشي بافقي يكي از زبر دست ترين شاعران دوره ي صفويه بوده و سخنانش سخت عاشقانه و مشحون از سوز دل و شور انگيز است طبعش روان و شعرش بسيار ساده و دلنشين و فوق العاده نمكين و موثر مي باشد. غزليات وحشي بطور كلي شيوا و شيرين و مظهر تجلي طبيعت و شور عاشقانه و عرفاني اوست.بعقيده ي عموم محققان وحشي بر انواع نظم بطريقه ي سهل و ممتنع قدرت داشته مثنويات و منظوماتش مقبول طبايع سخن شناسان و مخصوصاء تركيب بندش ورد زبان خاص و عام مي باشد. فرهاد و شيرين وحشي بافقي در نهايت شيريني بين عموم مردم ايران مشهور و معروف گرديده است

 

نمونه اشعار


سپهر قصد من زار ناتوان دارد
که بر میان کمر کین ز کهکشان دارد

جفاى چرخ نه امروز می رود بر من
به ما عداوت دیرینه در میان دارد

به کنج بی کسى و غربتم من آن مرغى
که سنگ تفرقه دورش ز آشیان دارد

منم خرابه نشینى که گلخن تابان
به پیش کلبه ى من حکم بوستان دارد

منم که سنگ حوادث مدام در دل سخت
به قصد سوختنم آتشى نهان دارد

کسى که کرد نظر بر رخ خزانى من
سرشک دمبدم از دیده ها روان دارد

چه سازم آه که از بخت واژگونه من
بعکس گشت خواصى که زعفران دارد

دلا اگر طلبى سایه ى هماى شرف
مشو ملول گرت چرخ ناتوان دارد

ز ضعف خویش برآ خوش از آن جهت که هماى
ز هر چه هست توجه به استخوان دارد

گرت دهد به مثل زال چرخ گرده ى مهر
چو سگ بر آن ندوى کان ترا زیان دارد

بدوز دیده ز مکرش که ریزه ى سوزن
پى هلاک تو اندر میان نان دارد

کسى ز معرکه ها سرخ رو برون آید
که سینه صاف چو تیغ است و یک زبان دارد

چو کلک تیره نهادى که می شود دو زبان
همیشه روسیهى پیش مردمان دارد

ز دستبرد اراذل مدام دربند است
چو زر کسى که دل خلق شادمان دارد

کسى که مار صفت در طریق آزار است
مدام بر سر گنج طرب مکان دارد

خود آن که پشت بر اهل زمانه کرد چو ما
رخ طلب به ره صاحب الزمان دارد

شه سریر ولایت محمد بن حسن
که حکم بر سر ابناى انس و جان دارد

کفش که طعنه به لطف و سخاى بحر زند
دلش که خنده به جود و عطاى کان دارد

به یک گداى فرومایه صرف می سازد
به یک فقیر تهى کیسه در میان دارد

------------------------------

دوستان‌ شرح‌ پريشاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
داستان‌ غم‌ پنهاني‌ من‌ گوش‌ كنيد

قصه‌ بي‌ سرو ساماني‌ من‌ گوش‌ كنيد
گفتگوي‌ من‌ و حيراني‌ من‌ گوش‌ كنيد

شرح‌ اين‌ قصه‌ جانسوز نهفتن‌ تاكي‌
سوختم‌، سوختم‌ اين‌ راز نگفتن‌ تاكي

روزگاري‌ من‌ و دل‌ ساكن‌ كوئي‌ بوديم‌
ساكن‌ كوي‌ بت‌ عربده‌جوئي‌ بوديم‌

دين‌ و دل‌ باخته‌ ديوانه‌ روئي‌ بوديم‌
بسته‌ سلسله‌ سلسله‌ موئي‌ بوديم‌

كس‌ در آن‌ سلسله‌ غير از من‌ و دل‌ بند نبود
يك‌ گرفتار از اين‌ جمله‌ كه‌ هستند نبود

نرگس‌ غمزه‌زنش‌ اين‌ همه‌ بيمار نداشت‌
سنبل‌ پرشكنش‌ هيچ‌ گرفتار نداشت‌

اين‌ همه‌ مشتري‌ و گرمي‌ بازار نداشت‌
يوسفي‌ بود ولي‌ هيچ‌ خريدار نداشت‌

اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌
باعث‌ گرمي‌ بازار شدش‌ من‌ بودم‌

...
گرچه‌ از خاطر وحشي‌ هوس‌ روي‌ تو رفت‌
وز دلش‌ آرزوي‌ قامت‌ دلجوي‌ تو رفت‌

شد دل‌ آزرده‌ و آزرده‌ دل‌ از كوي‌ تو رفت‌
با دل‌ پرگله‌ از ناخوشي‌ روي‌ تو رفت‌

حاش‌ ا... كه‌ وفاي‌ تو فراموش‌ كند
سخن‌ مصلحت‌ آميز كسان‌ گوش‌ كند

 

 

منابع:



http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d9%88%d8%ad%d8%b4%db%8c+%d8%a8%d8%a7%d9%81%d9%82%db%8c&SSOReturnPage=Check&Rand=0

 

http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem_Chap.asp?ID=61

 

1-تاريخ ادبيات ايران ص 472
2-
تذكره ي روز روشن
3-
تذكره ي خلاصه الافكار
4-
ديوان وحشي بافقي

http://bafq.ir/modules.php?name=maghale&idm=255

 

 

رودکی

ابوعبدا... جعفربن‌ محمد رودكي‌ بزرگترين‌ شاعر و سخنور ايراني‌ است‌ كه‌ به‌ پدر شعر فارسي‌ شهرت‌ يافته‌ است‌. وي‌ در اواسط قرن‌ سوم‌ هجري‌ در قريه‌ بنج‌ رودك‌ از توابع‌ سمرقند به‌ دنيا آمد. ابوعبدا... در كودكي‌ قرآن‌ را حفظ نمود و با لحني‌ دلنشين‌ ابيات‌ آن‌ را مي‌خواند; وي‌ در دوران‌ نوجواني‌به‌ شعر و شاعري‌ و سرايش‌ اشعار نغز و دلكش‌ روي‌ آورد و چون‌ نواختن‌ چنگ‌ و بربط را فرا گرفت‌ اشعار خود را با صداي‌ بسيار رسا و زيبا مي‌خواند و آن‌ را با نواي‌ چنگ‌ و بربط در مي‌آميخت‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ هرگاه‌ آوازي‌ را به‌ همراه‌ بربط سر مي‌داد مردم‌ بي‌اختيار به‌ گرد او جمع‌ مي‌شدند و از اشعار افسونگر او لذت‌ مي‌بردند. رودكي‌ بزودي‌ شهره‌ عالم‌ و آدم‌ شد و هنوز نوجواني‌ نورسته‌ بيش‌ نبود كه‌ شهرت‌ و آوازه‌ اين‌ شاعر و خواننده‌ رؤيايي‌ به‌ دربار شاهان‌ ساماني‌ رسيد. امير نصر بن‌ احمد ساماني‌ كه‌ توصيف‌ رودكي‌ را شنيده‌ بود او را به‌ دربار خود فراخواند و اشعار رودكي‌ در وي‌ چنان‌ اثر كرد كه‌ شاعر را نزد خود نگاه‌ داشت‌. سخن‌ سراي‌ بزرگ‌ ايران‌ در دربار شاهان‌ ساماني‌ به‌ مقام‌ بالايي‌ دست‌ يافت‌ و سرآمد زمانه‌ خود گشت‌. وي‌ در طول‌ زندگي‌ مورد احترام‌ و ستايش‌ اميرنصر ساماني‌ و وزراي‌ دانشمند او ابوالفضل‌ بلعمي‌ و ابوعبدا... جيهاني بود و اين‌ بزرگان‌ بارها صله‌هاي‌ فراواني‌ به‌ او بخشيدند. وی اسماعیلی بود و نصر نیز نخستین امیری بود که این مذهب را پذیرفت و به‌مبلغین اسماعیلی اجازه داد تا در قلمروش آزادانه مذهب خود را تبلیغ کنند. پس از خلع نصر سامانی، عده‌ای در پی آزار و اذیت رودکی و سایر اسماعیلیان برآمدند، رودکی از دربار طرد شد و در فقر درگذشت. رودكي‌ نيز بارها در اشعار خود اميرنصر، بلعمي‌ و ماكان‌ بن‌ كاكي‌ يكي‌ از امراي‌ بزرگ‌ ديلمي‌ را ستود و از آنان‌ به‌ نيكي‌ ياد كرد. رودكي‌ اولين‌ شاعر بزرگ‌ پارسي‌ گوي‌ ايران‌ بود كه‌ شعر فارسي‌ را به‌ تحرك‌ و جنبش‌ واداشت‌ وموجب‌ غنا و شورآفريني‌ ادبيات‌ فارسي‌ گرديد. وي‌ انواع‌ مختلف‌ شعر را ابداع‌ و تنظيم‌ كرد و راهگشاي‌ بسياري‌ از شعراي‌ بزرگ‌ عهد غزنوي‌ نظير حكيم‌ ابوالقاسم‌ فردوسي‌، دقيقي‌ و عنصري بود. ساخت‌ رباعي‌ را نيز به‌ رودكي‌ نسبت‌ داده‌اند كه‌ از شعر كودكي‌ شيرين‌ زبان‌ الهام‌ گرفت‌ و با استعداد خارق‌ العاده‌خود وزن‌ و آهنگ‌ رباعي‌ را بوجود آورد. بزرگترين‌ شاهكار رودكي‌ كه‌ همگان‌ او را به‌ اين‌ شعر مي‌شناسند و شهرت‌ جهاني‌ يافته‌ شعرجادويي‌ (بوي‌ جوي‌ موليان‌) وي‌ است‌. گويند امرا و لشكريان‌ اميرنصر ساماني‌ از توقف‌ دراز مدت‌ امير در شهر هرات‌ ملول‌ و دلتنگ‌ گشته‌ بودند و از اينكه‌ وي‌ پس‌ از چهار سال‌ هنوز قصد بازگشت‌ به‌ بخارا را نداشت‌ ابراز ناشكيبايي‌ مي‌كردند. پس‌ بناچار دست‌ به‌ دامان‌ رودكي‌ شدند تا باخنياگري‌ سحرآميز خود امير را روانه‌ پايتخت‌ خويش‌ (بخارا) نمايد. رودكي‌ بربط برگرفت‌ و در حالي‌ كه‌ اشعار زير را مي‌خواند و مي‌نواخت‌ به‌ نزد امير نصر رفت‌: بوی جوی موليان آيد همی ياد يار مهربان آيد همی :ريگ آموی و درُشتی‌های او زيرپايم پرنيان آيد همی آب جيحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا ميان آيد همی ای بخارا ، شاد باش و دير زی مير زی تو شادمان آيد همی مير سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آيد همی مير ماه ست و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آيد همی اين‌ اشعار بسيار زيبا كه‌ رودكي‌ آن‌ رابا بربط خود مي‌نواخت‌ و به‌ آوازي‌ خوش‌ برمي‌خواند چنان‌ در امير كارگر افتاد كه‌ بي‌درنگ‌ عزم‌ رفتن‌ كرد و بر اسب‌ خود جهيد و بدون‌ كفش‌ وتجهيزات‌ رهسپار بخارا شد. اين‌ داستان‌ به‌ يكي‌ از ضرب‌ المثل‌هاي‌ فارسي‌ نيز مبدل‌ گشته‌ است‌. در تواريخ‌ از ابيات‌ فراوان‌ حكيم‌ رودكي‌ سخن‌ رانده‌ شده‌ و وي‌ را سراينده‌ بيش‌ از يك‌ ميليون‌ بيت‌ شعر دانسته‌اند ولي‌ در حال‌ حاضر تنها ابياتي‌ پراكنده‌ (درحدود هزار بيت‌) و دو اثر منظوم‌ (كليله‌ ودمنه‌ منظوم‌)، و (سندباد نامه‌) از اين‌ شاعر بزرگ‌ برجاي‌ مانده‌ است‌. در اشعار باقي‌ مانده‌ از رودكي‌ موضوعاتي‌ همچون‌ صداي‌ دلپذير آب‌، نغمه‌هاي‌ دل‌نشين‌ پرندگان‌،لذت‌ بردن‌ از زندگي‌، شاد زيستن‌ با سياه‌ چشمان‌، فراموش‌ كردن‌ غم‌ و غصه‌، افسانه‌ دانستن‌ جهان‌ و... مورد تأكيد قرار گرفته‌ است‌ كه‌ حكايت‌ از ذوق‌ ادبي‌ بسيار بالاي‌ اين‌ شاعر شيرين‌ سخن‌ دارد وشايد بتوان‌ گفت‌ شعراي‌ بزرگ‌ دوره‌هاي‌ بعد نظير ‌خيام و سعدي و حافظ در سرايش‌ غزلهاي‌ شاد خود از رودكي‌ الهام‌ گرفته‌اند. رودكي‌ را كور دانسته‌اند و داستان‌ نابينايي‌ او يكي‌ از ابهامات‌ تاريخي‌ اين‌ شاعر بزرگ‌ است‌. بعضي‌ از منابع‌ او را كور مادرزاد خوانده‌اند و برخي‌ نيز كوري‌ او را بر اثر حادثه‌اي‌ در اواخر عمر دانسته‌اند. دربعضي‌ از كتب‌ نيز از كوري‌ او سخني‌ به‌ ميان‌ نيامده‌ است‌. با اين‌ حال‌ ظاهرا وي‌ در اواخر عمر خود به‌ نابينايي‌ دچار شده‌ است‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در به‌ نظم‌ درآوردن‌ كليله‌ و دمنه‌ از شاعري‌ ديگر كمك‌ گرفته‌ است‌. آن‌ شاعر حكايات‌ و عبارات‌ اين‌ كتاب‌ را بر او مي‌خوانده‌ و رودكي‌ آنها را به‌ نظم‌ مي‌آورده‌ است‌. نكته باريك‏تر از مو اينكه رودكى زمانى چنين غزل سرود كه پيشينه‏اى از هزارسال شعر پارسى در ميان نبود و منابع و نمونه‏هاى شعر پارسى در حد پاره‏هايى‏چون «غلطان غلطان همى رود تا لب گو» و يا «آهوى كوهى در دشت چگونه دوزا»محدود بود، اما با اين‏همه اگر حكيم كاشانى 700 سال پس از رودكى گذر عمر راچنين زيبا تصوير مى‏كند كه: پيرى رسيد و مستى طبع جوان گذشت بار تن از تحمل رطل گران گذشت از آن است كه رودكىِ عزيز شالوده خوش اين تصويرگرى جانانه را اين‏چنين‏تحكيم بخشيده است: مرا بسود و فرو ريخت هرچه دندان بود نبود دندان لابل چراغ تابان بود سپيد سيم رده بود و درّ و مرجان بود ستاره سحرى بود و قطره باران بود يكى نماند كنون زآن همه كه بود و بريخت چه نحس بود همانا كه نحس كيوان بود نه نحس كيوان بود و نه روزگار دراز چه بود؟ مَنْت بگويم قضاى يزدان بود جهان هميشه چنين است گِرد گردان است هميشه تا بود آيين گِرد گردان بود همان كه درمان باشد به‏جاى درد شود و باز درد همان كز نخست درمان بود كهن كند به زمانى همان كجا نَو بود و نَو كند به زمانى همان كه خَلقان بود بسا شكسته بيابان كه باغ خرّم بود و باغ خرّم گشت آن كجا بيابان بود همى چه دانى اى ماهروى مشكين موى كه حال بنده ازين پيش بر چه سامان بود به زلف چوگان نازش همى كنى تو بدُو نديدى آنگه او را كه زلف چوگان بود شد آن زمانه كه رويش بسان ديبا بود شد آن زمانه كه مويش بسان قطران بود بسا نگار كه حيران بُدى بدَو در چشم بروى او دَرْ چشمم هميشه حيران بود شد آن زمانه كه او شاد بود و خرّم بود نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود همى خريد و همى سخت بى‏شمار درم به شهر هرگه يك ترك نارپستان بود بَسا كنيزك نيكو كه ميل داشت بدو به شب زيارى او نزد جمله پنهان بود به روز چون كه نيارست شد بديدن او نهيبِ خواجه او بود و بيم زندان بود نبيدِ روشن و ديدارِ خوب و روىِ لطيف اگر گران بُد، زى من هميشه ارزان بود دلم خِزانه پر گنج بود و گنج سخن نشانه نامه ما مِهر و شعر عنوان بود هميشه شاد و ندانستمى كه غم چه بود دلم نشاط و طرب را فراخ ميدان بود بسا دلا كه بسان حرير كرده به شعر از آن سپس كه به كردار سنگ و سندان بود هميشه چشمم زى زلفكانِ چابك بود هميشه گوشم زى مردم سخن‏دان بود عيال نه، زن و فرزند نه؛ مؤنت نه ازين ستمها آسوده بود و آسان بود تو رودكى را اى ماهرو كنون بينى بدان زمانه نديدى كه اين‏چنينان بود بدان زمانه نديدى كه در جهان رفتى سرود گويان، گويى هَزاردستان بود شد آن زمان كه به او انس رادمردان بود شد آن زمانه كه او پيشكارِ ميران بود و يا اگر سعدى شيرين‏سخن قريب چهار قرن پس از رودكى بر منبر وعظ وخطابه شكر مى‏پراكند و صيتِ سخنش عالم‏گير مى‏شود و شعر خوشش را چون‏كاغذ زر مى‏برند از آن روست كه آموزگار نخستين روز درس ادب پارسى اين‏چنين‏نيكو او را اندرز داده است: اى آنكه غمگنى و سزاوارى واندر نهان سرشك همى بارى رفت آنكه رفت و آمد آنك آمد بود آنكه بود، خيره چه غم دارى هموار كرد خواهى گيتى را گيتى‏ست كى پذيرد هموارى شو تا قيامت آيد زارى كن كى رفته را به زارى بازآرى آزار بيش زين گردون بينى گر تو به هر بهانه بيازارى گويى گماشت است بلايى او بر هر كه تو بر او دل بگمارى اندر بلاى سخت پديد آيد فضل و بزرگ‏مردى و سالارى رودكى پدر شعر پارسى است «وى نخستين‏بار به شعر فارسى ضبط و قاعده‏معين داد و آن را در موضوعات مختلفى از قبيل داستان و غزل و مدح و وعظ ورثاء و جز آن به كار برد و به همين سبب نزد شاعران بعد از خود «استاد شاعران» و«سلطان شاعران» لقب يافت» زمانه پندى آزادوار داد مرا زمانه را چو نكو بنگرى همه پندست به روز نيكِ كسان گفت تا تو غم نخورى بسا كسا كه به روز تو آرزومندست و يا در رباعى چنان كرد كه بعدها شاعرانى چون عمرخيام آن را به مراتب بالا كشانيدند. بى‏روى تو خورشيد جهان‏سوز مباد هم بى‏تو چراغ عالم‏افروز مباد با وصل تو كس چو من بدآموز مباد روزى كه ترا نبينم آن روز مباد گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا هر کرا رفت، همی باید رفته شمری هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا پوپک دیدم به حوالی سرخس بانگک بر برده با بر اندرا چادرکی دیدم رنگین برو رنگ بسی گونه بر آن چادرا ای پرغونه و باژگونه جهان مانده من از تو به شگفت اندرا جهانا چنینی تو با بچگان که گه مادری و گاه مادندرا نه پاذیر باید ترا نه ستون نه دیوار خشت و نه زآهن درا به حق نالم ز هجر دوست زارا سحر گاهان چو بر گلبن هزارا قضا، گر داد من نستاند از تو ز سوز دل بسوزانم قضا را چو عارض برفروزی می‌بسوزد چو من پروانه بر گردت هزارا نگنجم در لحد، گر زان که لختی نشینی بر مزارم سوکوارا جهان اینست وچونینست تا بود و همچونین بود اینند، یارا به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج وگوشوارا توشان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده بریشان بر زغارا از آن جان تو لختی خون فسرده سپرده زیر پای اندر سپارا گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا به بوسه نقش‌کنم برگ یاسمین ترا هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی هزار سجده برم خاک آن زمین ترا هزار بوسه دهم بر سخای نامه‌ی تو اگر ببینم بر مهر او نگین ترا به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند اگر بگیرم روزی من آستین ترا نقل از: http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=2950 www.iricap.com/magsectionlist.asp?id=162&magid=13 - 22k http://www.persian-language.org/Farhang/Farhang.asp?ID=149&P=2 fa.wikipedia.org/wiki

دقیقی

ابو منصور محمد بن احمد دقيقي مروزي(تولد 320طوس/ وفات 367-370 ق) ، شاعر. در محل تولد او اختلاف است . زادگاه وی بنا به روایات گوناگون، توس، بلخ، سمرقند و بخارا ذکر شده است.عوفي او را طوسي و برخي بلخي و گروهي سمرقندي مي خوانند.وي از شاعران عصر ساماني است و مدتي در خدمت امير ابوالمظفر چغاني زيست و او را مدح مي گفت .دقيقي پيش از فردوسي شروع به نظم شاهنامه کرده بود.اما هنوز هزار بيت از شاهنامه را نسروده بود که به دست غلامي کشته شد.برخي به اشتباه سال قتل وي را 341 قمري دانسته اند.وي در سرودن انواع شعر بخصوص مديحه و حماسه استاد بود.آثار وي :"گشتاسب نامه "قسمتي از شاهنامه که در شرح سلطنت گشتاسب و ظهور زرتشت و جنگ مذهبي ميان گشتاسب و ارجاسب توراني است و" ديوان" اشعار

دقيقی بلخی در عصر سامانیان می‌زیست

دکتر ذبيح الله صفا می‌نويسد : « دقيقی بر آئين زرتشتی بوده و خود برين گفته دلايلی دارد که ذکر خواهيم کرد . برخی بسب آنکه وی اسم و کنيهء مسلمانی دارد در زرتشتی بودن او ترديد کرده اند ، ليکن اين دليل قاطعی نيست ، زيرا ما کسانی را در سه چهار قرن اول داريم که اسم خود و پدر شان اسامی مسلمانی بوده ولی در زردتشتی بودن شان ترديدی نيست

به خواب دیدن فردوسی دقیقی را

چنان دید گوینده یک شب به خواب

 

که یک جام می داشتی چون گلاب

دقیقی ز جائی پدید آمدی

 

بر آن جام می داستانها زدی

به فردوسی آواز دادی که می

 

مخور جز بر آیین کاووس کی

که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت

 

بدو نازد و لشکر و تاج و تخت

شهنشاه محمود گیرنده شهر

 

ز شادی به هر کس رسانیده بهر

از امروز تا سال هشتاد و پنج

 

بکاهدش رنج و نکاهدش گنج

ازین پس به چین اندر آرد سپاه

 

همه مهتران برگشایند راه

نبایدش گفتن کسی را درشت

 

همه تاج شاهانش آمد به مشت

بدین نامه گر چند بشتافتی

 

کنون هرچ جستی همه یافتی

ازین باره من پیش گفتم سخن

 

اگر بازیابی بخیلی مکن

ز گشتاسب و ارجاسپ بینی هزار

 

بگفتم سرآمد مرا روزگار

گر آن مایه نزد شهنشه رسد

 

روان من از خاک بر مه رسد

کنون من بگویم سخن کو بگفت

 

منم زنده او گشت با خاک جفت

 

 

http://www.persian-language.org/Farhang/Farhang.asp?ID=17&P=1

 

http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=16396

 

 

خواجوی کرمانی

  شعر کهن: خواجوی کرمانی

کمال‌الدین ابوالعطاء محمودبن علی‌بن محمود معروف به خواجوی کرمانی (زاده: ۶۸۹ - درگذشت: ۷۵۳ ه.ق.) یکی از شاعران بزرگ سدۀ هشتم است.مقبره او در تنگ‌الله اکبر شیراز است. او در قصیده، مثنوی، و غزل طبعی توانا داشته، به طوری که گرایش حافظ به شیوۀ سخن پردازی خواجو و شباهت شیوۀ سخنش با او مشهور است

استاد غزل سعدی ست نزد همه کس اما

دارد سخن حافظ طرز غزل خواجو

 

در سال ٦٨٩ هجری قمری کمال‌الدين ابوالعطا محمد بن علی متخلص به خواجوی کرمانی شاعر برجسته‌ی ايرانی به دنيا آمد. وی فضايل مقدماتی را در کرمان کسب کرد و سپس راهی شيراز شد و از محضر پرفيض علمای آن ديار توشه‌ها اندوخت. او چندی نيز در اصفهان رحل اقامت افکند. خواجو در سال ٧٥٣ هجری وفات يافت و در شيراز مدفون گرديد. وی را در جوار دروازه قرآن شيراز بر دامنه‌ی کوه الله‌اکبر دفن کرده‌اند.

اشعار عارفانه‌ی خواجو بسيار زيبا و گاه حيرت‌انگيزند. او در اشعار خود معانی عرفانی زيبا را به همراه تصاوير ناب ارايه می‌کند. خواجوی کرمانی درمثنوی از نظامی پيروی می‌کند ولی روان‌تر از او می‌سرايد. مثنوی همای و همايون، منظومه‌ی گل و نوروز، کمال نامه، روضة الانوار و گوهر نامه عناوين مهم‌ترين آثار اويند.

برخی از آثار او حتی مورد اقبال شاعران بنامی چون حافظ قرار گرفته است، چنان‌که بيش از ١٢٠ غزل حافظ با استقبال از آثار خواجو سروده شده است. وی در سرودن غزل، قصيده و مثنوی توانايی داشته اما به جهت اين‌که در فاصله‌ی زمانی زندگی دو شاعر گران‌قدر يعنی سعدی و حافظ، می‌زيسته تقريباً گمنام واقع شده و مقام شاعری وی چنان‌که بايد شناخته نشده است.


درد محبت

درد محبت، درمان ندارد           راه مودت، پايان ندارد

از جان شيرين ممکن بود صبر           اما ز جانان امکان ندارد

آن را که در جان عشقی نباشد           دل بر کن از وی کو جان ندارد

ذوق فقيران خاقان نيابد           عيش گدايان سلطان ندارد

ای دل ز دلبر پنهان چه داری           دردی که جز او درمان ندارد

بايد که هر کو بيمار باشد           درد از طبيبان پنهان ندارد

در دين خواجو مؤمن نباشد          هر کو به کفرش ايمان ندارد

 

در عالم وحدت

مرغ جان را هر دو عالم آشيانی بيش نيست           حاصلم زين قرص زرين نيم نانی بيش نيست

از نعيم روضه‌ی رضوان غرض دانی که چيست          وصل جانان، ورنه جنت بوستانی بيش نيست

گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده‌وار           باز می‌گويم سری بر آستانی بيش نيست

آن‌چنان در عالم وحدت نشان گم کرده‌ام           کز وجودم اين‌که می‌بينی نشانی بيش نيست

چند گويم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت           کاسمان از آتش آهم دخانی بيش نيست

گفتمش چشمت به مستی خون جانم ريخت گفت           گر چه خون‌خوارست آخر ناتوانی بيش نيست

گر به جان قانع شود در پايش افشانم روان           کان‌چه در دستست حالی نيم جانی بيش نيست

يک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار          زان‌که از دور زمان فرصت زمانی بيش نيست

نقل از:

http://www.cs.uwaterloo.ca/~hzarrabi/aftab/4/page5:1

 

 

خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی

907 سال پيش در سوم ذيحجه سال520هجری قمري: «خاقانی شروانی » از جملۀ بزرگترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی وشاعر توانمند کشورمان درقريه دربند شروان بدنيا آمد. او علوم و فنون ادبی و صنايع شعری را از ابوالعلاء، گنجوی آموخت و به سبب استعداد سرشارخويش شاعری برجسته شد و به خاقانی تخلص کرد. خاقانی شروانی به سفرحج نيزرفت و مدتی درمکه و مدينه اقامت گزيد. او دربازگشت ازاين سفرمشاهدات خود را درکتابی بنام «تُحفةُ‌ العَراقَين» نگاشت. ، وی در سال 595 ه.ق. در شهر تبریز وفات یافته است.

شعر خاقانی سبکی دیریاب و بغرنج دارد و بیشتر، نظمی‌ست هنرمندانه با گرایش‌های سخنوری و مراعات‌های لفظی

از آثار خاقانی که در دست است یکی دیوان اشعار اوست و دیگری مثنوی تحفةالعراقین. علاوه برآن، می‌توان به منشات خاقانی و مثنوی کوتاه ختم‌الغرایب نیز اشاره داشت.

نقل از:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C#.D8.A2.D8.AB.D8.A7.D8.B1_.D8.AE.D8.A7.D9.82.D8.A7.D9.86.DB.8C

 

http://www.guilan.ac.ir/show_m.php?a=00359%22

 

انوری

اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری

 معروف بهانوری ابیوردی و «حجّة‌الحق» از جملهٔ شاعران و دانشمندان ایرانی در قرن ششم هجری‌ست. تحصیلات او در علوم ادبی و عقلی زمان، خاصّه حکمت و ریاضیات و نجوم بود.او پیرو و مدافع ابن سینا بود. زندگی او در عهد سلطان سنجر به مداحی او و پس از آن در ستایش امرا و سفر در شهرهای مختلف گذشت. بیشتر، سال ۵۸۳ را سال درگذشت او می‌دانند. انوری دارای طبعی قوی بوده، در بیان معانی مشکل به صورتی روان مهارت داشت، و چیره‌دستی خود در قصیده و غزل را به اثبات رسانید. دیوان شعرهایش را کسانی چون سعید نفیسی تصحیح و بازنگری کرده‌اند

چه نازست آنکه اندر سر گرفتی                به يکباره دل از ما بر گرفتی

اثر زيبای اوحدالدين محمد بن محمد ملقب به انوری شاعر و دانشمند قرن ششم ايران است.

وی طبعی بسيار قوی و بيان شيوا و کلامی روان دارد. وی در قصيده و غزل مهارت خاصی دارد. انوری با اينکه از قصيده سرايان معروف است اما در غزل شيوه مخصوصی ايجاد کرده که بعدها سرمشق شاعران غزلسرای بزرگ مانند سعدی گرديد. عشق در غزليات انوری به زيبايی هرچه تمام تر می درخشد ، عشق به دلبر.

حکمت و عرفان در غزليات انوری کمياب است و اگر هم باشد به مضامين ساده قناعت کرده ، با وجود اينکه انوری در مضمون غزل هايش نوآوری نداشته اما نحوه و شيوه بيان اش بسيار ساده و روان است و شيرينی خاصی بدان بخشيده است که در زمان خود بی نظير بوده است.

انوری بر فارسی و عربی تسلط کامل داشته ولی سعی کرده است تا حد امکان لغات عربی بکار نبرد.

در شعر انوری قصيده هم از حيث فصاحت لفظ و عبارت و ترکيب و هم از حيث پختگی و دقت معنی بکمال خود رسيد. وفور لغات و تعبيرات و حسن انسجام و لطف تشبيه و دقت مضمون و نکات صنعتی از اقسام تجنيس و ابهام و استعارت و تمثيل و بخصوص اغراق که از محسنات قصيده مدحيه به شمار می رفته در شعرش جلوه گرست. در اشعار انوری لفظ زيبا با معنی شيوا با هم رقابت دارند.

انوری تغزلات و غزليات خوب دارد و در هجو نيز ماهر بود و نيز قطعات لطيف از او باقی ست. در قطعه انوری را شهرتی بسزاست.

بسياری از سخن سرايان که پس از انوری آمده اند به خصوص قصيده سرايان در اشعار خود وی را بزرگ دانسته و در استادی مسلم داشته اند.

مهرت به دل و به جان دريغست               عشق تو به اين و آن دريغست

وصل تو بدان جهان توان يافت                کان ملک بدين جهان دريغست

کس را کمر وفا مفرمای                         کان طرف بهر ميان دريغست

با کس بمگوی نام تو چيست                     کان نام به هر زبان دريغست

قدر چو تويی زمين چه داند                        کان قدر به آسمان دريغست

در کوی وفای تو به انصاف                   يک دل به هزار جان دريغست

 

 

http://farhangjavid.persianblog.com/

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C

 

اوحدالدین بن حسین مراغه ای

اوحدالدین بن حسین مراغه ای

شاعر سده هفتم و هشتم ایران است. او در مراغه زاده شد و مدتی در اصفهان مقیم بود. معاصر ایلخان مغول سلطان ابوسعید بود. آرامگاه او در مراغه است. هم اکنون یک موزه دائمی در مقبره اوحدی در مراغه دایر میباشد در 670 هجری در مراغه متولد شد او از جوانی انسانی عارف و وارسته کامل بود و در علوم دینی و عرفانی بدرجه کمال رسید او تحت صافی تخلص می کرد اوحدی مانند اغلب شاعران عصر خود پس از گذراندن جوانی و پایان بردن تحصیلات معمولی زمان خود از مراغه به قصد سیر و سیاحت خارج شد و مدتها به سیاحت گذراند. هم در این سیاحتها بوده است که گذارش به کرمان می افتد و از محضر شیخ اوحدالدین کرمانی بهره ور می شودو به علت انتصاب به طریقت اوحدالدین کرمانی لقب اوحدی گرفت اثر جاویدانی وی ( جام جم )مثنوی شانل پنجهزار بیت است که در 733 آنرا به نظم کشیده است سایر آثار اوحدی ( ده نامه ) ( منطق العشاق ) است که همواره مورد توجه شاهان ایلخانی بوده است. وفات اوحدی در سال 738 قمری در مراغه اتفاق افتاد و آرامگاه او در باغی زیبا زیارتگاه عاشقان عرفان است. اوحدی علاوه بر قصائد و غزلیات دارای کتابی است به نام « جام جم » که مهمترین اثر اوست. این کتاب، یک مثنوی است که اوحدی در سرودن آن به « حدیقة » سنـــایی نظر داشته است. و اما غزل زیر که سرودة اوحدی است علاوه بر برخورداری از زبانی گرم و پویا ، مانند غزلهای سعدی تمام زیباییهای خود را به یکباره به خواننده می بخشد

اوحدی اصفهانی از شاعران نسبتا توانای قرن هفتم و هشتم هجری است که تاکنون تحقیق و تفحصی در خور در دیوان اشعار او صورت نگرفته است. رساله حاضر گامی است-هرچند کوچک-در جهت رفع این نقیصه که در آن ابتدا با استفاده از دیوان شاعر ، تذکره ها و کتابهای تاریخی نزدیک به عصر وی، شرح حال ، آثار ، افکار و سبک شاعری او به طور دقیق مورد نقد و بررسی قرار گرفته است. پس از آن کلیه دیوان او-به استثنای مثنوی جام جم-مطالعه گردیده و نکات و اشارات مهم و برجسته این دیوان به قرار زیر شرح گردیده است:1-آیات قرآن، احادیث و سخنان مشایخ.2-تلمحیات و اشارات.3-اهم کنایات و امثال و حکم.4-واژه ها و اصطلاحات عرفانی.5-واژه ها و ترکیبات دشوار..

مست امـــدم امشب کـــه ســر راه بگیـــرم                     یک بوسه بزور از لب آن مــاه بگیـــــــرم

دانـــم که دهــد عقل نکو خــــواه مرا پنـــد                     لیکن عجب از پنـــد نکو خـــــواه بگیـــرم

تا هیچ کسم راز دل ریــش نــــــدانــــــــــد                     این اشک روان بر رخ چـــون کاه بگیرم

هــر چند بکوشد کــه ببیگــــاه بیایـــــــــــد                      مــــن نیــز بکوشم کــــه بنــاگاه بگیــــرم

گر زانکه ببالای بلندش نـــرســـــد دسـت                      در دست کشم زلفش و کـــوتــاه بگیـــــرم

از چاه زنخ گـــر ندهــــد آب چــــــو دزدان                       بــــر قافله عشـــق سر چــــاه بگیــــــرم

با اوحدی ارحیلت روبـــــآه کنــد کـــــــس                        من نیستم آن شیر کــــه روبـــاه بگیـــرم

 

نقل از

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D8%AD%D8%AF%DB%8C_%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%BA%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%DB%8C

http://dbase.irandoc.ac.ir/00728/00728690.htm

http://www.nutcon.com/tour/page/6a.htm

http://www.nutcon.com/tour/page/m9.htm

http://www.herat.co.uk/ganjgazal/oedei.htm

 

فخرالدین اسعد گرگانی

فخرالدین اسعد گرگانی از داستانسرایان نامداری است که در نیمه اول قرن پنجم هجری برابر با قرن یازدهم میلادی میزیسته و علاوه بر شعر در فلسفه و علوم نیز دستی داشته است . او از بزرگ شاعران پارسی است که در زمان حکومت سلطان ابوطالب طغرل بیک سلجوقی بشهرت رسید و در اواخر حکومت همین سلطان در سال 446 هجری (1504 میلادی ) چشم از جهان فروبست . در تاریخ ادبیات جهان داستانسرایان بزرگی منظومه های جاودانه ای آفریده اند ، منظومه هائی که قرنها سینه بسینه و دهان بدهان از نسلی به نسل دیگر به ارث رسیده است . از جمله منظومه های فنا نا پذیر میتوان شیرین وفرهاد ، لیلی و مجنون ، وامق و عذرا ، رمئو و ژولیت و ویس و رامین را که سرآمد منظومه های عاشقانه بوده اند نام برد. منظومه ویس و رامین شاهکاری است که توسط فخرگرگانی حدود یکهزار سال پیش به نظم در آمده و بجامه بشری اهدا شده است . بنده اولین بار در جشن هنر شیراز با مجموعه ویس و رامین که در کنار ستونهای سر بآسمان کشیده تخت جمشید  بروی صحنه در آمد آشنا شدم . داستان ویس و رامین یک روایت کهن ایرانی است که بدواً  بزبان پهلوی گفته شده و مربوط به دوره ملوک الطوایفی اشکانیان میباشد . آورده اند که فخرگرکانی داستان ویس و رامین را بدستور حاکم اصفهان « عمید ابوالفتح مظفرنیشابوری » از زبان پهلوی به نظم پارسی در آورده است . از آنجا که در بنظم در آوردن این داستان جاودانه شاعر نهایت فصاحت و بلاغت و روانی را رعایت داشته منظومه او سر مشق شاعرانی قرار گرفت که در سرودن داستانهای عاشقانه در زبان پارسی به شهرت رسیدند . از آنجمله میتوان به نظامی بزرگ شاعر ایرانی اشارتی نمود که در خلق منظومه فنا ناپذیر خسرو و شیرین خود از سبک و سیاق و اندیشه فخر گرگانی تاثیر بسزا پذیرفته است . اما موضوع منظومه ویس و رامین مربوط به دوره ایران باستان است . شاه شاهان  « شاه موبد » که تمامی شاهان و امیران زمان از او فرمانبرداری میکردند از ملکه زیبای خطه ماه آباد که نامش شهرو بود میخواهد که وقتی دختری زائید او را نامزد وی « شاه موبد » نماید . شهرو پس از تولد دختر که نامش ویس بود از امر شاه سرباز زده و دخترش را به برادر خود میسپارد تا در دژی از او پاسداری نماید . شاه موبد پس از اطلاع از این تمرد با حیلت دختر را که نامش ویس بود از دژ خارج مینماید و به برادر جوان خود که رامین نام داشت امر مینماید که ویس را که در زیبائی و درایت سرآمد همه بود به خراسان برد . در راه رامین برادر جوان شاه به ویس دل می بازد و ویس نیز که تحت تاثیر زیبائی و شجاعت رامین قرار گرفته دل در گرو عشق او می بندد . این دو عاشق و معشوق از دست شاه میگریزند و روزگاری را بسختی میگذرانند . پس از سلسله اتفاقاتی که در پی هم میافتد شاه موبد چشم از جهان فرو می بندد و برادرش رامین نیز به جای وی شاه شاهان میشود ، پس از چندی ویس  در میگذرد و رامین از غم فراق معشوق پادشاهی را رها میکند و در آتشکاه معتکف میشود . از آنجا که این منظومه شیرین به چند هزار بیت  میرسد بهتر دیدم گوشه هائی از آن را که بیشتر در رسای زیبائی ویس  سروده شده است را تقدیم حضورتان نمایم تا اولا در مورد سبک منظومه و قدرت شاعر در نظم آگاهی بیشتر بدست آید و دوما عظمت و غنای ادب پارسی را بنمایش بگذاریم چرا که پس از گذران بیش از هزار سال ، شعر فخرگرگانی را میتوانیم بخوانیم و تمام ابیات آنرا با جان و دل بفهمیم و از آن لذت بریم . درک اشعاری این چنین پس از قرنها و هزاره ها  خود نشانه زنده و پویا بودن زبان پارسی است . زبانی که هیچ هجوم و دستبردی « اعم از حمله مغول و ترک و تازی » قادر به از بین بردن آن نبوده است .

 

 

ویس

 

یکی دخترکه چون آمد ز مادر

شب تاریک را بزدود چون خور

کِه و مِه را سخن ها بود یکسان

که یارب صورتی باشد بدین سان ؟!

همه در روی او خیره بماندند

بنام او را خجسته ویس خواندند

چوقامت بر کشید آن سرو آزاد

که بودش تن زسیم و دل زپولاد

خرد در روی او خیره بماندی

ندانستی که آن بت را چه خواندی

گهی گفتی که این باغ بهار است

که در وی لالهای آبدار است

بنفشه زلف و نرگس چشمکانست

چو نسرین عارض لاله رخانست

گهی گفتی که این باغ خزانست

که در وی میوه های مهرگانست

سیه زلفینش انگور ببارست

زَنَخ سیب و دو پستانش دونارست

گهی گفتی که این گنج شهانست

که در وی آرزوهای جهانست

رخش دیبا و اندامش حریرست

دو زلفش غالیه ، گیسو عبیرست

 تنش سیم است و لب یاقوت نابست

همان دندان او دُرّ خوشابست

گهی گفتی که این باغ بهشتست

که یزدانش زنور خود سرشتست

تنش آبست و شیرومی رخانش

همیدون انگبینست آن لبانش

روا بود ار خرد زو خیره گشتی

کجا چشم فلک زو تیره گشتی

 

« عارض : روی، چهره » ،

« مهرگان : جشن پائیزی 16 مهر»

« زنخ : چانه » ، « عبیر : زغفران» ،

« خوشاب : شفاف و روشن و تازه » ،

« همیدون: همچنین »

 

درد عشق

زعاشق زارتر زاری نباشد

زکار او بَتَر کاری نباشد

کسی کاو را تبش باشد بپرسند

وزان مایه تَبَش بروی بترسند

دل عاشق در آتش سال تا سال

نپرسد ایچ کس ویرا از آن حال

خردمندا ستم باشد از آن بیش

که عاشق را همی عشق آورد پیش؟

بسست این درد عاشق را که هموار

بود با درد عشق و ناله زار

سزد گر دل بر آن مردم بسوزد

که عشق اندر دلش آتش فروزد

همی بایدش درد دل نهفتن

نیارد راز خود با کس بگفتن

« کاو را : که او را» ، «از آن مایه: از آنقدر» ،

« هموار: همیشه»

 

بد نامی

اگر آلوده شد گوهر بیک ننک

نشوید آب صد دریا ازو رنگ

چون جانِِ پاک جاویدان بماند

بماند نام بد تا جان بماند

 

شادی

بشادی دار دل را تا توانی

که بفزاید زشادی زندگانی

چو روز ما همی بر ما نپاید

درو بیهوده غم خوردن چه باید

 نقل از:http://www.iranian-vic.org.au/fa/poetry.htm

 

 

ابوالمعانی بیدل

مولانا ابولمعانی  عبدالقادر متخلص به بیدل ، شاعر، عارف و صوف نامدار نیمه دوم سده یازدهم و نیمه نخست سده دوازدهم به احتمال قریب به یقین به سال 1054 هجری در خواجه رواش، اهالی کابل، زاده شدو 79 سال بعد در هند در گذشته . بقول استاد سید محمد الحسینی، بیدل از قریه خواجه رواش که بنام محله جغتایی ها، یعنی اقوام بیدل، معروف است زاده شده و بعد از در گذر آن مرد صوفی در هند، بقایای او را بکابل آورده اند.

 

بیدل از یک عایله سلحشور و سرباز بدنیا آمده استو نیز لقب میرزایی  صبغه امیری و شاهزادگی دارد.عمش میرزا قلندر سپاهی دلیر و سلحشور بوده و ورزش را بشدت دوست داشته و هم بعرفان و تصوف میل طبیعی می پرورده . خالوی ،بیدل میرزا ظریف" عالم بزرگ بوده و بیدل شخصاً طوریکه میگویند مرد تنومندی بوده و شاید خیلی قوی و حتی که میگویند عصای آهنین او را که خویش . نوالس. نام گذاشته بوده  دو نیم سیر(وزن کابل) وزن داشته و خودش هم غذای زیاد صرف میکرد.

 

چیزیکه معلوم است بیدل بشدت دشمن مدیحه  سرایی بوده است. در ابتدای جوانی نزد اعظم شاه ماموریت داشته و میگویند روزی نزد شاه مذکور  ذکری از شاعری بیدل به میان  آمد بود و اعظم شاه آرزو کرده بود که اگر بیدل کدام مدیحه بسازد و حاضر کند. همین که این مژده را به بیدل آوردند، بیدل استعفا تقدیم نمود و از ماموریت برای ابد بر آمد. میگویند استعفا نامه خود را بشکل  یک رباعی با ینطور یک وضع متواضعانه و صوفیانه تقدیم کرده است.

 

از شاه خود آنچه این گدا می خواهد          جمعیت منصب رضــــا میخواهـــــد

تا همت فقر ننـگ خواهــش نکـــشد          سر حیلی لشکر دعا مــی خواهـــــد

سعادت حقیقی آنست که هم ذاتی باشد وهم موضوعی و بیدل از دولت عشق برین خود باین هر دو سعادت رسیده است . صوفی بیدل بختیار ترین مرد است که این قدر مواد و سمامان سعادت و خوشبختی نزد او مهیا است. زیرا او تنها کسی است که مجموعه سعادت های ذاتی و موضوعی را یکجا در خود جمع کرده است . در حالیکه ارسطو سعادت را موضوعی محض و فلاطون آن را ذاتی صرف می پنداشت. در حقیقت مبشر بزرگی بود به تطور در ادب و شعر ما ، هم در مکتب و هم در معانی و هم در الفاظ . گر چه که مبتکر اول این شیوه نیست، اشخاص اطار که پهلوان بسیار نیرومند و دلیران میدان . انقلاب حقیقی و اصلی در مضمون و در الفاظ و در همه چیز از قلم و قریحه و روح بزرگ و جهنده و طوفانی مولانا بروی کار آمد که معنی قافله سالار حقیقی این کاروان اوست . و دنباله بان قافله بیدل است. بیدل در صف اول شعرایی است که در جودت و تنقیه و سره گی الفاظ کامیابانه کوشیده است. بیدل در قلب و در روح و در افاده خود بزرگ بود که این بزرگی او در کلام او تظاهر میکند. مرد نابغه بود و روح معنی  ار در کالبد الفاظ می آورد وبه به نفس سحر انگیز خود بکلمات و جملات شکلی می داده که شایسته معنی باشد. بیدل می تواند دعوی کند که او از همه شعرا، بیشتر موجد و مبتکر بود هو آنقدر که او مهبط فیض معانی شده است دیگران این تصیبه را نیافته اند. و آنقدر که بیدل در جودت و نقاوت و سره بوده الفاظ  کوشیده و از کلمات نا هنجا دوری گزیده و آنقدر ابتکاراتی که در مجاز و استعاره کرده است و تراکیب زیبایی بوجود آورده است. هیچ کدام از شعرای منقدم و متاخر باین ترفیقات نرسیده است.

مبتکر اول این مولاناست  و حتی پیشاهنگی و استادی از آن اوست . که بیدل در ینراه  شاگرد و خلف واوست. ولی شاگردی که بنای استاد خود را تکمیل و تزیین نموده و پیرایه های زیبا ییرا بر برو و دوش آن پایه های پایدار افزوده است.

بیدل ، قوم را بطرف سعادت و محصوصاٌ آن سعادتی که از نظرها غایب است ولی محتاج الیه وضروری است دعوت میکند. مانند پروانه در گلزار مجتمع در پرواز استو در بین گل ها و ریاحین کمار وصل و پیوند ار میکند.کسانیکه به شعر و ادب پرداخته اند یکی از سه هدف پیش روی ایشان بوده است.1—دین و اخلاق که باید انرا هدف نهایی و حقیقی شعر و ادب قرار داد. 2—تجارت.3—خودنمایی.  که بیدل بلند ساختن سویه ادب و تعمیم عرفان که در قله برین دین و اخلاق و حتی فلسفه جای دارد. عمری را واقف این وظیفه نموده است.

 

بیدل را همه دوست دارند و همه دعوی دارند که اور امی فهمند. زیرا الفاظ  ان گزین و زرین و هم قشنگ است و در کلام ان انسجام و اهنگ و میوزیک است. بدرجه ایکه میوزیک ان بصورت مستقل میتواند جالب دقت شود. معنی بلند او فهم تند می خواهد. و سیر فکراش آسان نیست. مثل کوتل است دشواری دارد.

                               معنی بلــند من فـــــهم تـــــند میخواهـــــد

                         ســیر فکرم آسان نیست کوهم و کتل دارم

غزلیات بیدل  شور انگیز ترین غزلیات می باشد ساقی نامه او از بهترین آثار او بجاست . رباعیات بیدل رویهمرفته به سه هزار و هشصد ویک رباعی میرسد. رباعیات بیدل با همه رفعت و اتفاق خود باز هم بپایه  غزل او نمیرسد.زیرا بیدل شاعر غزل  است و اوج  برین اقبال خود را در غزل می یابد. چون رباعیات او از سطع غزلیات او پایین تر است گمان میرود که بدسته از مردم ارزوی ان پیداشده است که در رباعیات او مداخله کنند. و لکه تهمت بر دامان نزاهت صوفیانه او بزنند. ومعلوم میشود که این گونه رباعیات خارج مسلک او از خودش نیست مخصوصاً که در مضمون بباقی اشعار او نه همناهنگی داردو نه هم صبغه  بارزی از اسلوت بیدل در انها دیده میشود. بیدل بهمه جا بشدت بادب و اخلاق توصیه میکند و مردم را از بدگویی و عیب جویی منع مینماید که هیچ شاعر درین باره انقدر ها تصریحات مصرانه ندارد. و ممکن نیست که او با انقدر و عظ و اندرز باز خودش مرتب چنین مکاری شده باشد.( دلیل اورده شد که چرا برادران ایرانی ما زا بیدل نفرت دارند. چون انها دعوی میکنند که بیدل دریکی از ربا عی خود بدبین انها بود ه است) صوفی عموماٌ  خواه بیدل و خواه حافظ و خواه مولانا هیچ وقت به مذهب  کماری ندارند طوریکه  ایشان هفتاد و دو ملت را افسانه  میدانند. و حتی به دین نیز اگر اشاره بکنند ضمنی است و نمی خواهند به هیچ صورت از طریقه رندانه و ناموس می پرستانه صوفیانه  خود برایند. این طور مداخلات را مردم در همه جا نموده اند که بیدل و حافظ و مولانا نیز از دستبرد ایشان محفوظ نمانده اند

http://www.herat.co.uk/bugarafi/bedel.htm

ناصر خسرو قبادیانی

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی، معروف به ناصرخسرو، در سال4 شهریور سال 383 خوشیدی برابر با 7 ذیقعده سال 394 ه. ق در روستای قبادیان در بلخ در خانواده ثروتمندی چشم به جهان گشود.
در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی می گذشت. ناصرخسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد: از جمله جنگه ای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عده زیادی از مردم را گرفت.
ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد. در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از با شکست غزنویان از سلجوقیان، به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت.
حکیم ناصر خسرو از شاعران بزرگ و فیلسوفان برتر ایران است که بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده است. ناصرخسرو به همراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته است. وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده است.
وی که به دنبال سرچشمه حقیقت می گشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان، زرتشتیان، مسیحیان، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد. اما از آنچا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاری های دوران جوانی روی آورد.
در سن چهل سالگی شبی خوابی دید که کسی او را از شراب خوردن و اینگونه زندگی کردن بر حذر می دارد . در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت. وی مدت هفت سال سرزمین های گوناگون از قبیل ارمنستان، آسیای صغیر ، حلب ، طرابلس ، شام ، سوریه ، فلسطین ،جریره العرب، قیروان،تونس ، سودان  را سیاحت کرد وسه یا شش سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد و در آنجا به مذهب اسماعیلی گروید و از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت.
ناصر خسرو در سال444  بعداز دریافت عنوان حجت خراسان از طرف المستنصر بالله رهسپار خراسان گردید. او در خراسان و به‌خصوص در زادگاهش بلخ اقدام به دعوت مردم به کیش اسماعیلی نمود، اما برخلاف انتظارش مردم آنجا به دعوت وی پاسخ مثبت ندادند و سرانجام عده‌ای تحمل او را نیاورده و در تبانی با سلاطین سلجوقیان بر وی شوریده، و از خانه بیرونش کردند. ناصرخسرو از آنجا به مازندران رفت و سپس به نیشابور آمد و چون در هیچ کدام از این شهرها در امان نبود به طور مخفیانه می زیست و سرانجام پس از مدتی دربدری به دعوت امیر علی بن اسد یکی از امیران محلی بدخشان که اسماعیلی بود به بدخشان سفر نمود و 20 تا 30  سال عمر خود را در یمگان بدخشان سپری کرد و تمام آثار خویش را در بدخشان نوشت و تمام روستاهای بدخشان را گشت. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به ‌نام «حجت» ، «سید شاه ناصر ولی» ، « پیر شاه ناصر» ، « پیر کامل » یاد می‌کنند. مزار وی در یمگان زیارتگاه است.
ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. ناصر خواستار جامعه‌ای‌ است پیراسته و پاک؛ دور از مفاسد اخلاقی، آدم‌کشی، دزدی، رشوه‌خواری، خیانت، چاپلوسی، عیش و عشرت. وی معتقد است که چنین جامعه‌ای جز زیر سیطره دین به وجود نمی‌آید. ناصر مدیحه‌گویی را دروغ می‌شمارد و از شاعرانی که امیران و سلاطین را مدح می‌کنند بیزار است، او شاعری را می‌پذیرد که شعرش راهنمای مردم باشد. محور شعر ناصر عقیده مذهبی و اخلاق است و وی همه چیز را زیر سیطره‌ای این دو قرار داده، از این رو دیوان اشعارش اغلب مشتمل است بر باورهای دینی، اخلاق و به قول امروزی اشعار سیاسی در انتقاد از میران، شاهان و سرایندگان ستایشگر، انتقاد از عالمان دینی که دین را وسیله قرار داده خود تا گلوگاه غرق در گناه هستند.
آثار ناصرخسرو عبارت اند از:دیوان اشعار فارسی ،دیوان اشعار عربی،جامع الحکمتین - رساله ایست به نثر دری ( فارسی قدیم) در بیان عقاید اسماعیلیان،خوان الاخوان ، کتابی است به نثر در اخلاق و حکمت و موعضه.
زادالمسافرین - کتابی است در بیان حکمت الهی به نثر روان.
گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.
وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.
بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.
سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.
سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.
روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است.
کتاب ها و رسالات نیز به ناصر خسرو نسبت داده اند که عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار.
پایان پیام

http://hayat.ir/?lang=fa&page=showbody_news&row_id=22816
 

حافظ ابرو

سال و محل تولد:     اواسط قرن‌ هشتم‌ هجري‌ قمري - هرات‌
سال و محل وفات:    834هجري‌ قمري
زندگينامه:  

 حافظ ابرو (وفات‌ 834) شهاب‌الدين‌ عبدا... بن‌ لطف‌ ا... بهداد ديني‌ خوافي‌ معروف‌ به‌ حافظ ابرو از مورخان‌ بزرگ‌ ايران‌ در اواخر قرن‌ هشتم‌ و اوايل‌ قرن‌ نهم‌ هجري‌ قمري‌ (دوره‌ ‌تيموريان) به‌ شمار مي‌رود. حافظ ابرو در اواسط قرن‌ هشتم‌ هجري‌ قمري‌ در شهر هرات‌ به‌ دنيا آمد; وي‌ در كودكي‌ به‌ همراه‌ والدينش‌ به‌ همدان‌ مهاجرت‌ كرد و در اين‌ شهر به‌ تحصيل‌ علوم‌ ادبي‌ معمول‌ پرداخت‌. شهاب‌الدين‌ در اوايل‌ جواني‌ به‌ خدمت‌ امير تيمور گوركاني درآمد و تيمور با مشاهده‌ علم‌ و فضل‌ اين‌ جوان‌ او را مورد توجه‌ خود قرار داد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ حافظ ابرو پيوسته‌ ملتزم‌ ركاب‌ شاه‌ بود و در سفرهاي‌ جنگي‌ تيمور به‌ حلب‌ و دمشق‌ نيز او را همراهي‌ نمود. حافظ ابرو پس‌ از مرگ‌ تيمور مورد التفات‌ شاهرخ‌ قرار گرفت‌ و در زمره‌ اصحاب‌ خاص‌ اين‌ شاه‌ و فرزند هنرمندش‌ بايسنقر ميرزا درآمد. اين‌ مورخ‌ شهير در سال‌ 834 در زنجان بدرود حيات‌ گفت‌ و در اين‌ شهر به‌ خاك‌ سپرده‌ شد. وي‌ در طول‌ مدت‌ زندگاني‌ خويش‌ بيشتر سرگرم‌ فعاليت‌هاي‌ علمي‌ وادبي‌ و تأليف‌ كتب‌ تاريخي‌ و جغرافيايي‌ بود و اگرچه‌ مورخي‌ درباري‌ به‌ شمار مي‌رفت‌ ولي‌ در كتابهاي‌ خود امانت‌ و انصاف‌ را رعايت‌ نمود و در ضبط وقايع‌ و صحت‌ گفتار شهره‌ خاص‌ و عام‌ بود. سبك‌ نگارش‌ اين‌ دانشمند گرانقدر روان‌ و عادي‌ از تكلف‌ است‌ و برخلاف‌ ساير مورخين‌ عهد خود از به‌ كاربردن‌ استعارات‌ و تشبيهات‌ پيچيده‌ و مغلق‌ خودداري‌ و بر شيوه‌ ساده‌نويسي‌ تأكيد نموده‌ است‌. حاصل‌ عمر اين‌ مورخ‌ بزرگ‌ چند كتاب‌ ارزشمند در تاريخ‌ و جغرافي‌ است‌ كه‌ جملگي‌ از منابع‌ مهم‌ عهد تيموري‌ به‌ شمار مي‌روند. ــ مهم‌ترين‌ اثر حافظ ابرو مجمع‌ التواريخ‌ سلطاني‌ است‌ كه‌ در چهار جلد به‌ رشته‌ تحرير درآمده‌ است‌ و جلد چهارم‌ آن‌ موسوم‌ به‌ زبده‌ التواريخ‌ اغلب‌ به‌ كل‌ اين‌ دوره‌ اطلاق‌ مي‌شود. اين‌ كتاب‌ تاريخ‌ عمومي‌ جهان‌ را از خلقت‌ آدم‌ تا پايان‌ سال‌ 830 ه. ق‌ (دوره‌ سلطنت‌ شاهرخ‌) در بر مي‌گيرد. حافظ ابرو اين‌ كتاب‌ را به‌ نام‌ شاهزاده‌ بايسنقر ميرزا پسر شاهرخ‌ تدوين‌ و به‌ او هديه‌ نمود. ــجغرافيا ديگر كتاب‌ مشهور حافظ ابرو است‌ كه‌ بدستور شاهرخ‌ از سال‌ 817 ه. ق‌ نگارش‌ آن‌ را آغاز كرد و در سال‌ 823 ه. ق‌ به‌ پايان‌ رسانيد. اين‌ كتاب‌ حاوي‌ اطلاعات‌ جغرافيايي‌ مهمي‌ شامل‌ ممالك‌ ربع‌ مسكون‌ و درياها و رودهاو كوهها و بيابانها و سپس‌ حكام‌ و سلاطين‌ فارس و كرمان‌ است‌. مورخ‌ در جلد دوم‌ اين‌ كتاب‌ در مورد ايالت‌ خراسان‌ از ابتداء هجوم‌ اعراب‌ مسلمان‌ تا دوره‌ سلطنت‌ شاهرخ‌ تيموري‌ اطلاعات‌ مهمي‌ را ارائه‌ نموده‌ است‌. ــ ذيل‌ جامع‌ التورايخ‌ رشيدي‌ اثر ديگر اين‌ مورخ‌ است‌ كه‌ مؤلف‌ در ادامه‌ كتاب‌ خواجه‌ رشيد فضل‌ا… همداني‌، حوادث‌ دوره‌ بين‌ غازان‌ خان تا وقايع‌ تيمور را به رشته‌ تحرير درآورده‌ است‌. وي‌ اين‌ كتاب‌ را به‌ شاهرخ‌ هديه‌ كرده‌ است‌. هر يك‌ از كتب‌ حافظ ابرو بيان‌ كننده‌ سعي‌ و تلاش‌ وافر اين‌ دانشمند برجسته‌ در روشن‌ نمودن‌ زواياي‌ تاريك‌ تاريخ‌ ايران‌ زمين‌ مي‌باشد. اين‌ نويسنده‌ شهير با بنيان‌ نهادن‌ اصل‌ صداقت‌ گفتار ودقت‌ در ثبت‌ تاريخ‌ و مكان‌ وقايع‌ و بررسي‌ اسناد تاريخي‌ معتبر شيوه‌ علمي‌ تاريخ‌ نگاري‌ را در ايران‌ وساير كشورهاي‌ مشرق‌ زمين‌ به‌ پيشرفت‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ رساند. دانشمندان‌ معاصر حافظ ابرو را يكي‌ از افتخارات‌ بزرگ‌ ادب‌ و هنر ايران‌ دانسته‌اند.

 

 

 

آثار:

 

 -مجمع‌ التواريخ‌ سلطاني‌ ــجغرافيا ــ ذيل‌ جامع‌ التورايخ‌ رشيدي‌

 

 

 

منابع:

 

  1- رضايي‌، عبدالعظيم‌: تاريخ‌ ده‌ هزار ساله‌ ايران‌ (3 جلد)، تهران‌، اقبال‌، 1377. 2- رازي‌، عبدا...: تاريخ‌ كامل‌ ايران‌، تهران‌، اقبال‌، 1377. 3-پيگولو سكايا و ديگران‌: تاريخ‌ ايران‌ از دوران‌ باستان‌ تا پايان‌ سده‌ هجدهم‌ ميلادي‌، ترجمه‌كريم‌ كشاورز، تهران‌، پيام‌، 1354. 4- ريپكا، يان‌: تاريخ‌ ادبيات‌ ايران‌، ترجمه‌ عيسي‌ شهابي‌، تهران‌، بنگاه‌ ترجمه‌ ونشر كتاب‌، 1354. 5- صفا، ذبيح‌ا... : تاريخ‌ ادبيات‌ در ايران (چهار جلد)، تهران‌، فردوس‌، 1373.

http://www.persian-language.org/Farhang/Farhang.asp?ID=115&P=1

حالت ابوالقاسم

سال و محل تولد:    1298 هجري‌شمسي‌ - تهران‌
سال و محل وفات:    1371 - تهران‌
زندگينامه:  

 استاد ابوالقاسم‌ حالت‌ شاعر، مترجم‌ و محقق‌ تواناي‌ معاصر در سال‌ 1298 هجري‌شمسي‌ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. وي‌ پس‌ از تحصيلات‌ مقدماتي‌ و متوسطه‌ به‌ استخدام‌ شركت‌ نفت‌ ايران‌ درآمد و تا زمان‌ بازنشستگي‌ در خدمت‌ اين‌ سازمان‌ بود. ابوالقاسم‌ حالت‌ در جواني‌ به‌ فراگيري‌ زبانهاي‌ عربي‌ و انگليسي‌ و فرانسه‌ پرداخت‌ و از سال‌ 1314 ه.ق‌ به‌ شعر و شاعري‌ روي‌ آورد و به‌ سرايش‌ شعر در قالب‌ كهن‌ و تذكره‌ نويسي‌ همت‌ گماشت‌.ديوان‌ حالت‌ كه‌ مشتمل‌ بر قطعات‌ ادبي‌، مثنوي‌ ها، قصايد، غزليات‌ و رباعيات‌ است‌ خودنمايانگر عمق‌ دانش‌ ادبي‌ اين‌ محقق‌ است‌ . وي‌ از سال‌ 1317 همكاري‌ خود را با مجله‌ معروف‌ فكاهي‌ توفيق‌ آغاز كرد و بحر طويل‌هاي‌ خود را با امضاي‌ هدهد ميرزا و اشعارش‌ را با اسامي‌ مستعار خروس‌ لاري‌، شوخ‌، فاضل‌ ماب‌ و ابوالعينك‌ به‌ چاپ‌ مي‌رساند.حالت‌ در آن‌ سالها با نشريات‌ اميد، تهران‌ مصور و پيام‌ ايراني‌ نيز همكاري‌ داشت‌ و ملك‌الشعرا بهار او را به‌ كنگره‌ نويسندگان‌ ايران‌ دعوت‌ نمود. حالت‌ در زمينه‌ موسيقي‌ اصيل‌ ايراني‌ نيز فعاليت‌ داشت‌ و سراينده‌ نخستين‌ سرود جمهوري‌ اسلامي‌ بود. وي‌ پس‌ ازانقلاب‌ اسلامي نيز عليرغم‌ كهولت‌ سن‌ مدت‌ زماني‌ نسبتا طولاني‌ با مجله‌ گل‌ آقا همكاري‌ نمود. از استاد ابوالقاسم‌ حالت‌ آثار ادبي‌ و فرهنگي‌ فراواني‌ در زمينه‌هاي‌ طنز، شعر وادبيات‌ و ترجمه‌ باقي‌ مانده‌ است‌. استاد حالت‌ در سال‌ 1371 براثر سكته‌ قلبي‌ درگذشت‌.

 
آثار:  

 مهم‌ترين‌ آثار او عبارتند از: -ديوان‌ اشعار ( اشعار ، رباعيات) - پروانه‌ و شبنم‌ ( قصايد اخلاقي‌ و عرفاني‌ ‌سعدي و تذكره‌ شاهان‌ شاعر) -گلزار خنده‌ - فكاهيات‌ حالت‌ - ديوان‌ ابوالعينك‌ - ديوان‌ شوخ‌ - ترجمه‌ فروغ‌ بينش‌ - ترجمه‌ شكوفه‌ هاي‌ خرد - ترجمه‌ راه‌ رستگاري‌ - كلمات‌ قصار علي‌ بن‌ ابيطالب‌(ع) - ترجمه‌ مجموعه‌ تاريخ‌ كامل‌ ابن‌ اثير (23جلد) - ترجمه‌ جادو گر شهر زمرد - ترجمه‌ تاريخ‌ فتوحات‌ مغول‌ اثر ج‌ . ج‌ . ساندرز - ترجمه‌ تاريخ‌ تجارت‌ اثر اريك‌ ن‌. سيمونز - ترجمه‌ ناپلئون در تبعيد - ترجمه‌ زندگي‌ بر روي‌ مي‌ سي‌ سي‌ پي‌ اثر مارك‌ تواين‌ - ترجمه‌ بهار زندگي‌ اثر كلارميس‌ هاستي‌ كارول‌ - ترجمه‌ بازگشت‌ به‌ شهر زمرد.

 
منابع:  

 -1 - برقعي‌، سيد محمد باقر: سخنوران‌ نامي‌ معاصر ايران‌، تهران‌، خرم‌، 1373 -2- مشار، خانبابا: مؤلفين‌ كتب‌ چاپي‌ فارسي‌ و عربي‌، بي‌جا، بي‌نا، 1340

وحشی بافقی

درباره شاعر

كمال‌ الدين‌ بافقي‌ متخلص‌ به‌ وحشي‌ از شعراي‌ مشهور دوره‌ ‌صفويه است‌. وي‌ درسال‌ 930 هجري‌ قمري‌ در بافق‌ بدنيا آمد و تحصيلات‌ مقدماتي‌ خود را در زادگاهش‌ سپري‌ نمود. وحشي‌ در جواني‌ به‌ يزد رفت‌ واز دانشمندان‌ و سخنگويان‌ آن‌ شهر كسب‌ فيض‌ كرد و پس‌ از چند سال‌ به‌ كاشان‌ عزيمت‌ نمود و شغل‌ مكتب‌ داري‌ را برگزيد. وي‌پس‌ از روزگاري‌ اقامت‌ در كاشان‌ و سفر به‌ بندر هرمز و هندوستان‌، در اواسط عمر به‌ يزد بازگشت‌ و تا پايان‌ عمر در اين‌ شهر زندگي‌ كرد. وحشي‌ بافقي‌ در سال‌ 997 هجري‌ قمري‌در سن‌ شصت‌ و يك‌ سالگي‌ درگذشت‌ . اين‌ شاعر بزرگ‌ روزگار خود را با اندوه‌ و سختي‌ و تنگدستي‌ و تنهائي‌ گذراند و دراشعار زيبا و دلكش‌ او سوز و گداز اين‌ سالهاي‌ تنهايي‌ كاملا مشخص‌ است‌ . وي‌ غزل‌ سراي‌ بزرگي‌ بود و در غزليات‌ خود از عشقهاي‌ نافرجام‌ ،زندگي‌ سخت‌ و مصائب‌ و مشكلات‌ خود ياد كرده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌ وحشي‌ رباعيات‌ ، ترجيع‌ بند، تركيب‌ بند و مثنوي‌هاي‌ زيبايي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌ كه‌ تبحر و تسلط او را بر شعر و ادبيات‌ فارسي‌ نشان‌ مي‌دهد. از شاهكارهاي‌ هنري‌ وحشي‌ بافقي‌ مي‌ توان‌ به‌ مثنوي‌ فرهاد و شيرين‌ اشاره‌ كرد كه‌ ناتمام‌ ماند و بعد ها وصال‌ شيرازي‌ از شعراي‌ بزرگ‌ ‌قاجاريه آن‌ را تكميل‌ كرد. وي‌ تركيب‌بندهاي‌ زيبايي‌ نيز در سوگواري‌ امام‌ حسين‌(ع‌) و بزرگان‌ سروده‌ است‌.

آثار باقي‌ مانده‌ از وحشي‌ بافقي‌ عبارتست‌ از: -ديوان اشعار -مثنوي‌ خلد برين‌ -مثنوي‌ ناظر و منظور -مثنوي‌ فرهاد و شيرين‌
دوستان‌ شرح‌ پريشاني‌ من‌ گوش‌ كنيد
داستان‌ غم‌ پنهاني‌ من‌ گوش‌ كنيد

قصه‌ بي‌ سرو ساماني‌ من‌ گوش‌ كنيد
گفتگوي‌ من‌ و حيراني‌ من‌ گوش‌ كنيد

شرح‌ اين‌ قصه‌ جانسوز نهفتن‌ تاكي‌
سوختم‌، سوختم‌ اين‌ راز نگفتن‌ تاكي

روزگاري‌ من‌ و دل‌ ساكن‌ كوئي‌ بوديم‌
ساكن‌ كوي‌ بت‌ عربده‌جوئي‌ بوديم‌

دين‌ و دل‌ باخته‌ ديوانه‌ روئي‌ بوديم‌
بسته‌ سلسله‌ سلسله‌ موئي‌ بوديم‌

كس‌ در آن‌ سلسله‌ غير از من‌ و دل‌ بند نبود
يك‌ گرفتار از اين‌ جمله‌ كه‌ هستند نبود

نرگس‌ غمزه‌زنش‌ اين‌ همه‌ بيمار نداشت‌
سنبل‌ پرشكنش‌ هيچ‌ گرفتار نداشت‌

اين‌ همه‌ مشتري‌ و گرمي‌ بازار نداشت‌
يوسفي‌ بود ولي‌ هيچ‌ خريدار نداشت‌

اول‌ آن‌ كس‌ كه‌ خريدار شدش‌ من‌ بودم‌
باعث‌ گرمي‌ بازار شدش‌ من‌ بودم‌

... گرچه‌ از خاطر وحشي‌ هوس‌ روي‌ تو رفت‌
وز دلش‌ آرزوي‌ قامت‌ دلجوي‌ تو رفت‌

شد دل‌ آزرده‌ و آزرده‌ دل‌ از كوي‌ تو رفت‌
با دل‌ پرگله‌ از ناخوشي‌ روي‌ تو رفت‌

حاش‌ ا... كه‌ وفاي‌ تو فراموش‌ كند
سخن‌ مصلحت‌ آميز كسان‌ گوش‌ كند

http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=61&P=6

رهي معيري

محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد. رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد. رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت. او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.

آثار: -اشعار//معروف‌ترين‌ اشعار وي‌ عبارتند از:بايد و نيست‌ ، نقدجواني‌، نغمه‌ حسرت‌،سايه‌ عمر، داغ‌ تنهايي‌، غباري‌ در بياباني‌، شب‌ زنده‌ دار
 
 

فردوسی

حکیم ابولقاسم فردوسی ، حماسه سرا و شاعر بزرگ ايـرانی در سال 329 هجری قمری در روستايـی در نزديـکی شهر طوس به دنيـا آمد . طول عمر فردوسی را نزديـک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.
فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری در سر داشت . و از همان زمان برای احیای مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزديـک به پنجاه هزار بيـت دارد ، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاريـخ باستانی پادشاهان قديـم ايـران و پهلوانان بزرگ سرزميـن ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و ظفر و مردانگی و شجاعت و ديـنداری توصيـف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را در مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنيـن اثر گرانبهايـی کرد ،در پايـان کار آن را به سلطان محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسيـده بود ، عرضه داشت ،
تا شايـد از سلطان محمود صله و پاداشی دريـافت نمايـد و باعث ولايـت خود شود.سلطان محمود هم نخست وعده داد که شصت هزار ديـنار به عنوان پاداش و جايـزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی بعد از پيـمان خود برگشت و تنها شصت هزار درم يـعنی يـک دهم مبلغی را که وعده داده بود برای وی فرستاد.
و فردوسی از ايـن پيـمان شکنی سلطان محمود رنجيـده خاطر شد و از غزنيـن که پايـتخت غزنويـان بود بيـرون آمد و مدتی را در سفر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت ايـن پيـمان شکنی آن بود که فردوسی مردی موحد و پایبند مذهب تشيـع بود و در شاهنامه در ستايـش يـزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود ، ولی سلطان محمود پيـرو مذهب تسنن بود و بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ايـرانيان و مذمت ترکان آن روزگار که نيـاکان سلطان محمود بودند سروده شده بود.
هميـن امر باعث شد که وی به پيـمان خود وفادار نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود پشيـمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار ديـنار را به طوس ببزند و به فردوسی تقديـم کنند ولی هديـه سلطان روزی به طوس رسيـد که فردوسی با سر بلندی و افتخار حيـات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب ايـن است که دختر والا همت فردوسی از پذيـرفتن هديـه پادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار ديـگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود.
معروف تريـن داستانهای شاهنامه : داستان رستم و سهراب ، رستم و اسفنديـار ، سيـاوش و سودابه
زال و رودابه است.

http://forum.shafighi.com/showthread.php?t=157

بابا طاهر

 بابا طاهر عريـان پيـری وارسته و درويشی فروتن بود که دل به حقيقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آميخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بيک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زيادی از زندگی بابا طاهر در دست نيست. فقط در بعضی از کتب صوفيه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و رياضت و درويشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سير کامل او در طريقت زهد ، عشق به حقيقت و شيدايی او بوده است. کلمه عريان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علايق دنيوی و لخت و عور زيستن وی می باشد. او مسلک درويشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علايق دنيوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقيقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبينی و خویش گرايی دور ساخته و موجب شده که او هيچگاه در صدد تظاهر و خودستايی بر نيايد. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.
شب تاريک و راه باريک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست
نگه دارنده اش نيکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست
ز دست چرخ گردون داد ديرم هزاران ناله و فرياد ديرم
نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد ديرم
دلا، خوبان دل خونين پسندند دلا خون شو ، که خوبان اين پسندند
متاع کفر و دين بی مشتری نيست گروهی آن ، گروهی اين پسندند
ندونم لوت و عريونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده
بده خنجر که تا سينه کنم چاک ببينم عشق بر جونم چه کرده
بشم، واشم از اين عالم بدر شم بشم از چين و ماچين دورتر شم
بشم از حاجيان حج بپرسم که اين ديری بسه يا دورتر شم
اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟
اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که اين چونست و آن چون
يکی را داده ای صد گونه نعمت يکی را قرص جو آلوده در خون
مرا نه سر نه سامان آفريدند پريشانم پريشان آفريدند
ز دست ديده و دل هر دو فرياد که هر چه ديده بيند دل کند ياد
بسازم خنجری نيشش ز پولاد زنم بر ديده تا دل گردد آزاد

http://forum.shafighi.com/showthread.php?t=174

پروين اعتصامي

 خانم رخشنده اعتصامي مشهور به پروين اعتصامي از شاعران بسيار نامي معاصر است. وي در روز 25 اسفند 1285 خورشيدي در تبريز بدنيا آمد. . در دوران کودکی، زبان های فارسی و عربی را زير نظر معلمين خصوصی در منزل و زبان انگليسی را در مدرسه آمريکاييها فراگرفت. تحصيلات ادبي و عربي را نزد پدر آموخت و به تحصيلات عاليه خود در دانشگاههاي معتبر ادامه داد. در جشن فارغ التحصيلي خود خطابه زن و تاريخ را ايراد كرد (خرداد سال 1303 خورشيدي) كه بسيار مورد توجه و تشويق واقع گرديد. پروين همواره به تكميل فنون مختلف نزد پدر خود اشتغال داشت و از آنجا كه اعتصام الملك (پدر وي) از دانشمندان و اديبان نامور بود در راه پرورش استعداد وي، كه از هفت سالگي شروع به سرودن نموده بود، كمك شاياني كرد. اين شاعره پر احساس در سال 1313 ازدواج كرد ولي اين وصلت ديري نپائيد و منجر به جدايي گرديد.

بعد از آن واقعه تأثيرانگيز پروين مدتي در كتابخانه دانشسراي عالي تهران سمت كتابداري داشت و به كار سرودن اشعاره ناب خود نيز ادامه مي داد. تا اينكه دست اجل گريبان او را در 34 سالگي گرفت در حالي كه بعد از آن سالها مي توانست عالي ترين پديده هاي ذوقي و فكري انساني را به ادبيات پارسي ارمغان نمايد. بهرحال در شب 16 فروردين سال 1320 خورشيدي به بيماري حصبه در تهران زندگي را بدرود گفت و پيكر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگي بخاك سپردند.

قريحه سرشار و استعداد خارق العاده پروين در شعر همواره موجب حيرت فضلا و دانشمنداني بود كه با پدرش محشور بودند. به همين جهت برخي بر اين گمان بودند كه آن اشعار از او نيست. پروين اعتصامي بي ترديد بزرگترين شاعر زن ايراني است كه در طول تاريخ ادبيات پارسي ظهور نموده است. اشعار وي پيش از آنكه بصورت ديوان منتشر شود در مجله دوم مجله بهار كه به قلم پدر والا گهرش مرحوم يوسف اعتصام الملك انتشار  مي يافت چاپ مي شد (1302 ـ 1300 خورشيدي) ديوان اشعار پروين اعتصامي كه شامل 6500 بيت از قصيده و مثنوي و قطعه است تاكنون چندين بار به چاپ رسيده است.

مقدمه ديوان به قلم شادروان استاد محمد تقي ملك الشعراي بهار است كه پيرامون سبك اشعار پروين و ويژگيهاي اشعار او نوشته است. ديوان پروين ، شامل 248 قطعه شعر می باشد که 65 قطعه از آن به صورت مناظره می باشد، که به شيوه ای هنرمندانه به پند و اندرز و شرح پريشانی مستمندان و انتقاد از عالمان بی عمل می باشد.مناظره ميان گل و گياه ، نخ و سوزن ، سير و پياز ، مور و مار، ديگ و تاوه ، مست و هشيار .....که با طنزی لطيف همراه است ، گويای اشاراتی است واضح و روشن که وی در آن ها به ترسيم فساد و تزوير اجتماع زمان خود می پردازد. بنابراين شعر پروين از برجسته ترين نمونه های شعر تعليمی به حساب می آيد.

عمر پروين بسيار كوتاه بود، كمتر زني از ميان سخنگويان اقبالي همچون پروين داشت كه در دوراني اين چنين كوتاه شهرتي فراگير داشته باشد. پنجاه سال و اندي است كه از درگذشت اين شاعره بنام مي گذرد و همگان اشعار پروين را مي خوانند و وي را ستايش  مي كنند و بسياري از ابيات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاري گشته است. شعر پروين شيوا، ساده و دلنشين است. مضمونهاي متنوع پروين به باغ پرگياهي مانند است كه به راستي روح را نوازش مي دهد. اخلاق و همه تعابير و مفاهيم زيبا و عادلانه آن چون اختري تابناك بر ديوان پروين مي درخشد چنانكه استاد بهار در مورد اشعار وي مي فرمايند در پروين در قصايد خود پس از بيانات حكيمانه و عارفانه روح انسان را به سوي سعي و عمل اميد، حيات، اغتنام وقت، كسب كمال، همت، اقدام نيكبختي و فضيلت سوق مي دهد. سرانجام آنكه او ديوان خوبي و پاكي است. پروين نماينده ي شعر تعليمي معاصر فارسي است

 

نمونه اي از اشعار پروين:

از زبان پروين براي سنگ مزارش:

اينكه خاك سيه اش بالين است                        اختر چرخ ادب پروين است

گرچه جز تلخي از ايام نديد                         هرچه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آنهمه گفتار امروز                          سائل فاتحه و ياسين است

دوستان به كه ز وي ياد كنيد                        دل بي دوست دلي غمگين است

خاك در ديده بسي جان فرساست                    سنگ برسينه، بسي سنگين است

بينيد اين بستر و عبرت گيرد                       هركه را چشم حقيقت بين است

هر كه باشي و ز هرجا برسي                      آخرين منزل هستي اين است

آدمي هرچه توانگر باشد                          چو بدين نقطه رسد مسكين است

اندر آنجا كه قضا حمله كند                          چاره تسليم و ادب تمكين است

زادن و كشتن و پنهان كردن                        دهر را رسم و ره ديرين است

خرم آن كس كه در اين محنت گاه                  خاطري را سبب تسكين است.

 

 

منابع:

http://www.persian-language.org/Adabiat/Poem.asp?ID=246

http://www.mashaheer.net/archives/000038.html

http://www.irib.ir/occasions/etesami/etesami.htm

 

 

http://forum.shafighi.com/showthread.php?t=176

ايرج ميرزا

 ايرج ميرزا نامدار به جلال الملک، از نوادگان فتحعلی شاه، فرزند غلامحسين ميرزا، شاعر دربار مظفرالدين ميرزا در دوران وليعهدی بود. در تبريز زاده شد. در دوران کودکی و نوجواني، زير نظر پدر و آموزگار سرخانه، زبان و ادبيات فارسی و مقدمات زبان عربی و فرانسه را آموخت . از سال های نوجوانی شعر می سرود . نخستين شعرهايش را در ستايش امير نظام گروسي، پيشکار وليعهد که خود اهل ادب بود ، سرود. ايرج به تشويق امير نظام، زبان فرانسه را در مدرسه دارالفنون تبريز آموخت. در 19 سالگی پدرش را از دست داد و اداره خانواده را به دوش گرفت. مدتی نيابت مدرسه دارالفنون تبريز را به عهده داشت.

بنا به رسم زمان، پيشه پدر را در پيش گرفت و مدتی به عنوان فخرالشعرا، جانشين پدر بود. پس از انقلاب مشروطيت، دربار مظفرالدين شاه را ترک کرد و به خدمت دولت درآمد. به سبب پيشه خود در شهرهای گوناگون به کارهای اداری پرداخت. در اين سال ها با شاعران همزمان خود از جمله اديب نيشابوري، دهخدا، بهار، عارف قزوينی و مرزاده عشقی آشنا شد. موضوع اشعار ايرج در اين دوره، افشای خودکامگی زمامداران، به مسخره گرفتن خرافه و پندارهای واهی و هجو رياکاری است. پس از برپايی حکومت مشروطه وزارت معارف از شاعران خواست تا شعرهايی سازگار با وضعيت نو برای کتاب های درسی بسرايند.

ايرج ميرزا، شعرهايی با درونمايه اخلاقي، بزرگداشت مقام پدر و مادر و گسترش ادب و ميهن دوستي، برای کتاب های درسی سرود. اين شعرها که زبانی ساده و روان داشتند، سالها برای آموزش کودکان در کتاب های درسی به چاپ رسيدند. قطعاتی مانند ما که اطفال اين دبستانيم، گويند مرا چو زاد مادر، پسر رو قدر مادر بدان از جمله اين شعرها هستند. او همچنين شماری از حکايت ها و نوشته های شاعران فرانسوی از جمله قطعه روباه و کلاغ را به فارسی برگرداند و به شعر درآورد. از ايرج ميرزا ترجمه ای نيز به جای مانده است که تاريخ شواليه دنکيشت نام دارد. ايرج از شاعران دوره تجدد ادبی ايران است.

مجموعه کامل اشعارش پس از مرگ او در تهران به چاپ رسيد . ايرج به سبب سکته قلبی درگذشت و در گورستان ظهيرالدوله در شمال تهران به خاک سپرده شد. ايرج ميرزا را بايد يکی از معماران ادبيات نو کودکان ايران دانست. زيرا آگاهانه برای کودکان شعر سروده است. او مانند ديگر آغازگران اين راه، در کنار آفرينش آثار ديگر به ادبيات کودکان می پرداخت. ايرج ميرزا در روند رخدادهای انقلاب مشروطيت با جريان های نوانديش در گستره آموزش و پرورش آشنايی يافت و بر آن شد که برای کودکان شعر بگويد و از اين راه به آموزش و پرورش آن ها بپردازد .

http://forum.shafighi.com/showthread.php?t=1221